خانه » هنر و ادبیات » داستان تبعید بر نمی دارد، ادبیات ما اما چرا… نگاهی به کتاب شهر مرقدی به قلم حسین رحمت/محمد سفریان

داستان تبعید بر نمی دارد، ادبیات ما اما چرا… نگاهی به کتاب شهر مرقدی به قلم حسین رحمت/محمد سفریان

«برای در امان ماندن از گزند بود شاید که همراه پدر و مادر دور ضریح می گشتم و مثل یک آدم مبهوت در زاری جمعیت گم می شدم. من از ظلمات این شهر ظلمانی خبر نداشتم که. آن سالها مثل حالا خیابان های شهر مرقدی پر از آدم های شتابزده بود…»
این جملات قسمتهایی ست از بند اول داستان شهر مرقدی، داستان شهری زیارتی که با همین وجه تمایز در یاد راوی مانده و شده «شهر مرقدی». تا این طور داستان دخترک نوجوانی در آن شهر مذهبی و سنتی روایت شود و مجموعه ای داستانهای کوتاه با همین نام شکل بگیرد و به صندوق‌‌خانه‌‌ی ادبیات ایران علاوه گردد.

«شهر مرقدی» سومین داستان از سومین مجموعه داستهای کوتاه حسین رحمت نویسنده ایرانی ساکن لندن است. نویسنده ای که کار نوشتن را مانند بسیاری از اهل قلم با فصل نامه وروزنامه های ادبی آغاز کرده و به واسطه ی شهر محل سکونتش در ایران با سبک نگارش بچه های جنوب آشنا شده و بعدها هم که بار سفر بسته و به سرزمین های این سوی آب آمده، کوشیده تا دنیای حالا وسیع تر شده اش را با همان نثر روان و شیوا و لحن صمیمی جنوب روایت کند.

طبق عادتی دیرین، اهالی نقد و بررسی، داستان هایی که در فراسوی مرزهای جغرافیایی ایران شکل گرفته اند را در زیر ستونی خاص مجزا کرده و آن را «ادبیات تبعید» خوانده اند. شاید به واسطه شرایط سیاسی ایران و تبعید های خودخواسته و ناخواسته ای که دامان بسیاری از اهل ادب را گرفته یا شاید به خاطر «چه» گفتن ایشان که بیشتر بر محور زندگی در غربت و دشواری های لاجرم زیستن در محیطی غریب استوار است و یا شاید هم به دلیل ساده و غیر منصفانه ای که این داستان ها در سرزمین های حاکمیت زبان فارسی مجال چاپ و نشر ندارند و در واقع به جای قفسه ی کتاب فروشی های شهرهای ایران و کتابخانه‌‌های اهل ادب فارسی زبان، به سرزمین هایی دور وغریب تبعید شده اند. با این همه اما، نویسنده کتاب ژانر ادبیات در تبعید را آنقدرها محترم و درست نمی شمارد و در گفت و گو با رسانه ها این طور گفته که به باور او ادبیات یکسره ادبیات است و تمیزی میان داستانها براساس سرزمین پیدایش‌‌شان برقرار نیست.
بگذریم از این مقال که گفتنش لازم می نمود و برسیم به داستان های این کتاب و چه گفتن و چگونه گفتن‌‌شان. شاید نخستین نقطه قوت رحمت در روایت کردن داستان هایش رسیدن به یک راوی باورپذیر باشد. هم او که کلمات و اصطلاحات زبان فارسی روزمره مردم را به خوبی می شناسد و جابجا از آنها استفاده می کند. همین است که روایات او در منزل نخست، صمیمی و باورپذیر جلوه می کنند و از دام کلمات غریبه و لغات نامفهوم که شوربختانه در داستان های امروز فارسی به وفور پیدا می شوند بری ست.

