خانه » هنر و ادبیات » سیب را بچین/رضا اغنمی

سیب را بچین/رضا اغنمی

 

نویسنده: لیلی ناهیدی آذر
ناشر: مهری – لندن
چاپ اول: ۱۳۹۶
طراحی روی جلد: ل. ناهیدی آذر

 

پیشگفتارخواندنی دریک برگ وچندسطر نشان می دهد که نویسنده، با عشق مادرانه درانتقال تجربه های پربار خود می کوشد که دربیداری جامعه به خصوص مادران، نقش تازه ای ایفا کند. همو، که با تاریخ ستم زنان آشناست با «عشق، اکسیر جاودانگی بشر» آغار می کند. ازباستان تا عصر حاضر گوشه هایی ازشواهد مستند تاریخی را یادآور می شود. عشق را درشولای راهزنی به تصویر می کشد و نشان می دهد که درنشانه گرفتن خانه زن:
«مرگ نام، نظام، و آبرویش را حتی، برایش رقم زده است».
درکنار چنین میراٍث نفرت انگیز باستانی، درزمانه ی حاضر، بالاگرفتن موج مهاجرت و تبعید نیز بار فلاکت این نکبت ریشه داررا سنگین تر کرده است.

پیشگفتاربه زنان تقدیم شده با پیامی بس تأمل برانگیز:

«به همه زن هایی که زن ماندن وسرکشیدن زهرعشق رابرگزیدند وبافرار اززندانی که مردسالارانه روح ایشان را به بند کشیده است، معلمان گمنام جهان ما گشتند».

گوینده داستان مادر و مخاطب دخترش موسوم به “آلما”ست. آلما به آذری یعنی سیب. اسم زیبا و خوشایندی است باخاطره ای ازاساطیرآفرینش در کتب به اصطلاح آسمانی؛ که نویسنده دریکی ازنامه هایش شأن نزول آن را به درستی توضیح داده است.
کتاب شامل ۳۹ گفتاراست و هرگفتار با بیتی ازمولانا وتاریخ نگارش که دراول هرگفتار آمده است. درمحموع، کتاب شامل نامه هایی ست؛ که نویسنده درمقام مادر با طفل قنداقی خود “آلما” درمیان گذاشته است.

داستان، خانواده ای است که نسبت نسبی دوری باهم دارند. عروس، درخانواده سنتی شوهرش رضا، داتم با مادر شوهر دربگو مگوست. عروس باحجب وحیاست همیشه کم میآورد. حریف زبان شلخته و سخنان عوام پسند، حاجی خانم نیست.

درنامه شماره پنج نخستین حرف وحدیث خواستگاری شروع می شود. رضا «استاد فیزیک دانشگاه آمستردام» است و مادرش حاج خانوم ساکن تبریز. رضا برای دیدار خانواده به ایران رفته. داستان می گوید که رونا خواهرنویسنده، زن مرتضی برادررضاست. نویسنده پس ازفوت مادر مستاجر حاج خانم شده. درامورخانه و پخت و پز نیز او را کمک می کرده. روزی از روزهای ماه رمضان حاج خانوم در تدارک غذای افطار، درحالیکه نویسنده خسته و:
«دوازده ساعتی می شد که با همه کم و زیادش سر پا بودم» بدون مقدمه به او می گوید:
«تو که می دونی، مگه اینکه من مرده باشم پسرم زن خارجی بگیره». چشم نازک کرد :
«منو که میشناسین پسرها حرف نمی زنن رو حرف من. همیشه میگن مادر جون ریش وقیچی دست خودت ببر وبدوز. . .»
و بعداز کلی مدیحه سرائی درباره خود وطاعت وحرمت فرزندانش ازاو اضافه می کند:
تو که زیردست خودم بزرگ شدی. همه جیک وبیکتو می دونم نه این که دختر خوب کم باشه.اووه. ریخته فت و فراوان. از وقتی رضای من اومده زیرپاش نشستن. همه دخترا منتشو می کشن . . . . . . ازتو بدش نمی آد. حالا چه قر وغمزه ای زدی به کارش خدا می دونه».
ودختربی خبر ازهمه جا پاسخ می دهد که :
«به خدا اگه من . . .». حاج خانم مجال نمی دهد او حرف بزند.
پس از کلی بگو مگوها بالاخره آن دو باهم ازدواج کرده و روشنا و رضا عازم هلند می شوند.

