خانه » اقتصاد هفته » خیزش پابرهنگان، این تازه اول کار است/دکتر منوچهر فرحبخش

خیزش پابرهنگان، این تازه اول کار است/دکتر منوچهر فرحبخش

خیزش مردمی اخیر با وجود انکه قابل پیش بینی بود، ولی انتظار نمیرفت که اینگونه ناگهانی و در چنین ابعاد وسیعی در بیش از ۸۰ شهر صورت گیرد و شعارهای ساختار شکن داده شود. در واقع از مدتها پیش که اعتراضات در اشکال مختلف مانند مال باختگان، فرهنگیان، کارگران و باز نشستگان اوج گرفت، وقوع یک خیزش مردمی را تا حدودی اجتناب ناپذیر میساخت. ولی ابعاد این قیام همگانی تر، بزرگتر، عمیق تر و پر محتواتر از آن است که بشود آنرا در حد اعتراض مال باختگان و یا سایر معترضین خلاصه کرد، از اینرو بایستی ریشه های آن و دلائل وقوع قیام را در فضایی وسیعتر و نگاهی عمیق ترجستجو نمود.

بدون تردید یکی از عوامل اصلی در بروز وقایع اخیر، کاهش بدون وقفه درآمد مردم در مقابل افزایش هزینه ها در طول چند سال گذشته است. سقوط سریع قدرت خرید مردم نه تنها بخش تهی دست جامعه را با فقر عریان مواجه کرده، حتا درصد قابل ملاحظه ای از قشر متوسط جامعه را هم دربر گرفته و به قشر فقیر نزدیک کرده است، تاآنجا که جابجایی درآمدی جمعیت از بخش متوسط به قشرکم درآمد و فقیر، در این ابعاد و چنین سرعتی تا کنون تجربه نشده و سابقه نداشت. در رژیم گذشته هم زاغه نشینی و حلبی آباد وجود داشت ولی خط فقر با وجود درآمد کم دولت، معهذاهیچگاه این چنین نگران کننده نبود و جمعیت زاغه نشین در کل کشور از چند صد هزار نفر تجاوز نمیکرد، که آنهم در سالهای پایانی رِژیم که عرضه شغل بر تقاضا فزونی یافته بود، بخش اعظم این جماعت جذب بازار کار شده و چنین مکان هایی عملا در حال جمع شدن بود.

با نگاهی گذرا به روند توزیع درآمد در رژیم اسلامی مدعی ” حکومت مستضعفان ” مشاهده میشود که از همان فردای انقلاب با صدور فرمان مصادره اموال مردم توسط خمینی به بهانه مبارزه با طاغوطیان، حمله کمیته ها، انجمن های اسلامی و اوباش با ظاهر انقلابی به بسیاری از واحدهای تولیدی، شرکتهای تجاری و خانه های مردم که هنوز هم در اشکال و بهانه های مختلف جریان دارد شروع شد. این تاراج حکومتی منجر به آن شد تا قشر مرفه جدیدی پا بر عرصه گذارد، قشری متشکل از معممین، مسند نشینان حکومتی، دلالان، میدانیها، نان به نرخ روز خورها، بازاریان. ولی فاجعه در آنجا است که از در درون این جماعت مافیاهای قدرت و ثروت بیرون آمده اند که دمار از روزگار اقتصاد کشور درآورده اند، یک مورد آن رقم ۲۵ میلیارد دلاری واردات قاچاق کالا به کشور است. بنابراین، اینکه مشاهده میشود بسیاری از” انقلابیون” بدون تجربه ، تخصص و قابلیت در زمانی کوتاه به ثروتهای نجومی رسیده اند نه غیر مترقبه است و نه دور از انتظار.