هر چند که همین نقطه قوت شاید تا حدودی در ادامه روند تمیز دادن داستان ها را اندکی دشوار کند، چه تفاوت آشکار و بارزی میان زبان دختر بچه شهر مرقدی و مرد شریف داستان دریا برقرار نیست و یا راوی داستان چهچهه های بوسه، که مدرن تر و امروزی تر از باقی داستان های او تعریف شده؛ پادوی یک دراگ دیلر است که به خیال تحصیل طبابت شهر و کشور را ترک کرده البته تا کلام برقراراست بهتر که بر این واقعیت مهر تاییدی بزنیم که لااقل به گواه آنچه به سالیان زندگی در این به قول اسماعیل خویی «بی در کجا» دیده ایم؛ تفاوت رویاهای جوانی و تحصیلات دانشگاهی با شغلی که نان و امن خانه را فراهم آورد؛ در همه جای دنیا هست و در این غربت دو صد چندان.

تفاوت های فرهنگی و زبانی، متفاوت بودن جلوه های تمدن و شیوه های زیست و بسیار بیشتر از اینها باعث شده تا شهرهای اروپا و آمریکا چه بسیار مردان اهل ادبی را پشت رل تاکسی ببیند، و تحصیل کرده های علوم و مردان فن بسیاری را در آشپزخانه ی رستوران ها و مهندسین و اطبای فراوانی را در پشت میز رسپشن هتل… همین است که رویای درس و مشق طبابت برای مردی که حالا بدل به یک دراگ دیلر شده شادی آنقدرها غافلگیرکننده نباشد، آنچه مراد گفتن و نقد کردن بود؛ شیوه ی تکلم و تعریف کردن راوی‌‌ ست که به روال معمول می‌‌بایست میان انسان های متفاوت جورهای متنوع باشد.

از این دیگر و در پیوند با گپ نخستین، ریزبینی های نویسنده در شرح زندگانی اینجایی ست که جلب توجه می کند. آنچه عیان است چشمان کنجکاو و دودوزن نویسنده در پی مظاهر زندگی و افراد است و بیشتر و بهتر دیدن و صد البته قدرت خیال و تجسم که از دیرباز حتی (شاید) بیبشتر از تجربه به کار اهالی داستان آمده باشد.
نویسنده سنت های لاجرم مشرق زمین و رخنه کردن باورهای مذهبی بر رگ و پی زندگی مردمان را به خوبی در خاطر سپرده، همین است که می تواند به خوبی در جلد مرد شریف و بی حاشیه ای برود که سالها در غرب زیسته و زندگی اش به قولی اینجایی شده. او در مواجهه با یک اتفاق متفاوت درگیری های قابل تاملی پیدا می کند که روایتشان – به هزار دلیل – برای بسیاری جالب توجه است.
نقطه‌‌ی عطف داستان، مسافرت خواهرزاده‌‌ی راوی ست که برای یک دوره کوتاه کالج میهمان دایی اش شده، مرد در شمایل و رفتار دختر، روزهای رفته را به یاد می آورد و و غیرت و سنتی که از پس این همه سال زندگی غربی هنوز در رگ و پی او جولان می دهد و هدایتش می کند و در دیگر سو دختری که همراه با تغییرات جامعه ی امروز ایران، بسیاری از امور نهی شده‌‌ی زندگی (در زمان جوانیهای دایی) را حالا عادی می شمارد، خاصه حالا که در اروپا هستیم، دیگر «عادی تر» .

