خانه » هنر و ادبیات » یک نفر که عضو پینک فلوید نبود/رضا اغنمی

یک نفر که عضو پینک فلوید نبود/رضا اغنمی

یک نفر که عضو پینک فلوید نبود

نویسنده: امید کشتکار
طرح جلد: فرهاد فزونی
صفحه آرایی: پرنیان حق بین
ناشر: نشر ناکجا
نخستین چاپ: پاریس – ۲۰۱۷

 

 

به خفتگان خاوران

عنوان بالا در نخستین برگ های کتاب آمده است.
وسپس قطعه ای از اثر به یاد ماندنی ساموئل بکت «مالون می میرد»  و سروده ای کوتاه از بیژن الهی:
«روز چندان طولانی بود
که همسایه ام چراغ را دوباره افروخت
تا شاپرکان  را بدان فریب دهد.»
نویسنده درمقدمه ای دوبرگی خود ودویار جدانشنی ازهمدیگررا معرفی کرده.  هرسه دانشجو، آغشته به شب. الکل . کتاب وسیگار و پوکر و پینک فلوید و باقی قضایای جوانی و . . . :
«هرشب.  مست و ژولیده و بریده ازدنیا باهمه ی وجود گوش می دادیم به به صدای گیتار راجر واترز وسیذبرت و دیوید گیلمور و با آوازهایی که نمی دانستیم چگونه سحرمان می کند. به صبح می رسیدیم. روزهای عجیبی بود. دوران بی حوصلگی. دوران  خلسه. دوران وارفتگی.
این مقدمه کوتاه سرآغاز سفری ست که نویسنده، چراغ های مرز را می بیند. رمان شکل می گیرد. رمانی خواندنی که نمی توانی لحظه ای کنارش بگذاری. بی تاب و طاقتی که تا اخرین برگ بروی  و با گذر ازصحنه ها روح حوادث را دریابی. اندوه دردها، تلحی و خوشی ها را.
از پاریس می گوید و میدان ژرژ پمپیدو. به ایروان می رود. وسیله آرمن که راننده تاکسی ست درآپارتمانی اجاره ای زندگی می کند.  ازکهنگی وزندگی فقیرانه شهرنشین های ارامنه شاکی ست. بایادی ازخاطرات گذشتۀ ازرفتن به دربند واز«دوراهی اوسون» و کوهنوردی، ازآبشاردوقلو و چادر زدن درپناهگاه شیرپالا می گوید. من خواننده را که سال های طولانی ست از وطن دورم با خود درآن منطقه می چرخاند و دنبالش می کشاند با دنیایی غم و اندوه و حسرت های غریبانه درتبعید ناخواسته!
جالب این که نویسنده، دریکی ازگشت وگذارهای کوهنوردی با خانم تنهایی آشناشده وشب را با او درچادرخود می گذراند. صحبت خار بیابانی وخواص ان پیش می آید و خانم از تجربۀ خودش روایت می کند که:
«برای آنکه احساس اون خاطره هارو تجربه کنم تا حالا چند بارلای شکاف سنگ ها مچاله شدم و خوابیدم. بدون زیرانداز یا پتو، سرد بود اما راهش رو بلد بودم چه جوری خودم رو گرم کنم. چند بار با خودم وررفتم با یه تیکه خار خودمو ارضا کردم. زخم بدی  شدم اما  خوب بود. انگار از طبیعت حامله شده باشی.»
درایروان، اما درفضای ژورژ پمبیدو پاریس باخیال درپرواراست:                                   «درمیان هوای گرفته قطار بدون تهویه که سرشار از بوی عرق است و درمیان بی تابی مسافران که مدام غرغر می کنند سرم را پشت صندلی تکیه می دهم و چشم هایم را می بندم. محسن چاوشی ترانه ی «کافه های شلوغ» را می خواند و مرا با آن صدای خش دار می برد به تهران».
درخیابان شانزده آذر نزدیکی های تالار مولوی دست دردست دختری با صدای قوطی فلزی خالی که درجوی آب کنارخیابان می غلتد. خواب تهران را می بیند. ماه خرداد وخیابان های شهرمملو ازمردم معترض درحال قیام علیه جور وستم حکومت دستار بندان و پلیس همیشه مهاجم را که باطوم دردست ازهرطرف برسر و کول مردم می زنند و راه بلواررا می بندند. از تماشای تصویرهایی که از پشت آن پنجره و از مانیتور دوربین کوچک دیده، روایت تلخی از وحشیگری حکومت را ثبت و ضبط کرده است:
«آدم هایی که هراسان می دویدند. صداهای فریاد، فحش. نعره وخون. باتوم هایی که بالا می رفتند و بی محابا فرود می آمدند. سرآدم ها، روی بدن های به زمین افتاده، روی شیشه ی ماشین ها وصدای فریاد ودرد وخشم آمیخته با صدای بوق ممتد اتومبیل ها وسرها و بدن هایی که زیر ضرب پلیس های سیاهپوش و یا سرباز وظیفه هایی با لباس های مندرس متلاشی می شدند.»
درایروان، توی گرمای آزاردهندۀ مردادماه،  همسرراوی به نام «آسمان» که دوسه هفته قبل از سفر ایران برگشته اصراردارد که یک مسافرت چند روزه به تهران برود. می گوید:
«بعد از پنج سال زندگی حتی نمی توانم یک بلیط هواپیما برایش بخرم».
از مضیقه مالی شاکی ست. کاری هم نیست که دنبال کند و درآمدی ولو ناچیزداشته باشند. بگومگوی تندی بین آن دو می گیرد و سرانجام آسمان به تهران می رود.
نویسنده، اشنایی با آسمان را شرح می دهد و اززندگی مشترک با هم. وسپس از گرفتارشدن خود به دست مأموران امنیتی حکومت اسلامی :
« ناگهان یک پژوی  ۴۰۵ سیاه رنگ کنار پایم ترمز می کند. فکر می کنم می خواهد آدرس بپرسد. مکث می کنم اما صورت ریشویی که از پنجره بیرون امده  به اسم صدایم می کند پیش از این که حرفی بزنم می گوید که سوارشوم. دستور داده و چرا سوارشوم؟ اما هنوز جمله ام شروع نشده که درماشین باز می شود دومرد قوی هیکل درشت پایین می آیند ومرا می کشانند داخل پژو. ثانیه ای بعد درصندلی عقب ماشین هستم و سرم را به زور خم می کنند زیرصندلی. یک پا روی گردنم کمرم را به پایین فشار می دهد. از ذهنم می گذرد خوب شد شال گردن بسته ام احتمالا احمقانه ترین فکری بود که آن لحظه می توانستم بکنم «.

