خانه » هنر و ادبیات » مرگ یک روشنفکر/رضا اغنمی

مرگ یک روشنفکر/رضا اغنمی

 

 

 

مرک یک روشنفکر

نویسنده: محمد عبدی
ناشر: انتشارات مردمک – لندن

 

 

بنا به دعوت آقای محمد عبدی برای دیدن فیلمی که ایشان درمصاحبه ای طولانی باآقای ابراهیم گلستان تهیه کرده اند
به دانشگاه SOAS رفتم که درشب جمعه بیستم آوریل ۲۰۱۸ در آنجا نمایش آن به اجرا درآمد. برای ورود به سالن تا خانم مسئول اسم مرا درلیست مدعوین پیدا کند، فرصتی دست داد به کتاب هایی که روی میز چیده بودند نگاهی بکنم. دو جلد ازآثار اقای محمدعبدی را برداشتم. «مرگ یک روشنفکر» و«از اُپرا لذت ببر». اولی شامل دوازده داستان کوتاه و دومی دربرگیرنده هفده داستان کوتاه است وهردو کتاب خوب و خواندنی.
این بررسی نگاهی ست به چند داستان از دفتر«مرگ یک روشنفکر»، که هریک، روایت سنحیده ای ست ازعارضه ها و دردهای اجتماعی.
پس ار مقدمه خواندنی ناشر، نخستین داستان با عنوان «مثل همیشه» درسه برگ امده. داستان فرزندی ست که به مادرش تلفن می کند، مادر اما او را بجا نمی آورد. نمی شناسد وتلفن را قطع می کند. باردوم تلفن کرده درمقابل اصراراو که می گوید:
«مامان چرا اذیت می کنی؟
مامان می گوید :
« آقای عزیز مثل اینکه حالتون خوب نیست . . . شما مریضین مامان کیه؟». تلفن را قظع می کند.
شال کلاه کرده عازم خانه مادرمی شود. سرراه مهرداد دوست چندین ساله اش را می بیند وخوشحال سلام وعلیک و احوالپرسی، که مهرداد می گوید :
متآسفانه به جا نمی آرم!. . .
– یعنی چی؟ شوخی ات گرفته؟
– شما؟
دست بردار مردک! تو منو نمی شناسی؟
– آقا مثل اینکه حالتون خوب نیست . . .
-الاغ حال من خوب نیست یا تو؟ می زنم توسرت ها!
-ا قای عزیز اشتباه گرفتین. من مهردادم ولی احتمالا نه اون مهردای که شما فکرمیکنین.
با این که راوی خودش را معرفی می کند ولی مهرداد او را نمی شناشد. مآیوس وناامید راه می افتد تلفن می کند به ترانه. ترانه هم منکر آشنایی با او می شود وتلفن را قطع می کند. به خانه مادرش می رود. مادر در را باز کرده ولی او را نمی شناسد. مآیوس و پریشان به خانه اش برمی گردد و درآینه خودش رانگاه می کند می بیند خود خودشه. همان که بوده و هست. می خوابد.
«وقتی دوباره بیدار می شود، همه چیز درست شده بود».

درداستان مرداد، نویسنده دردهای چرکین حوادث آن سال های خونین و فراموش نشدنی را به بهانه ورود یک مهمان ناخوانده، دریک روز گرم مردا ماه درساعت سه و ده دقیقه و چهارثانیه:
« . . .نمی شود این ماه را از میان ماه های سال حذف کرد؟ خوب که فکر می کنم می بینم که نمی شود، چون مرداد هم برای خودش ماهی است، حال گیرم که ناف همه اتفاق های بد را درابن ماه بریده باشند» مهمان ناخوانده وارد می شود. بسی اخمو و با قدرت رفتار می کند .هرچی که صاحبخانه می پرسد مهمان ناخوانده با کبر وغرور، با تکان دادن سرجوابش را می دهد:
«حالی ام می کند که وقت تلف نکنیم. کاردارد و باید جاهای دیگری هم سر بزند. منظورش را خوب می فهمم. . . . حالا ساعت سه وده دقیقه و چهار ثانیه است و من مُرده ام. حالم زیاد بد نیست وامیدوارم بدترنشود».

موبایل:

