خانه » هنر و ادبیات » اعجاز زندگی در آیینه کلمات پروستی / لیلا سامانی

اعجاز زندگی در آیینه کلمات پروستی / لیلا سامانی

صد و ده سال از تولد اوراق طویلترین رمان تاریخ میگذرد. رمانی که با هنر یگانه نویسنده اش قالبهای سنتی نویسندگی را در هم شکست و به قول معروف طرحی نو در ادبیات در انداخت.

مارسل پروست Marcel Proust در دهم ژوئن سال ۱۸۷۱ در خانواده ای متمول و سرشناس به دنیا آمد، از پدری پزشک و مادری با پیشینه ی خانوادگی اشرافی ، او در سنین خردسالی به آسم و بیماریهای ریوی مبتلا شد و همین ناتوانی جسمی بود که او را به لزوم اغتنام لحظه ها و استفاده از زمان زندگی آگاه کرد. او که از سنین نوجوانی پایش به محافل اشرافی و ادبی باز شده بود و با بزرگان عرصه ی ادب حشر و نشر داشت فعالیتهای ادبی اش را از سن بیست سالگی آغاز کرد و ضمن همکاری با روزنامه ها و نشریات معتبر آن زمان، به کار رمان نویسی هم روی آورد.
پروست کار نگارش مهم ترین و عظیم ترین اثرش با نام «در جست و جوی زمان از دست رفته» را در سال ۱۹۰۸ آغاز کرد. این رمان مشتمل بر هفت جلد با نامهای متفاوت است و ساختار آن با رمانهای کلاسیک و روایت داستانی کاملا متفاوت است. این اثر در پس تصویر کردن داستان زندگی یک قهرمان، مسائل ادبی، هنری، فلسفی، جامعه شناختی و روانشاختی را به شیوه ای منحصر به فرد مورد بررسی قرار داده است:
«عصرهایی که غمگین بودم، برای سرگرمی ام یک چراغ جادو در اختیارم می گذاشتند و تا وقت شام مشغول آن می شدم. همانند نخستین معماران و شیشه گران دوران گوتیک، چراغ جادو بر سطح تاریک دیوارها رنگ افشانی ظریفی می کرد، تصاویری رنگارنگ و باورنکردنی که در آنها شخصیتهای افسانه ای چون شیشه بندی منقوش لرزان و موقتی پدید آمده بودند. اما اندوه من تنها افزون می شد، زیر تغییرات مربوط به نورپردازی، تصویر همیشگی اتاقم را از بین می برد… دیگر اتاقم را تشخیص نمی دادم و در آن، چونان که در اتاق هتل یا ویلایی کوهستانی احساس دل نگرانی می کردم.»
«در جستجوی زمان از دست‌رفته» رمانی پرماجرا و سرگرم‌کننده نیست. اثری ست طولانی و گاه ملال‌انگیز. گاه در بیش از صد صفحه از کتاب هیچ اتفاقی نمی افتد و راوی با حوصله‌ای غریب به وصف یک مجلس مهمانی مشغول می شود، موضوع‌های فرعی و بی‌اهمیت را پیش می‌کشد یا صحبت‌های دیگران رو نقل می کند که بی‌وقفه درباره مسائل پیش پاافتاده حرف می‌زنند:
«خانم گرمانت نشسته بود، نامش که عنوان اشرافی اش را تداعی می کرد، او را به قلمرو دوک نشینش که در پیرامونش خودنمایی می کرد گره می زد، و شادابی مه آلود و طلایی بیشه های گرمانت را در میان سالن، گرداگرد مبل کوسنی ای که خانم گرمانت روی آن نشسته بود حکمفرما می کرد.»
راوی مرد جوانی ست که آرزوی نویسنده شدن دارد، اما به جای عزم و تصمیم به نوشتن، پیوسته در خاطرات و رؤیاهای خود فرو می‌رود. با وسواسی فوق بشری، دوران کودکی، عشق‌ها و دلدادگی‌ها، آرزوها و حسرت‌ها، پیوندها و جدایی‌های خود را با جزئیات کامل پیش چشم می‌آورد. او با موشکافی و توانایی بی‌مانند، حالت‌ها و وضعیت‌های روحی خویش را توصیف می‌کند، خاطرات خودش رو می‌کاود و خواننده را با خود به ژرفنای وهم‌ها و خیال‌های بی‌پایان اش می‌برد:
«روبرو هنگامی که پنجره های بزرگ و چهارگوش عمارت سیلستری برای نظافت باز بودند و نور خورشید را چون سطح بلورین تخته سنگی منعکس می کردند، با دنبال کردن مستخدمانی که به سختی قابل تشخیص بودند و فرشها را تکان می دادند، همان سرخوشی ای را احساس می کردم که اگر در تابلویی از تورنر یا الستیر مسافری را سوار بر دلیجان یا راهنمایی را در ارتفاعات مختلف سن-گوتار می دیدم.»
در جایی از این رمان، نویسنده تعریف می کند که چطور با خوردن کیک کوچک فرانسوی معروف به مَدلِن و یک فنجان دمنوش، از ملال و افسردگی رها می شود و با مزه و بوی این کیک می رود به دوران کودکی و احساس سرخوشی و نشاط تمام وجودش را فرا می گیرد. پروست مصر است به یادآوری بهانه های کوچک خوشبختی. به مکرر کردن این نکته که هر دم حیات روزمره معجزه است و ما وظیفه داریم با بازی با زمان و مکان و اشیاء مدام این جادو را به خاطر بیاوریم:
«در یک روز زمستانی در بازگشتم به خانه، مادرم که می‌دید سردم است، پیشنهاد کرد بر خلاف عادتم برایم چای درست کند. اول نخواستم، اما نمی دانم چرا نظرم برگشت؛ فرستاد تا یکی از آن کلوچه‌های کوچک و پف‌کرده‌ای بیاورند که «پتیت مادلن» نامیده می‌شوند و پنداری در قالب خط- خطی یک صدف «سن ژاک» ریخته شده‌اند. و من دلتنگ از روز غمناک و چشم انداز فردای اندوهبار، قاشقی از چای را که تکه‌ای کلوچه در آن خیسانده‌بودم بی اراده به دهان بردم. اما در همان آنی که جرعه‌‌ی آمیخته با خرده‌های شیرینی به دهنم رسید، یکه خوردم حواسم پی حالت شگرفی رفت که در درونم انگیخته‌شده‌بود. خوشی دل‌انگیزی خود در خود، بی هیچ شناختی از دلیلش مرا فرا‌‌گرفت.»
اما این رمان صاحب یکی از درخشان ترین آغازهای داستانی هم هست؛ در ابتدای این کتاب قهرمان داستان پروست نیمه شب از خواب بیدار می شود در حالیکه نمی داند که این لحظه ی بیداری مربوط به کدام دوره از زندگی اوست. لحظه ای کاملا عاری از هرگونه ارتباط با زنجیره ی زمان، لحظه ای رها شده به حال خود و سراسر تشویش آلود، با این جملات:
« و هنگامی که نیمه شب از خواب برمی خاستم، در اولین لحظه حتی نمی دانستم کیستم زیرا نمی دانستم در کجا به سر می برم.»