این تغییر طبقاتی که موجب اخراج و فرار بسیاری از کارفرمایان و کارآفرینان واقعی از کشور و دست اندازی خسارت بارجماعتی از حکومتگران سودجو برمنافع ملی و منابع مالی کشورگردید، بیش از همه ضربه جبران ناپذیری بود بر بخش تولید. ضمن آنکه وقوع جنگ ۸ ساله با عراق و تحریم های بین المللی نیز مزید بر علت شده، وضعیت اقتصادی کشور را که در رژیم گذشته از ثبات و پیشرفت قابل ملاحظه ای برخوردار بود وارد یک فاز بحرانی دامنه دارنمود که تداوم آن به بحران اقتصادی نهادینه شده موجود تبدیل گردیده است. خروجی

این نابرابری و عدم تعادل اقتصادی از یک طرف، فساد مالی و تاراج منابع ملی توسط حکام اسلامی است که بیش از حد شدت گرفته، از طرف دیگر گسترش فقر، حاشیه‌ نشینی شهری، بی‌خانمانی، کودکان خیابانی ، زنان تن فروش و کارتن خوابی است. در این میان ایجاد جوپلیسی و خفقان اجتماعی هم که بیشتر ناشی از ترس حکومتگران از سقوط رژیم است مزید برعلت شده، جامعه را با وضعیتی غیرعادی مواجه ساخته است. از اینرو برهم خوردن نظم خانواده، گسترش فقرو ناهنجاریهای حکومتی که چندان هم به دور از انتظار نبوده است، وقوع شورش های کور که معمولا با شعار ” ما نان میخواهیم ” که طبیعی ترین نوع اعتراض در جامعه فقر زده به شمار میرود، شروع میشود. تجربه جهانی نشان میدهد که همین شورشهای کور اعتراضی و بدون هدف است که میتواند به آسانی به انقلابات خونین ساختار شکن تبدیل گردد.
خیزش اخیر مردم ایران از خود اثاری برجای گذارده که نشان میدهد، رهبری این حرکت عظیم مردمی را برای اولین بارطبقه فرو دست جامعه خود بر عهده گرفته است و به خیابان امده تا خواسته های اقتصادی خود را مطرح نماید.

رهبری مبارزات سیاسی و اجتماعی مردم ایران از زمان انقلاب مشروطه تاکنون همواره بر عهده قشر روشنفکر سیاسی بوده است که مسیر مبارزه را تعیین میکرده و ملت هم به علت اعتمادی که به قشر روشنفکر خود داشته، همواره از دستورات و رهنمود های آنها تبعیت کرده و خطرات و ضایعات جانی و مالی مبارزه را هم به جان خریده است. متاسفانه قشر روشنفکر سیاسی کشور در طول این سالها به رسالت تاریخی خود عمل نکرده و تحت تاثیر افکار روشنفکری دوران انقلاب مشروطه که به علت عدم شناخت روشنفکران نسبت به خواسته های طبقاتی جامعه، صرفا به دفاع ازآزادی بیان برخاسته وآنرا کلید حل مشگلات جامعه می دانست، روشنفکران پسا انقلاب نیز برهمین باور باقی ماندند که بدون آزادی بیان، پیشرفت و توسعه تحقق نخواهد یافت. در حالیکه تجربه جهانی نشان داده است که آزادی بیان به تنهایی ، به ویژه در جوامع درحال توسعه حلال مشگلات نمیباشد. بلکه لازمه ان تحقق دمکراسی است که قادر است جامعه را به تعادل اقتصادی، عدالت اجتماعی و فقر زدایی سوق دهد. قشر روشنفکر میهن ما با وجود شناختی که از تحولات ترقی خواهانه در جوامع مختلف به دست آورده، معهذا هنوز دمکراسی را به درستی و به معنای واقعی نشناخته وهنوز هم آزادی بیان را طلب میکند. در حالیکه آزادی بیان یکی از ستون های دمکراسی است ونه همه آن.

دمکراسی در واقع مانند رودخانه روانی است که بایستی چندین نهر به هم به پیوندند تا رود دمکراسی روان شود. در واقع بایستی سکولاریسم، عدم تبعیض جنسیتی، وجود دولت مدرن، نظام اقتصاد آزاد، قوه قضاییه عرفی، نظام آموزشی عرفی و بالاخره آزادی بیان تحقق یابد تا دمکراسی و به تبع آن آزادی بیان برقرار گردد. تا پنج دهه پیش در امریکا آزادی بیان وجود داشت، ولی به علت تبعیض نژادی، نمیشد از تحقق دمکراسی سخن گفت. همچنین درآفریقای جنوبی که آزادی بیان وجود داشت ولی تبعیض نژادی بیداد میکرد. حتا در سوییس که تا چند سال پیش زنان دارای حق رای نبودند، نمیشد از تحقق کامل دمکراسی دراین کشورسخن گفت. حال باید توجه داشت که ایجاد دمکراسی در کشوری مانده در قرون وسطا، با داشتن مذهبی به شدت خرافی و در مرز فروپاشی مانند ایران چگونه میشد دمکراسی را تحقق بخشید.

