خانه » هنر و ادبیات » مرا با همین چشمان بسته دوست بدارید/رضا اغنمی

مرا با همین چشمان بسته دوست بدارید/رضا اغنمی

سراینده: پومن شباهنگ
مجموعه شعر
۱۳۹۲- ۱۳۷۸
ناشر:؟

 

اخیرا دفتر شعری توسط دوستی از فرهنگ دوستان به دستم رسید که با نگاهی گذرا نتوانستم از خود دورکنم. سروده ها اندیشمندانه است با کلمات سنجیده، هرعنوانی بازآفرینی حس و نظر شاعری است درد آشنا که گوشه هایی از آرمان وآرزوهای ناشگفته و خزان دیده ی خود را در این دفتر بازخوانی می کند.
فهرست دوبرگی این دفتر۱۱۶ برگی شامل ۴۲ عنوان است که با «خاطره» آغاز و با «دستفروش» به پایان می رسد.
دراین بررسی برخی از سروده های شاعر جوان پومن شباهنگ، که با فروتنی حرفی برای گفتن دارد را معرفی می کنم.

خاطره:

نخستین سروده با این که عنوانش خاطره است، اما فراتر از آن می رود. با جادوی کلمات مخاطب را چنگ می اندازد و در فضای فکری باخود می چرخاند:
« سخنی از زیبائیها به میان می آورم / ازاعماق وجود خاکیم/ ازانتهای ریشه پوسیده و غمزده خاطراتم/ ازعشق می گویم/ که برفراز دل ها پرواز می کند / من هنوز برزمین راه می روم / آن زمان که خاک می شمردم بردرخانه / آن زمان که باران می بارید بر باممان/ با زمین خو گرفتم / از این روست که از زمین خوردن نمی هراسم / چون زمین را دوست دارم و خاطراتم را ازاو طلب می کنم / اشگهای بی گناهم را / اشکی که شاهد بی اعتراضی بود / من زمینی ام / اما هویتم در پس یک شعر گم شده / شعری که نغمه ای غمگین دربهاران بود / من زمینی ام … / اما خواهم پرید / بردور دستان و می ریزم اشکانم را بر مهربانی دستانت / من زمینی ام … اما آسمان آبی را به وسعت نا متناهی هر چه دل طلب می کنم و می سرایم سرود زندگانی را آن چنان که رؤیاهایم با آن می رقصند آن وقت است که تو می توانی رقص رؤیاها را نظاره کنی».

کودکی:

شعری ست با زبانی شاعرانه و زیبا، با احساسی اندک از بذر یأس های اولیه. یاد مانده هایی از دوران کودکی، آمیخته با آشنائی ها و دردها وآرزوهای گمشده در هستی:
«کودکی بهانه ساده ای است / برای فرار وگذشتن / گذشتن از احساس/ غرور/ احساس می کنم عشق مرده / وهمه جاده ها به هیچ جا نمی رسند/ تو روزی ازهمان جاده آمدی/ اما برای ماندن نه بلکه برای گذشتن/ گذشتن از یکدیگر/ شمع ها همه روشن بود و آسمان پر ازستاره وتوبوی دوستی می دادی/ حالا مدت هاست شمع ها سوخته و به آخر رسیده / ولی هنوز بوی دوستی می آید / بیدارم نکنید / مرا با همین چشمان خواب آلود دوست بدارید / احساسم مرده و من بدنش را به درخت هرگز پیوند زده ام / کسی به در می کوبد/ انتظار بازشدنش را ندارد/ دراین بین تنها نگاهم ، انتظار آمدن را می کشید/ که ازجدار دیوارها عبور می کند تا از آنسوی آسمان / کسی را که از آنجا نمی گذرد را نظاره کند/ ودرتمام آن مدت زندگی راهمانگونه که هست باور داشتم/ بیدارم نکنید . مرا با همین باور دوست بدارید».

دروغ :

ازجوانی و نگاه های عاشقانه شروع می شود. هردودردروغ می غلتند. انگار، که سکندری خورده در تله دروغ باستانی فرو رفته از سیاهی ها و آسیب ها به خود می آید.
خیال است یا واقعیت؟ مهم نیست. جوهر فکر سراینده، بخشی از تفکر تاریخی اجتماعی را یادآور می شود:

