خانه » هنر و ادبیات » دیدار در دوزخ/رضا اغنمی

دیدار در دوزخ/رضا اغنمی

دیدار در دوزخ

نویسنده: فرزانه راجی
ناشر: انتشارات خاوران. پاریس
چاپ اول: تابستان ۱۹۹۳ / ۲۰۱۴

 

کتاب شامل هشت فصل که ازدیدار یک دوست زندانی به نام غزال، «دراتاقی بزرگ باپشتی های تمیز . ..» بین بازجویان وشکنجه گران درزندان شروع می شود. ازخفقان های ملی, سرکوب ها وجنایت های حکومت تازه به دوران رسیده های اسلامی می گوید؛ محدودیت های خانوادگی و زهرتلخ خاطره های گذشته از مشهد و رفتن به کوهسنگی که پدرش اجازه داده بود:
«گاه با دوستانم بروم. صبح های روز جمعه. همان وقت که پدر درخاکستری صبح همچون غولی به نظر می رسید». به هرحال از حضور«خدا» گریزی نبود.
از«چشمان ترسان» و وحشت همیشگی مادرش از آن چشم ها، تآکید دارد پدر را بیشتربشناساند و خدارا !:
«شاید به خاطرآن نگاه ها بود که مدام زیرلب می گفت:
« پناه برخدا! پدر از روی تراس خانه می توانست من و دوستانم را که از کوهسنگی بالا می رویم ببیند. او از راه دور کمی دورتر، می توانست همیشه مراقبم باشد که دست ازپا خطا نکنم ومن که می دانستم او مرا همواره همچون خدایی می بیند و برکرده هایم واقف است هرگزدست ازپا خطا نمی کردم . سعی می کردم آن یک روز«آزادی» را خوش بگذرانم».
ازسرگرمی خود که جمع کردن سنگریزه هاست سخن رفته و انگیزه ش:
«احساس آرامش می کردم».
ازمادرش شنیده سنگریزه ها تنها سلاحی ست که حاجیان درمراسم حج با پرتاب کردن آن به سوی کوهی که شهرت دارد لانۀ شیطان، نخستین بندۀ عصیانگرخداست را مجازات می کنند روایتگر داستان نیز می گوید:
«انگار که آن سنگ ها همه اسلحه هایی بود که علیه شیطان و وسوسه هایش جمع می کردم» .

یاد سخن جکیمانه بسطامی افتادم که درغزلی به گلایه ازخدا، و دربیتی ازآن سروده می گوید:
«می خواست تا نشانه لعنت کند مرا/
کرد آنچه خواست خلقت آدم بهانه بود».
از خانه تیمی وحروفچینی وماشین چاپ پیداست که به فعالیت سیاسی روی آورده، باهمکارانش غزال و محمود زندگی زیرزمینی را برگزیده است. راوی داستان روزی که با چند نان بربری داغ عازم خانه تیمی ست می بیند که:
«دونفر غزال را کشان کشان توی بنزی سرمه ای انداختند و آنقدرفشارش داذند که آنگار توی صندلی های عقب ماشین فرورفت. بدن شکستنی محمود را توی صندوق عقب انداختند . صاحبخانه را دستبند زده با ماشین دیگر انداختند».
با بیم وهراس از پشت در بستۀ اقامتگاه را نگاه می کند. خاموش وخاموش است. ازدرماندگی روبرو را نگاه می کند : «خیابان خاکستری و بی انتها بود که درهیچ جایش برایم پناهی نبود. درآن خاکستری بی پایان چه بوی خونی می آمد!»
روز اول تیراست و زندانی. هنوز به دادگاه نرفته چشم به راه کسی نیست که برای ملاقاتش بیاید!
روایتگرازگذشته هایش می گوید وانچه که براو رفته. ازاوارگی و بی خانمانی، شب ها زیرماشین های بزرگ پارک شده درگوشه وکنار شهرخوابیدن ها و از رویاهای تلخ و شیرین ش.

