خانه » هنر و ادبیات » لمس رنگ، بوییدن کلمه مینا استرآبادی

لمس رنگ، بوییدن کلمه مینا استرآبادی

باز هم صفحه چهره‌‌نما و باز هم گشت و گذاری به چهارسوی دنیای فرهنگ و هنر. در نهمین شماره این صفحه، از بزرگانی یاد کرده ایم که به قول شاعر ما نغمه ای ماندگار در صحنه ی زندگی سرودند و رفتند. همراه گزیده نویسی های این هفته ی ما به چهارگوشه ی دنیا سفر کنید و از حال فرهنگ سازان بزرگ این کره ی خاکی، خبر شوید…

شاعر راستین آزادی

در نخستین بخش چهره¬نمای این هفته نزدیکی سالروز درگذشت پل الوار را بهانه ای کرده ایم تا تلخی و تیرگی این روزها را با اشعار زلال و آشتی جویانه ی این شاعر شهره ی فرانسوی رنگ بیداری بزنیم و حدیث آزادی و برابری رو با زبان شعر مکرر می کنیم.
پل الوار در اواخر قرن نوزدهم و در خانواده ای متوسط زاده شد. او بعد از تحصیلات مقدماتی به علت ابتلا به بیماری سل ناگزیر درس و دانشگاه را رها کرد و به سرودن شعر روی آورد. او با شروع جنگ جهانی اول به خدمت نظام فراخوانده شد و در همین دوران بود که نخستین دفترهای شعرش را به چاپ رساند، «اشعاری براى صلح» عنوان یکی از این مجموعه اشعار بود که الوار آن را در بحبوحه ی این جنگ خانمانسوز سروده بود.
اما بعد از جنگ الوار با آندره برتون، لوئى آراگون و فیلیپ سوپو آشنا شد وبا شرکت آنان «بیانیه شعر سوررئالیستى فرانسه» را امضا کرد. به این ترتیب الوار در زمره ی شاعران ردیف اول مکتب سوررئالیسم قرار گرفت و سبک شخصى خاصى در این مکتب به وجود آورد تا جایی که در میان تمامى هنرمندان به چهره اى محبوب و ممتاز بدل شد.
الوار در سال ۱۹۲۴ و پس از جدایی از همسر محبوبش گالا سر به شیدایی گذاشت و چونان یک کولی رهسپار سفر به دور دنیا شد. او در بازگشت از این سفرهای پیاپی آثار پخته و زنده ای را منتشر کرد که از آن جمله می توان به دفترهای شعر «مرگ ازنمردن»، «پایتخت اندوه» و «چشمان پرثمر» اشاره کرد.
حضور الوار در صحنه ی سیاست با شرکتش در نبردهای داخلی اسپانیا و پیوستنش به نهضت مقاومت فرانسه ادامه پیدا کرد، او شعر معروف آزادی را در سال ۱۹۴۱ و در هنگامه ی اشغال فرانسه به دست نیروهای آلمان نازی سروده است، شعری در ستایش آزادی برای تمامی انسانهای دربند جویای رهایی.
پل الوار پس از آزادی فرانسه، شعرش را از سویه های سیاسی مبرا کرد ، شعری ناب و مردمی با رگه های تغزل ادب فرانسوی.
این شاعر و حامی محرومان و آزادیخواهان، سرانجام در نوامبر سال ۱۹۵۲ در پاریس و بر اثر سکته قلبی درگذشت.