«در سرآغاز داستان آمده است :
«جسم و جانشان می فروشند
به رقم بیست
– کمی کم یا بیش-
اما چه ارزان!
و کدامین مریم از میانشان مجدلیه خواهد بود؟ »
تلنگری به باورهای موهوم کهن! در روایتی از رواج تن فروشی دختران و زنان مسلمان، در کشوری که داعیه ی گسترش اسلام را دردنیا برعهده گرفته است!
روایتگر از زنی می گوید که :
«روی کاتاپه درازکشیده راحت و بی خیال، انگار نه انگار. موبایل را یک لحظه زمین نمی گذاشت، یا مرتب زنگ می خورد یاعین بچه ها داشت با آن بازی می کرد».
تلفن زنگ می زند شراره خودش را معرفی کرده پس از سلام واحوالپرسی ازوضع «بیزینس» می پرسد:
« چند نفرند؟ شش نفر؟ … آره اما یه نفره . . . الو ببخشید دیروز چرا وایستاده بودی تو خیابون؟ عزیز تو که موبایل داری نباید شأنتو به اندازه یه دختر خیابونی پائین بیاری . . . تازه درد سرهم داره کارکردی؟» و سپس صحبت آن دو به درد ل می کشد و شراره نصیحتش می کند که خودش زا به کسی وابسته نکند، در آن صورت نمی تواند زندگی ش را اداره کند:
«سهراب یادته، دیدی که منو از زندگی انداخت. تمام شب هایی که با اون بودم، نمی تونستم بیزینس کنم . . . اراده تومحکم کن . . . خواستی هفت و هشت صبح بیا خونه تا بعد ازظهر بخوابیم و بعد شب با هم بیزینس کنیم»
تلفن قطع می شود. روایتگر از معتادی زن می گوید. تاریخ تولدش را می پرسد که پاسخ می شنود پنجاه و شش یا پنجاه و هشت.
از آغاز کار ش می پرسد:
«هشت ماه . . . الو . . . چی؟ خفه شو اشغال عوضی . . . ببخشد مزاحمه.
مزاحم! ساعت چهار صبح!
این طوریه دیگه . . . الو . . . بله . . . حمید کیه؟ . . . شماره رو از کی گرفتی؟ کدوم بهروز . . . باید خودش زنگ بزند، . . . خدا نگهدار».
«الو . . . پیمان حالت خوبه . . . نه عزیزم، الان دیگه خیلی خیلی خسته ام . . . حالا چند تائین؟ . . .خیله خوب . . . اگه نشد فردا بای »
مثل اینکه بازار عالیه!
نه بابا دست زیاد شده . . .
داستان به پایان می رسد کوتاه و سنجیده، و فصلی سیاه و بسی خفتبار از دستاوردهای ننگین حکومت ملایان که «گسترش و رواج تن فروشی» را، درتاریخ اجتماعی فرهنگی کشور ثبت کرده اند!

مرگ یک روشنفکر

آخرین داستان این دفتر است. روشنفکری در خلوت و تنهایی به بررسی تجربه های خود نشسته است.
یادداشت های خود و کتاب هایی که خوانده و «نکته های جالب همه کتاب های زندگی را روی آن ها نوشته بود» را دراندیشه ی خود بازسازی می کند. ازاولین یادداشت به خنده می افتد:
« خدایان بدبختی را برای انسان ها می بافند تا نسل های آینده دستمایه ای برای آوازخواندن داشته باشند». تا می رسد به این شعر که:
«به سنگ ها گفتند/ انسان باشید/ گفتند/ به اندازه کافی سخت نیستیم».
از این سروده لذت می برد. بعدی را می خواند که آمده است:
«یک نویسنده یا هرانسانی باید باور داشته باشد که هرچه براو می گذرد ابزاری؛ هرچیزی برای هدفی به او داده شده . . . . . . و باید ان را بپذیرد».
جملات زیبا، اما خلاف سلیقه و افکارش می باشد. سراغ بعدی می رود:
«آنان که خدایان دوست شان دارند جوان می میرند».
درفکری ناخوشایند و “بادی درغبغب”، دفتر را ورق می زند.
ازاین یکی دلش به شدت می لرزد:
«دلتنگی من بزرگ تر ازآن است که به دیدار چراغی دلشاد شوم»
و دیگری را می خواند:
«چه کسی می توانست ادعا کند که ابدی بودن یک شادی می تواند یک لحظه رنج بشری را جبران کند؟».
سرفه اش می گیرد. رو به فضای خالی خدایان را مخاطب قرار می دهد و طعنه آمیز یادآور می شود که :
« مرا همچون خدایی داوری نکنید، بلکه همچون انسانی که اقیانوس اورا درهم شکسته است».
ازاین رو در روئی و درد دل شجاعانه ی خود، به توجیه سخن گاندی می رسد که گفته بود:
«بیمارستان ها و امورخیریه صرفا ادای دین را به تعویق می اندازند. یک انسان نمی تواند به انسان دیگر کمک کند؛ اگر دیگران رنج می برند باید رنج ببرند تاوان گناهی را بپرازند. اگر من به آنان کمک کنم، باز پرداخت دین آنها را به تعویق می اندازم».
با خواندن این خبر خیلی خیلی خیرخواهانه! آن هم از قول گاندی، سرفه اش شدت پیدا می کند. و از چشمان سرخ شده ش اشک سرازیر می شود و “شاید هم خون”. می گوید:
« همین یکبار که به جهان آمدم، مرا بس. چون مرا بمیرانی، برمن منت گذار و دیگر باره به این جهان باز مگردان!».
ازخواندن مکتوب بعدی اندک نور امید بردل پُراندوهش می تابد. نوری که تابش و درخشندگی ابدی دارد: «انسان میراست، تنها راهی که برای نامیرائی دارد، به جا گذاشتن چیزی است که نامیرا باشد».
دز انتهای یادداشت ها، از اندوهی نهان شده در دل انسان می گوید. حس انسان و انسانیت:
«غمی که به نظر بودا اسف انگیزتر از همه بود. نبودن با کسانی که دو ست شان داریم».
خسته و رنجور نای سُرفیدن ندارد. با بالا آمدن “بوی گاز” ، درحالی که نفس ش رو به خاموشی می رفت آخرین برگ یادداشت هایش را به زحمت می خواند و آرام چشم هایش را می بندد.