نویسندۀ داغدیده درهرگوشه ی این کره خاکی باشد، درخواب  و بیداری، درغم وشادی با خاطره هاست. خاطره ها بخش بزرگی ار روزمرگی های اوست؛  زیرپوستش لانه بسته. صدرنشین کانون اندیشه ها  و خیالات اوشده است. مهم نیست درکجای جهان وکدامین سرزمین است که روایت می کند:
«کنار پنجره ایستاده ام سیگار می کشم و به گل های شمعدانی صورتی رنگ همسایه ی رو به رو نگاه می کنم.که زیر نور زرد رنگ پنجره اش به نارنجی می زند    . . . . . . . . .    دلشوره گرفته ام. از یاداوری آن خاطرات دل و روده ام به هم می پیچد باز برمی گردم کنار پنجره».
و صحنه ی جنگ  و کشتارحکومت با مردم  درمانده وجان به لب رسیده را برای آیندگان به عنوان میراثی از حکومت دینی می نویسد و یادگار می گذارد:
«تمام تقاطع  های خیابان آزادی را با گارد ضد شورش بسته اند و گاز اشگ آور وگلوله های پلاستیکی است که به سمت مردم شلیک می شود. خیابان مثل صحنه ی جنگ است. . . . . .   با دونفر دیگر یکی از سطل های اشغال پلاستیکی را هل می دهیم و تا وسط خیابان می اوریم. ازبین زباله ها چند برگ روزنامه پیدا می کنم و آتش می زنم و می اندازم روی آشغال ها. کیسه های پلاستیکی زباله درثانیه ای شعله ورمی شود وبوی سوختن پلاستیک وآشغال بلند می شود . . . . . .   درهمین حال و هوا ناگهان ازپشت سرلباس شخصی ها با موتور سرمی رسند وحمله می کنند . . . . . . صدای گلوله هایی که یکی پس ازدیگری شنیده می شود. یکی دوبار زمین می خورم اما بازبلند می شوم. با صدای بسته شدن در فلزی سکوت ناگهانی  سر می رسد.  . . .  می افتم روی زمین و آتشی که چشم ها و ضورتم را گرفته خیال آرام شدن ندارد.»
درسکوت وتاریکی شبانه، خانه ای که آن عده را پناه داده، درانتهای راه چشمش می افتد به جوانی که روی زمین افتاده با بازوی خون آلود ناله می کند به سمت او می رود برای کمک به مجروح تا به حیاط می رسد. مردی را می بیند در وسط باغچه نشسته :
« باکپه ای کتاب وروزنامه است که روی هم تلنبارشده اند مرد همچنان که پشتش به من است بلند می شود. از جیب پیراهنش سیگاری بیرون می آورد و بعد کبریت وقتی سیگاررا روشن می کند کبریت نیم سوخته را روی کپه های کتاب ها و روزنامه می اندازد. کاغذهای خشک به سرعت آتش می گیرند و مرد همان طور بی حرکت خیره است به شعله ها که بالا می کشند. ازپشت سرم صدای هیاهویی بلند می شود. بازهم سربازها با بسیجی ها پشت در رسیده اند و با لگد و فریاد دستور می دهند که درساختمان بازشود.»