برخورد این دو و وارد شدن یک عشق قدیمی به داستان مجموعه ای قابل تامل از تقابل احساسات و موقعیت ها به موجود آورده که از آن گفتن و آن را نوشته کردن، آنقدرها سهل الوصول نیست، هم آن که حسین رحمت خوب ساخته و خوب پرداخته.
و دیگرتر از اینها، و باز در پیوند با همان گفته های آغازین؛…؛ اشاره شد که ادبیات در تبعید از قرار باور نویسنده ژانری صاحب معنا و مفهومی مجزا نیست، در راستای همین نقل و قول می توان این طور برداشت کرد که او شاید در آمیختن با همین همین باور، همان زمان که در پشت میزش در لندن می نشسته در خیالاتش به آبادی ها دور و نزدیک ایران سفر می کند و از انسان هایی می گوید که در تمام عمرشان در همان خاک و بر همان روال زیسته اند، آدم هایی خسته ازسیاهی چادر زائرین، آدم هایی در نبرد با سنتی که ایشان را از کوچکترین لذایذ زندگی در ماه محرم محروم می کند و حتی دورتر از اینها در شهر خیال قصه ی آدم هایی که در کارزار جنگ ایران و عراق دچار حوادثی شده اند که تعریف کردن از آنها شده همین قصه ای که روبروی ماست…

عاقبت و رها از گفتن ها و نگفتن های نقادانه که در دنیای بیکرانه‌‌ی ادبیات آنقدرها تعریف نشانه‌‌ای از درست و نادرست ندارند، گفتن از یک واقعیت در این سطور آخر لازم جلوه می کند و آن اینکه، ادبیات در تبعید شاید دیدن و چاره نکردن این درد باشد که داستان های بسیاری در طی همین کوچ معاصر بسیاری از اهل قلم، در لابلای صفحات بی خاک اینترنت و کتاب خانه های قدیمی به فراموشی سپرده می‌‌شوند و هرگز در اختیار مخاطبین واقعی شان قرار نمی‌‌گیرند. حالا سالهاست که اهل قلم در این سوی آبها تنها می نویسند به امید روزی و جایی و شایدی… و این خیال های دور و محال البته که نه تنها مال نویسندگانی ست که آثارشان را در خانه در نگه می دارند، چه آنها که نوشته هاشان را به قول قدما به زیور طبع اراسته می کنند هم؛ از این قاعده سوا نیستند، که ادبیات و داستان قصه‌‌ی وقت و مکان نیست، روایت احوال زندگی آدمها همیشه ادبیات است اما تبعید آنجا که خانه نباشد،

آنجا که احوال و افعال بعید باشند، درست همینی که شاهدش هستیم، دریغ از حتی یک کتاب فروشی در شهری که بیشترین جمعیت فارسی زبانان در اروپا را در دلش جای داده، دریغ از یک ویترین که کتاب ها را به نمایش بگذارد و دریغ از یک عابر که به لبخند و تمنای کتاب پشت پنجره روی خوش نشان دهد، غم‌‌گنانه تر آنجا که این ادبیات که با تمامی مشقات و دشواری همچنان راه خود را لنگ لنگان ادامه می دهد، در هیچ یک از فهرست های جداکننده‌‌ی برترین ها که در ایران امروز تهیه می شوند جایی ندارند، تنها به این بهانه که آثاری که خارج از مرزهای زبان ارائه می شوند آثاری «جدی» به شمار نمی آیند، انگار نه انگار که امثال نرودا و ناباکوف و هاینریش بل و … فرسنگ ها دورتر از زبان و موطن شان برترین قصص تاریخ ادب را خلق کرده اند…؛ اینک ادبیات در تبعید.

پانویس:
عکس ها متعلق به دو کتاب پیشین نویسنده می باشند که برای اهالی کنجکاوتر ادبیات در صفحه ای مجزا در بخش فرهنگی خبرنامه، توضیحات بسیار مختصری از این دو کتاب ارائه کرده ایم.
فارنهایت شرحی : ( نخستین مجموعه داستان منتشر شده از حسین رحمت در لندن)

ناشر: H & S Ltd آمازون، سال ۱۳۹۰ (۲۰۱۱میلادی)
هنوز از شب دمی باقی ست : ( دومین مجموعه داستان منتشر شده از حسین رحمت در لندن)
ناشر: اچ اند اس مدیا، لندن ۱۳۹۲