«جوان بودیم / نگاهها سرشار از قصه های عاشقانه / تو از دروغ بافته بودی و من از تو / حالا چه فرقی می کند که تو مرا سیاه و من تو را زرد یا سرخ بدانم / از حق ‍‍پایمال شده گذشته / هزار بار دیگر هم اگر عقربه ها بچرخند / فراموش شده ای بیش نیستم / به شهر خود بازگشته ای ودرباغچه، هرزه گلی دیگر کاشته ای/ اما آبیاری بیهوده است / روزی من هم باغچه ای داشتم پرازستاره / امروز تنها آسمانی بایر است و بی باغبان / مردم این شهر زیادی غریبند / باید برویم/ حتی کفش هایم را باخود نمی برم تا غبار کوچه های / این شهر همراهم نباشد / همه فکر می کنند که خوب فهمیده اند/ اما تنها کبوتری که گلویش در چنگ باز است می فهمد مرگ چیست؟ /ماهیان همه درخاکند و دریا توهمی که دوستش داریم / وگویی حقیقتی که باورش نکرده ایم /امروز که به انتظار بارش نشسته ایم با تبسمی زیرکانه جان خواهیم داد / وتاریکی ما را درخود می پیچد / همانگونه که من درتاریکی گم شدم/ غریبانه در خلوت و شب چونان پیچکی وحشی برصلیب اندامم می پیچد / ونگاهم را به امید رویش مهتاب برآخرین شاخه سیاه پیچک آویختم / و این بود که من مهتاب شدم دربیابانی که تمام فانوس هایش شکسته بود».

گورکن زمان

غمگین و افسرده فرو رفته درخود با دل پرخون می پرسد:
«مرگ آرزو یعنی چه ؟/ در این دنیا حتی آرزو هم مرده / و پس از آن خواهش می میرد / چرا مرا نمی شنوید؟ / آفتاب خواهد رفت و سایه های کلامم درشب خواهد آمیخت / آن وقت تو با کدام اطمینان مانده های مرا / ارتاریکی دفترها جمع خواهی کرد؟ / وقتی دفترم را گشودم / شعرهایم همه پرواز کرده بودند / نمی دانم از چشمان تو یا از سطرهای پریشان خود گویم / افسوس ، تا فردا راه طولانی است / و من بدون دوست باید از جاده غربت بگذرم / خواهم رفت از پس این همه هیاهو / تنها برای آنکه اکنون را نبینم / افسوس ، مرگ هم مرا به پایان نمی برد / نه ثانیه های پر درد اکنون و نه ساعات ملال آور فردا / ایکاش درعشق می مردم تا پایان من باشد / برهرچه پرسش و انتظار بی پاسخی هاست / و این تصویر خالی رویاست / که حتی وقتی خطوط پنهان تقدیررا جستجوی می کردیم/ نگاه سردفاصله ها را نمی دیدیم / وشدیم همچون گورکن زمان/ گورکنی افسرده از کندن خاک و تدفین روزها . . . ».

گذشت برما . . .

نقدی ست متفکرانه، با زبان شاعرانه از حادثه بهمن ۵۷ :
«هیچوقت یادم نرفت / سرما بود وتاریکی و ماه وستاره و خیابانی خلوت و حضورسرد من / من غمزده، من دلگیر، ازرسم زمونه / باد وزید و سئوال را به جان پارک انداخت / آنان که گفتند آری، رفتند وباد را با خود بردند / آنان که گفتند نه تا ابد باد را به خاطرسپردند / میان آره و نه فرقی نبود / شهامت می خواست، ایستادن مقابل باد/ حتی فکرکردن هم شهامت می خواست / برای ترس ازجواب چرا؟ / دستها چه فریاد بلندی در سکوت پارک داشتند / هق هق در خلوت کوچه پیچید / وحالا که نیست تازه از حضور سنگینش به درد آمده ایم / آسان است اگربگویم او رفته است و من هنوز خوبم / آسمان ، عشق را به خانه خود برده تا بلایی سرخود نیاورد / آسان است اگر بگویم او رفته و دیگر تمام روزها بی اوست / و حال من خوب است / ولی دستان عشق را بسته اند / من چشمانم را می بندم/ می خواهم بزرگ شوم تا فراموش کنم / می خواهم بگویم خواب دیده ام / می خواهم به زمین و زمان لگد بزنم و همه را بیدار کنم / تا شاید روزی اوبیاید ودرمقابلم بنشیند / وآن روزاست که هیچکس جز من نمی داند / حرف حرف نامش در خانه های تاریک دل گمشده است».

عناوین ردپا – زندگی – سکوت – بهانه – مهتاب و سلام چه تکان دهنده است. غفلت و اسارت های خواب رفتگی وغربت را توضیح می دهد. همچنان عنوان «آوای تابستان» .
تا می رسم به «دستفروش» آخرین عنوان این دفتر که درپشت جلد نیزآمده است و خواندنی. شاعر شکست غرورملتی سردرگم را توضیح می دهد:

«روزهای پایانی سال بود
خیابان ها شلوغ
هیاهوها بسیار
خیابانی بود بلند
درکنارش مردی کت به دست، زیرلب می گفت:
کت مرا می خری؟
دلم گرفت، چشمانم پر زاشک شد، دلم لرزید
رهگذران می دیدند و آهی می کشیدند
ولی کت را کس نخرید
نمی دانم شاید نمی دانستند که مرد کت به دست
غرورش را به حراج گذاشته است نه کتش را . . .

هریک از سروده های پومن، یادآور بخشی از دردهای پنهان وعریان جامعۀ کهن، وروایتگر غفلت های تاریخی است ، که دراین دفتر درد دل اندوهگین ش را با مخاطبین درمیان گذاشته است.