درهلند، روشنا وارد کار می شود. در یک موسسه پژوهشی در آزمایشگاهی پزشکی که سر و کارش بررسی سلول های امراض گوناگون است. با دکتری به نام مایکل آشنا می شود.
نویسنده از رفتار خشک و بی اعتنایی شوهردل خونی دارد. زمانی که روشنا بارداری خودرا مطرح می کند، به خیال این که رضا خوشحال خواهد شد.
شوهر اما با لخنی تند و خشماگین می گوید:
«مگه بهت نگفتم که من بچه نمی خوام؟».
رضا بااوقات تلخی خبر را به مادرش حاج خانوم می رساند.
گفتگوی تلفنی مادر، رآی اورا عوض می کند. روشنا را بوسیده وسرکارش می رود.

خطاب به آلما می نویسد:
«یکی دوروز بعد همه چیز برگشت سرجای اولیه انگار زمان بُرد که پدرت حضور تورا در زندگیش بپذیرد، اما اگرهمه چیزدرست و به جا و به قاعده می بود، حسی از درون من برای همیشه هجرت کرده . . .»

نویسنده، درهگذر برخوردهای خشن شوهر، ازگذشته ها وخاطره های زندگی خود می نویسد:
«من دختر پدرم بودم. دست هایم را می گرفت تا خوابم ببرد. یادم هست که روی پله ها عروسک هایم را به ترتیب قد می کردم یکی یک دانه سهم بوسه شان را از آتا [پدر] بود . . .».
از قطعنامه پانصد وشصت وهشت [همان جام زهری که خمینی گفت و سرکشید] و بمباران های شهر وموشک باران و آرپی جی روی دیوارها:
«خون در رگ ها می تپید و حماسه در هوا جریان داشت. امید برگشته بود منتظراُسرا بودند که برگردند ازعراق. چه بسیار حجله ها که به یاد جوانان ناکام سر کوچه ها بسته بودند وپسرهایی که حالا فقط یادشان باید درقلب مادران بی پسر خاک می خورد وچه بسیار جوانان گران مایه که به کام هیولای جنگ سرازیر شده بودند وحالا باید جایگزینی برایشان پیدا می شد . . .».
روایتی آگاهانه ازاوضاع حکومت قدرتمداران نوکیسه وجاهل عرضه می کند. با عنوان پاکسازی آموزش وپرورش از نیروهای “غیر خودی” می نویسد:
«گریبان پدربزرگت را گرفت. و این عجیب بود. زمان، زمان فراخوانی نیروها بود و نه پاکسازی شان. نمی دانم. شاید هم نبود. اما ازنسل معلم های منقرض شده صمدی [بهرنگی] بود پُراز ایده و آرزو و انرژی: همین خودش جرم بزرگی بود . . .».
سپس از رفتار وکردار پدر می گوید که اهل منبر و مسجد نبود. دانش آموزان را ازرفتن به جبهه منصرف می کرد:
«معلم ادبیات امروز را فردا دربان مدرسه راه نداده بود»
نان آورآبرودار یک عائله ازدرماندگی به نقل مکان درمحله ای فقیرنشین درحاشیه شهر با راه انداختن دکان بقالی به امرار معاش سرگرم می شود. درهمان جاست، با زنی که از گذشته ها با هم آشنا بودند، ناگهان غیب ش می زند.
نویسنده، خوابی را که دراین باره دیده برای آلما شرح می دهد:
«آن شب خواب آن زن را دیدم. همان زنی که عاقبت بعد از سال ها عشق پنهانی، آتا را از ما کند وبا خود برد تا امریکا. همان شیطان بزرگ . . . آتا پیش من آمد: غمزده بود واندوهگین. بغلم کرد و مثل عروسک ها موهایم را بوسید و گفت همه چیز درست خواهد شد. دست های بزرگش را گرفتم که هرگز نرود. شاید برای این بود که وقتی چشمهایم را باز کردم انگار دست هایم بوی عطرش را می داد».
خواننده از حسرت های معصومانه دخترغرق اندوه می شود، همدل با اوازبازتاب هوسبازی های
نرینگی، درمانده وعاجزانه دلخوش از لعن و نفرین سنت های فلاکتبار سکوت می کند!

دربگومگویی بین زن و شوهر، باز صحبت از مرتضی پیش می آید که روشنا عصبی شده می گوید: « مرتضی غلط کرده مرتیکه عوضی»
شوهر دردفاع ازبرادرش می گوید مگه چی کرده؟
روشنا می گوید:
«عقلم تازه اومده سرجاش. اگر همون موقع هم عقل داشتم نوشته های عاشقانه شونشون همه می دادم و خلاص. ازترس آبروی خودم و زندگی تو زبونم را بریدم».
رضا با نشان دادن کت سبز مایکل، بین آن دو درگیری فیزیکی پیش می آید. روشنا کتک خورده از پله ها سقوط می کند.