نخسین بذرهای بیم و هراس را که در دل نوشکفته ش لانه بسته، و به بار نشسته روایت می کند:
« . . . ماذر باچارقد سفیدش که هیچوقت ازسرش بر نمی آورد و همیشه تا بالای ابروهایش پائین آمده بود می گفت : «چایی؟». «پنیر؟». «نون؟». «بازم میخوای؟». به ندرت درباره چیزی بامن حرف می زد. هم او وهم پدر پیش از آن که مرا قانع کند مرعوبم کرده بودند. و من ازترس هردوتایشان و آن دو چشم همیشه حاضر گوشۀ سقف که ان ها را بد جوری ترسو و بد خلق کرده بود همان کارهارا می کردم که آن ها می کردند.»
درشب تاریکی درخواب آن دوچشم هولناک را می بیند در شولای :
«پیرمردی کوتاه و باریک بالای رختخوابم ظاهر شدند»!
درسلول با واهمه های تنهایی با دوچشم نگران و ترسوی ش:
«در کناره های دیوارجانورانی می لولیدند» به خواب می رود.

اریادماننده های خوش گذشته می گوید. ازعلاقمندی به هنر چوبکاری که پدر استاد کار این هنر بود:
«چوبی پیدا می کرد و می گفت:
«این یک پرنده است!
بعد که خوب نگاه می کردم منم پرنده رو توش می دیدم. اونوقت به جون چوب می افتاد تا پرنده رو حسابی دربیاره نشون بده واز توی چوب دربیاره منم کم کم یاد گرفته بودم. . . . مادر روزها بامن همبازی این بازی ها می شد. یه وقتایی چنان راست راستکی بازی می کرد که فکر می کردم دنیای اونها واقعا همونه که من می بینم . مادرم آدم عجیب غریبی بود با زمین و درخت و باد و بارون یه جور خاصی رفتار می کرد. گاهی فکر می کردم می تونه با حیوونا حرف بزنه! با حیوانای دیگه طوری رفتار می کرد که گاهی وقتا حسودیم می شد».
بامرگ مادر، دنیای زیبای روایتگر زیر و رو می شود وروبه یإس وسرخوردگی و غوطه ور دربیزاری وبد بینی
می شود. شکاف عمیق تا مرزنفرت بین او با پدر!

مرگ مادرنیزبسی فاجعه بار است که بخشی ازرفتارهای منفورو عادت تداوم به وحشیگری را درجامعه یادآور می شود. مادر غروب وقتی که ازجنگل به خانه برمی گشته، با کامیونی تصادف کرده و کشته می شود. رانندۀ بی وجدان اورا کنار جاده رها کرده فرار می کند. حیوانات جنگلی شبانه تن اورا متلاشی می کنند و سرانجام توسط کسی شناسایی و به خاک سپرده می شود. بنگرید به برگ ۷۸ کتاب، که مادر بزرگِ راوی داستان، سال ها بعد حادثۀ مرگ مادرش را برای دختر شرح داده است.
دختر، مدرسه را رها کرده کارهنری را دنبال می کند.«مقعرکار» ماهری می شود . با آفریده های هنری خود درهم آمیخته، یکدل و یک جان می شود. باحسرت جانگداز از مرگ مادریاد می کند :
«وقتی مادر مرد همه ی اون دنیا یه دفعه خراب شد. اومدنم به تهران و زندگی توی یک شهربزرگ حتی نفس خودم رو هم بریده بود. چه برسد به نفس اون دنیای عجیب و غریبی که نفسش به نفس من بند بود».
بعدازساعت ها سائیدن و تراشیدن چوب، با عشقی سرشار ازستایش، آفریده ی خودرا دردسترس دید خود ازدیوار آویزان می کند و روی تختخواب به گونه ای دراز می کشد که:
«اونو ببینم. چقدر زنده بود! همونطور که نگاه می کردم خوابم برد».