ازدوست ایرانی به نام حمید که عیاش و خوشگذران است و وضع مالی بهتری دارد یاد می کند با اندکی بی میلی  از مشارکت  خود درعیاشی ها با او. فکر مسلط شکنجه گاه و زندان  و روایت  دوران سیاه غل و زنجیردنبال می شود.
آسمان، ازمسافرت تهران به ایروان برگشته. و آن دو ازفرودگاه با تاکسی زوار دررفته درحال رفتن به خانه  اند. هردو بی حال و حوصله. راوی اما اندوه سیاه درد دل پردردش را  تمی تواند مهار کند:
«به این شهرفکر می کنم  که مثل یک زندان بزرگ مرا درخود حبس کرده. شهری که دوست ندارم. آسمان هم آن سوی صندلی پهن ماشین نشسته وخیره است به بیرون.»
روابط آن دو روبه سردی می رود. هردو به این نکته می رسند واحساس اینکه دوران جدایی سر رسیده. راوی داستان جایی اشاره دارد وازهمخوابی ستاره با مردی :
«به طرفش هجوم بردم، لپ تاپ را از دستش قاپیدم و پرت گردم گوشه ی سالن و موهای بلندش را درمشتم گرفتم و [فریاد] کشیدم.  جنده، جنده»  انگار که فراموش کرده همخوابی ش با فاحشه لاغر اندام تاجیکی شوهردار درمهمانی حمید!؟
صحنه ی هولناکی که وحشیگری شکنجه گران را عریان می کند. خواننده، گیج و مبهوت در دنیای وهم  وخیال با بیم وهراس نالۀ قربانی را می شنود:
«دستی روی سرم می نشیند با ضربه مرا به جلو هول می دهد. ازتوی لگن بوی شاش و عفونت بلند می شود. گریه می کنم. ضجه می زنم.  التماس می کنم. دست ها سرم را بیش تر به سمت لگن پُر ازعفونت هول  می دهند. ازگریه وضجه نفسم بریده است،  ولی با صدایی تیز وبریده باز فریاد می زنم و التماس می کنم. چند سلول آن طرفتر حتما کسی یا کسانی نیم خیز شده اند، پتوی سربازی را چنگ زده اند  و به ضجه های من گوش می دهند وبه این فکر می کنند که چه برسر صاحب این فریادها می آید.»

اثرامید کشتکار، رمانی ست که دستاوردهای ویرانگر و فاجعه بار حکومت استبداد دینی را نه تنها برای نسل کنونی بل که برای نسل های آینده روایت کرده، و با عریان کردن صحنه های شکنجه، رسالت نهایی خشکه مقدس های ریاکارو غارتگر را مستند کرده ا همو نشان داده که دستاربندان متظاهر به خداشناسی، باغارت بیت المال وسودجویی کامل از درآمدهای کلان، توسعه ی فقر وفحشا و پرونده سازی برای هرمعترض ومحروم؛ وشگفتا که با استفاده ازپیشرفت های رفاهی تمدن غرب، ولعن و نفرین و فحاشی  مدام به غربیها، تنها و تنها هدفشان گسترش جهل وعوام پروری ست برای دوام استبداد !