نقاش لامسه

میانه نوامبر مصادف است با سالرزو در گذشت «مــــِرِت اُپــِنهایــــِم» Méret Oppenheim هنرمند یاغی و سوداگر سوییسی؛ زنی که استاد آمیختن حواس پنج گانه بشر در قالب تابلوی نقاشی بود.
«مــــِرِت اُپــِنهایــــِم» در اکتبر سال ۱۹۱۳ در برلین چشم به جهان گشود و شیفتگی اش به عکاسی؛ مجسمه سازی و نقاشی او را به ورطه ی هنر حرفه ای کشانید.
او در بیست سالگی در قامت دختری جوان پرشور و زیبا به حلقه سوررئالیست های پاریس پیوست و جایی که «مـــَن رِی»، عکاس آوانگارد آمریکایی، او را به عنوان مدل یک سلسله عکسهای خود قرار داد . این همکاری مقدمه ی فعالیت و همکاری او کنار هنرمندانی چون آندره برتون، مکس ارنست، فرنسیس پیکابیا، مارسل دوشان، شد و موفقیت های چشمگیری را برای او رقم زد.
مرت اپنهایم شخصیتی بسیار جسور، سنت گریز، یاغی و هنجارشکن داشت و مدام در پی آن بود تا مسائل بدیهی انگاشته شده جامعه را از زیر تیغ نقد بگذراند و به پرسش بکشد. اپنهایم به نقش های پذیرفته شده جنسیتی تیزبینانه می نگریست و می کوشید ورای ساختارهای از پیش تعیین شده به آنچه «زن» نامیده می شود و آنچه زن باید انجام دهد نگاهی دگرگونه بیندازد. بسیاری از منتقدان آثار او را در گفت وگوی مستقیم با فمینیسم خوانده اند یا برخی آن را زنانه تلقی کرده اند. اما به عقیده خود اپنهایم، هنرش جنسیت ندارد و نمی شود آن را زنانه یا مردانه کرد.
او در شاهکار خودش با نام «فنجان پوست»، با تصور دو جنس با بافتاری متباین، دو جنس کاملامتفاوت را با هم تلفیق می کند، فنجان، نعلبکی و قاشق چایخوری کوچکی که یکسره از خز پوشانده شده است، ترکیب ظروف خوراکی با خز خرگوش یکی از آن مجاورت‌های تکان دهنده و دور از ذهنی است که اساس نظام منطق‌گریزِ سورئالیسم مبتنی بر آن بود. اثر اپنهایم نمایی مجلل دارد مانند یک زن بورژوا با کت و یقۀ پوست و نمادی از میل و هوس؛ فنجان و نعلبکی با پوست حیوانی پوشیده شده اند که دلالت های قدرتمند اغواگر را داراست.
مرت اپنهایم در سال ۱۹۸۲ جایزه هنری برلین را به خود اختصاص داد و درست در همان سال بود که در «داکومنتای هفت» شرکت کرد. او مدت کوتاهی قبل از مرگش به عضویت آکادمی هنری برلین درآمد و در سال ۱۹۸۵ زندگی را وداع گفت و جهان هنر را از وجود پررمز و راز و شگفت انگیز خود تهی کرد.

برساختن حماسه از زندگی روزمره

این شماره چهره نما را با یادی از ژان باتیست سیمون شاردِن (Jean Baptiste Siméon Chardin) نقاش بلند آوازه‌ی فرانسوی در قرن هجدهم به پایان می آوریم، نقاشی که چونان شاعری امور روزمره ی زندگی را نقش می زد و نوسانهای پیش پا افتاده ی طبیعت بیجان را تصویر می کرد.
ژان باتیست سیمون شاردن در دوم نوامبر سال ۱۶۹۹ و در خانواده ای از طبقه ی میانی به دنیا آمد. پدر او کارگاه مبل سازی داشت و از جمله نامیان این صنف بود. شاردن هم در همین کارگاه بود که شیفته ی طراحی شد و از همین مسیر بود که به نقاشی روی آورد.
او از همان آغاز بر آن بود تا جهان پیرامونش را عاری از نقشهای کلاسیک و مدلهای اشرافی به تصویر بکشد. آن قدر که صحنه های زندگی مردم معمولی و طبیعت بیجان را سوژه ی اصلی آثارش قرار داد . از نظر او گونه های سیب، به فریبندگی گونه های دختران جوان بودند و درخشندگی کارد بر سر میز غذا خوری، لحظه ی شگفتی ای بود که نمی شد از آن چشم پوشید. نقاشی های شاردن از طبیعت بیجان، زنده و جاندارند. او از گنجه ی آشپزخانه تصویری غنایی و از خوراک روی میز تابلویی حماسی خلق می کند. رنگ، طرح و سایه روشنهای او در ترسیم طبیعت بیجان استادانه و کم نظیر اند.
شاردن گرایشات دموکراتیک داشت و از همین رو در آثارش وضع زندگی بینوایان و کارگران و صنعتگران را ترسیم کرده است. او با وجود آن که در دوران سراسر تجمل فرانسه می زیست، هرگز فریفته ی زندگی اشراف زادگان و درباریان نشد و زیبایی و زندگی را میان طبقات میانی و فرودست جامعه می جست . تا آنجا که هنرش به منزله ی نمادی شد برای پیکار طبقاتی و طغیان قشر میانی علیه خوشگذرانی و فساد اشراف.
تبحر شاردن در شبیه سازی از فضای داخلی و طبیعت بی جان بود .او در یکی از مشهورترین آثارش با عنوان «دعای پیش از غذا» اتاق ساده ای به تصویر کشیده شده که در آن مادری همراه دو فرزندش آماده ی غذا خوردن اند و مادر آداب دعای پیش از غذا را به آنها آموزش می دهد. در آرامش سوژه ها و نورپردازی مختصر و اشیای بی جان فرسوده ی تابلو احساس لطیفی موج می زند که ساختگی و غیر واقعی نیست بلکه حاکی از صداقت ژرف بینی و نوع دوستی نقاش است .