خاطره ی درگیری با مرتضی درایران، درذهنش زنده می شود. و پناه بردن به سرخاک مادر در وادی رحمت. برای درد دل و آرامش خود. شبی که صبح رضا به هلند سرکارش برمی گشت. در تاریکی شب با رضا به گورستان پناه می برد. سنگ قبر “صبوره” را در آغوش می گیرد.
صبح به هنگام عزیمت رضا درحالی که حاج خانوم قرآن بالاسر فرزندش گرفته تا رد شود، روشنا با صدای بلند می گوید:
«اقا رضا من نظرم عوض شده. می خواهم باهاتون ازدواج کنم».

آمدن آمبولانس و شرح حال روشنا دربیمارستان از زبان خودش وگوش سپردن به سخنان همکارش دکتر مایکل که علاقه ای بهم پیدا کرده اند، روشنا، از قلاده های سنتی در اجتماع پرده برمی دارد و ازهیجده سالگی خود می گوید که بسی قابل تأمل است:
«هیجده سالکی تو ایران . . . سال های آغازظهوراحمدی نژادیسم، سال های حکومت جهالت و پرده دری ونافهمی. هیچ جا را بلد نبودم. جز محله و کوچه مونو. نه سیگار و نه الکل. نه شیطنت های نوجوانی. دوستی باجنس مخالف تابوی جامعه من بود. توهیجده سالگی من هیچ نکته سیاهی نیست… برای اینکه والدینم به اندازه کافی مشکل داشتن. . . . اما حالا که فکرشو می کنم دوره ای از زندگی باید باشه که آدم بی کله بشه و به سیم آخربزنه. وگرنه یه دوره دیگه از زندگیش بایداین کارومی کنه . . .»
شماره ۳۳ با سروده ی مولانا:
به خدا ازغم عشقت نگریزم نگریزم/ وگر ازمن طلبی جان نستیزم نستیزم».
ازخواندنی ترین بخش های این دفتر است که روشنا، عشق وشکست و آفت های جانبی آن را عریان کرده می گوید درجامعه های بسته و مردسالار حقوق فردی مطرح نیست. نویسنده به درستی ادای مطلب کرده که در نوجوانی و هیجده سالگی :
«دوستی با جنس مخالف تابوی جامعه من بود».

پدر ازدوردست ها تلفن کرده. درحالی که روشنا زیر سرُم دربیمارستان روی تخت خوابیده است. پدر پشت تلفن می گوید:
« . . .فقط می خواهم بدونی که دوستت دارم با ذره ذره وجودم. همه این سال ها داشتم. اگه باهاتون حرف نزدم یا برای دیدنتان نیامدم، فقط وفقط به احترام قولی بود که به مادرتان دادم که پی تون نیام چه بعد از رفتن صبوره و چه قبلش حتی یه روزهم نبوده که دلم براتون پرنکشیده باشه روشنم. یه روزهم نبوده که ازقولی که بهش دادم پشیمون نباشم».
پدربا اظهار ندامت ازگذشته ها می گوید مادرتان گفت:
«اون گفت برو ولی بچه ها رو تا ابد بزار واسه من . منم قبول کردم. درست که من و صبوره آدم هم نبودیم، اما قرارهم نبود که شما تاوان تصمیم های اشتباه منو بدید. حق داری دخترم. خندیدم».

در بازپرسی پلیس برای علت زخمی شدنش، ازبگومگوها با رضا و پرت شدن اوازپله ها دراثر حمله وحشیانه شوهرش را فاش نمی کند. تا روزی که موقع خروج از بیمارستان با مایکل رو به رو می شود. مایکل با دیدن جراحت صورت او به درد دل روشنا گوش می دهد و ازماجرا آگاه می شود.

رضا از کاری که با روشنا کرده پشیمانی خود را بارها برزبان می آورد و روشنا با بی اعتنایی به حرف هایش گوش می دهد. اما فرورفته دراندیشه ی جدال با درون ش و با این پرسش درگیر:
«آیا هرگز می توانستم دوباره این جان ناپاک را لمس کنم. همویی که قصد جانم را کرده بود؟».

آتا ازدور دست ها به دخترش تلفن می کند:
« توی گوشی می گویم: سلام آتا عیدت مبارک».
با زندگینامه نویسنده، کتاب به پایان می رسد.
من نیز. با زنده شدن خاطره های گذشته از زادگاهم، با احساس وامداری به خانم لیلی ناهیدی آذر که دراین روزها با اثرشان مرا به گشت و گذار تبریز کشاندند، با سپاس و قدردانی و همدل با دردهایش آرزوی موفقیت دارم و در انتظار آثارشان چشم به راهم.