ازشکنجه وآزار زندانبانان و بازجویان انگار به این نتیجه می رسد که در سیمای دختری عوام که تازه وارد امور سیاسی شده با رفتاری ساده لوحانه، نظر شکنجه گران و بازجویان را نسبت به خود نرم کند موفق هم می شود. در اطاق بازجویی خبر می دهند که ملاقاتی داری. ملاقات با پدرش.
درخود فرو می رود و شگفت زده ازآمدن پدر:
«شاید منو با خود ببره خجالت زده بودم. احساس کوچکی و بدبختی می کردم. پدرم می دونست من کی هستم. اونا نمی دونستن تا اون لحظه با وجود تمام درد وعذابی که کشیده بودم احساس می کردم یه قهرمانم» .
باهجوم افکاری درگذشته وشکنجه های گوناگون زندان می گوید وبازآفرینی حوادث اجتماعی – سیاسی جامعه پس از انقلاب را، که بخشی ازخواندتی ترن بخش های راوی «دیدار دربرزخ» ست. دربستر روایت های این بخش آمده که نکتۀ جالبی را به تآکید تکرار می کند:
«در اعتراضم به آن همه کشتارخدا پآسخ می داد:
«خدا صبر و تحملت را آزمایش می کند».
آن صدایی که از گوشه ی سقف می آمد خود خدا بود درست همان گوشه ی سقف، همان جایی که مادر چشمان ترسناکش را حتی زمانی که وارد اتاق می شد اول به آنجا می دوخت. هرگاه از این همه «امتحان» گلایه می کردم به من می گفت:
«تو کیستی که درکار خدا فضولی می کنی او چیزهایی می داند که ما نمی دانیم.»
حال دیگر آن کس که به دار می آویخت، استخوان ها را می شکست، شاهرگ ها را قطع می کرد وخون ها را برزمین می ریخت زندانبان و یا نگهبان شریعت نبود، خود خدا بود».

یاد گذشته ها ونگاه مادر درذهنش جان می گیرد با آن نگاه های ترسناک که ازحضوربینندۀ همیشه ظاهرخیالی درسقف اتاق او را میخ کوب می کرده با بیم و هراس خوفناک، چشم به نکته ای که همیشه ازآن جا مادررا و نگاهش را دنبال می کرده است!
نکته ی مهمی را کشف کرده می گوید:
واقعا نمی دانم که درساخت این دنیای جهنی آنها چقدر تقصیر دارند. اما این را می دانم که تقصیرکار واقعی همان هایی هستند که همه جا دنبال گناه و گناهکار می گردند. همان هایی که همه چیزرا گناه می دانند. همان هایی که زن و زنانگی را ام الفساد می خوانند و عشق ورزی به مردی«نامحرم» را سزاوار بدترین عذاب ها . . . آنقدرمرا روسپی خواندند که خود را روسپی پنداشتم و . . . ».

نقش و رفتار ساده انگارانه وتآثیرنخستین نگاه مادر درذهن دختر مانده وماندگار شده تا روزی که درزندان جمهوری اسلامی ، آمران وعاملان جهل و تباهی جامعه خودی ودیگر جوامع درمانده را به درستی بشناسد.

به هرحال روایتگر، بالمس فضای تیره و تار سلول و رنج وعذاب قلاده، وگذر ازتاریکی ها و اسارت های سازمان یافته ی حکومتی، اهداف بنیادی منادیان ریاکار مقدسات را دریافته ونرم نرمک پرده های جهل کهن وتقدس را کنار می زند؛ تا نوید این پیام را با مخاطبین درمیان بگذارد که :
«ازحضورخدا[ی سوداگران بهشت و جهنم] گریزی هست.

درملاقات با پدرهردو ازپشت شیشه به همدیگرنگاه می کنند. ولی اوتمایل چندانی به صحبت ندارد. وقت ملاقات با سکوت به پایان می رسد. پدرعصبانی شده اتاق ملاقات زندان را ترک می کند.
درخود اندیشی و فرو رفتگی راوی، ازدوجنسی و استثنایی بودنش می گوید.
چهار روز بعد از آن ملاقات، شکنجه گران زندانی را ازسلول به یک مستراح متعفن معروف به (اتاق خروس) منتقل می کنند. انگیزه ی این مجازات سنگین معلوم نیست به سفارش پدر بوده یا بازپرس ها که پی برده و فهمیده بودند تمام اطلاعات زندانی بی پایه و دروغ بوده است.
وسرانجام توسط پدر اززندان خلاص شده و همراه او به همان خانه بزرگ برمی گردند
پدر درانتهای باغ درسوئیت کوچکی که برای او آماده کرده است جا می دهد و راوی با معقر کاری به کارهای هنری سرگرم می شود. به روایت راوی سه سال بعد غزال به سراغش رفته و می گوید خاطراتت را بنویس. این کتاب خاطرات و پرمحتوا با کمک او شکل می گیرد. اثری که روایتگر بخشی از تاریخ اجتماعی – سیاسی دوران حکومت جمهوری اسلامی را مستند کرده است.

کتاب خواندنی واندیشیدنی درباره رخدادها به ویژه، گفتمان هایی که درخلوت وخودفرورفتگی های راوی، آمده است به پایان می رسد.
خانم راجی ادبیات تبعید را پربارتر کرده اند.