خوشبختانه ناجی کشور از راه رسید و رضاشاهی پیدا شد تا این معضل بزرگ مملکتی را تا حدودی برطرف سازد. جامعه ایرانی که درسالهای بعد از انقلاب مشروطه به لحاظ اقتصادی و اجتماعی فرو مانده و اسیرفرهنگ قرون وسطایی خود شده بود، درحالیکه هر بخش از کشور در دست خانی، بعضا دست نشانده روس یا انگلیس قرار داشت و هیچگونه ثباتی مشاهده نمیشد. در حالیکه عمر دولتهایش از ششماه تجاوزنمیکرد و عملا مرز مرزبانی وجود نداشت، با پای گذاردن مردی بنام رضاشاه در عرصه سیاسی کشور چنان متحول شد که در زمانی بسیار کوتاه، یعنی شانزده سال ( به اندازه عمر دو دولت خاتمی و احمدی نژاد ) ، استقلال را به کشور باز گرداند، اقتصاد را سامان داد، نظم و آرامش را برقرار ساخت. سپس برای تحقق دمکراسی پایه های آنرا در زمینه سکولاریسم، رفع تبعیض جنسیتی، و سایر موارد نام برده در بالا را بنا نهاد. تنها در مورد آزادی بیان محدودیت وجود داشت، آنهم با این استدلال که اگر در جامعه آن زمان آزادی بیان داده میشد، دیگر امکان تحقق دمکراسی اگر نه غیر ممکن، حداقل بسیار مشگل میگردید.

دراین رابطه، رضاشاه به درستی، با وجود عدم آمادگی جامعه برای پذیرش تحولات ساختار شکن و عدم امکانات، ولی با اراده ای آهنین پایه های دمکراسی را در کشور، با وجود مخالفت مذهبیون و روشنفکران سیاسی بنا نهاد. مخالفت مذهبیون قابل فهم بود، ولی اینکه قشر روشنفکر جامعه به بهانه عدم آزادی بیان کل حرکت به سوی دمکراسی و سازندگی را نا دیده گیرد و حتا تخطعه و کارشکنی کند، قابل درک نبود. روشنفکران آن زمان تمام دغدغه خود را در آزادی بیان که وجود نداشت خلاصه کرده بودند، کاری هم به بقیه اقدامات رضاشاه که در جهت تحقق دمکراسی پیش میرفت نداشتند. از اینرو است که اظهار نظرها در باره رضاشاه چیزی جز انتقادات سطحی، بدون استدلال های منطقی، بلکه بیشتر توهین آمیز و بی ادبانه نبود. در این رابطه کافی است به نوشته های احسان طبری تئوریسین حزب توده ایران در باره رضاشاه رجوع شود، انسانی که در دانشمند بودن او تردیدی نیست، در ناسزا گویی به رضاشاه چنان به افراط رفته که به ادبیات جاهلان خیابانی روی آورده است.
رضا شاه برای تحقق اهداف ترقی خواهانه خود و تغییرات ساختاری چاره ای جز توسل به قدرت نظامی خود نداشت. اگر هیبت نظامی او در میان نبود و نسبت به آزادی بیان حساسیت نشان نمیداد، امکان نداشت که بتواند از آشوب ها و لشگرکشی های خیابانی مخالفین که در تخصص روشنفکران و معمین یود جلوگیری کند.

همچنین بود در دوره محمدرضاشاه که روشنفکران سیاسی، تحت نام احزاب مختلف و در مخالفت با اصلاحات انقلابی و ساختار شکنانه شاه باز نبود آزادی بیان را بهانه کرده به دشمنی با او پرداختند. مخالفت روشنفکران در این دوره، به ویژه مارگسیست ها، متعصبین مذهبی و حتا جبهه ملی با اصلاحات ارضی که الغای نظام ارباب رعیتی را هدف قرار داده، سهیم شدن کارگران و کشاورزان در مالکیت واحد های تولیدی که عدالت اقتصادی را پایه می نهاد، تشکیل سپاه دانش و بهداشت که آبادانی روستاها را هدف قرار میداد و سایر اقدامات شبه انقلابی دیگر به هیچوجه توجیه کارشناسانه نداشت و تنها یک هدف دنبال میشد و آن گسترش ضدیت با شاه مملکت به بهانه دیکتاتوری.

متاسفانه کار روشنفکران کشور به جایی رسید که از فرط دشمنی به افعی پناه بردند و سرنوشت کشور را به قیمت نابودی جامعه ای مترقی به دست هیولا و اهریمنی بنام خمینی و دار و دسته او سپردند. تا وقوع انقلاب اسلامی مردم ایران که به شدت به روشنفکران خود اعتماد داشتند و همواره دستورات صادره، از تظاهرات و اعتصاب گرفته تا زندان و شکنجه و اعدام و کشتار خیابانی را به جان میخریدند، مستحق چنین برخورد ناجوانمردانه از طرف قشر روشنفکر خود نبودند. بخش اعظم قشر روشنفکر ایرانی نشان داد که چقدر بی پرنسیپ و نان به نرخ روز خور است. زیرا که مشاهده شد پس از پیروزی انقلاب چگونه پوست عوض کرده، ریش گذاردند و تسبیح به دست گرفتند و تحت عنوان اصلاح طلب و اصولگرا با خمینی بیعت کردند و رژیم برون آمده از قرون وسطی را به به رژیم مترقی پادشاهی ترجیح دادند تا به مشروطه خود برسند.
خوشبختانه دست روشنفکران حکومتی به ویژه آنها که در خدمت رژیم هستند رو شده است و دیگر آن اعتماد گذشته وجود ندارد. در این رابطه، مشاهده بی اعتنایی مردم در خیزش اخیرنسبت به روشنفکران و ازطرف دیگر عدم حمایت روشنفکران حکومتی ازمردم، جدایی روشنفکران از صفوف مردم را به نمایش گذارد. این بار مردم معترض با شعارهای ساختار شکنانه خود مسیر مبارزه را ترسیم نمودند و برای اولین بار مبارزه مردمی با دادن سه شعار اصلی ” ما نان میخواهیم” ، ” مرگ بر دیکتاتور” و ” نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران” تکلیف را روشن کرده اند که مصمم است شیوه اقتصاد محوری را جایگزین سیاست محوری کند.

مورد بسیار با اهمیت دیگر در جریان این خیزش مردمی استفاده از اینترنت و ارتباط مجازی جوانان با یکدیگر است که رژیم را بسیار نگران ساخته. اینکه هزاران جوان معترض بتوانند با یکدیگردر تماس باشند، یعنی فعال شدن یک بمب ساعتی که هر آینه ممکن است منفجر شود. در واقع بایستی انتظار آن را داشت که جوانان با ارتباط اینترنتی با یکدیگر، مانند یک حزب بسیار نیرومند و فارغ از اعمال نفوذ روشنفکران حکومتی عرض اندام کند. خیزش اخیر با همه خسارات جانی ومالی آن ولی به تجربه ای گرانبها انجامید و آن شناخت شرائط جدید مبارزه است. مبارزه ای که در خط مقدم آن پابرهنگان ، محرومین و بیکاران جامعه ایستاده اند و حق خود را میخواهند. تردید نباید داشت که این نهضت تازه پا گرفته و باید انتظار روزهایی را داشت که این لشگر عاصی و زخم خورده حرکت اصیل و واقعی خود را شروع کند، که در آنصورت عمامه هایی است که سوزانده میشود ریش هایی است که زده میشود و تسبیح هایی است که به دور انداخته میشود تا جان هایی نجات پیدا کنند.