خانه » هنر و ادبیات » عشق بازی می کنم با نام او/ مینا استرآبادی

عشق بازی می کنم با نام او/ مینا استرآبادی

باز هم صفحه چهره‌‌نما و باز هم گشت و گذاری به چهارسوی دنیای فرهنگ و هنر. در نهمین شماره این صفحه، از بزرگانی یاد کرده ایم که به قول شاعر ما نغمه ای ماندگار در صحنه ی زندگی سرودند و رفتند. همراه گزیده نویسی های این هفته ی ما به چهارگوشه ی دنیا سفر کنید و از حال فرهنگ سازان بزرگ این کره ی خاکی، خبر شوید…

 

 

پدر نقاشان مدرن

تذکره نویسان هنری، اکتبر را ماه در گذشت پل سزان، نقاش نامدار اسپانیایی، نگاشته اند،او یکی ازتاثیرگذارترین نقاشان مدرن فرانسوی بود وهمچنین یکی ازبرجسته‌ترین نقاش های سبک پست امپرسیونیست.
نوآوری‌های پل سزان چه در شیوهٔ اجرای نقاشی‌ها و چه در پرسپکتیو و ترکیب‌بندی و رنگ‌آمیزی، تاثیر شگرفی بر هنر سدهٔ بیستم گذاشت. تاجایی که پیکاسو و ماتیس در باره ی او گفته «سزان پدر همهٔ ما است».
ساده کردن شکلها و روانی طراحی از جمله کارهایی بود که در آینده منجر به پیدایش کوبیسم شد و بعدها پیکاسو تحت تاثیر شکست فرم از سوی سزان پایه گذار این مکتب مهم شد.
سزان برخلاف امپرسیونیست ها که “فرم” را فدای کیفیت نور و رنگ می کردند مثال نقاشان “کلاسیک” شیفته ی فرم بود. توجه مداوم به شکل و فرم، او را به کشیدن منظره و اشیا بیجان متمایل کرد، تا جایی که حتی نگاهش به آدمی همچون شی ای بی جان بود.
این هنرمند بزرگ در همه ی زندگیش عزلت نشین، متواضع و کم حرف بود و به همین دلیل همواره در جمع هنرمندان بیگانه به شمار می‌آمد. شهرت هنری او بسیار دیر عالم گیر شد و در دوره ی کهن‌سالی‌اش بود که نقاشان جوان به اهمیت او پی بردند.
از تابلوهای مشهور سزان می توان به «ورق بازان» ، «مردی با پیپ» ، «مادام سزان در گلخانه» ، «باد و طوفان» ، «درختان سپیدار» ، «دهقان پیر» ، «مجسمه عشق و اشیا بیجان» ، «نوازنده ی پیانو» و «امیل زولا و پل الکسیس» اشاره کرد.

 

 

عشق بازی می¬کنم با نام او

روزهای نخستین اکتبر را بهانه ای کرده ایم برای گفتن از یکی از بلند آوازه ترین مردان ادبیات، آن به مناسبت تصادفشان با زادروز لویی آراگون شاعر عشق و انقلاب.
لویی آراگون با نام شناسنامه ای لویی آندریو در پاریس زاده شد، او حاصل پیوند پدری پنجاه ساله و مادری نوجوان وهفده ساله بود . پدر او که از صاحب‌منصبان عالی‌رتبه بود، کودک به دنیا آمده از این رابطه‌ی غیر رسمی را نپذیرفت تا به این ترتیب سرپرستی لویی به مادربزرگ مادری اش سپرده شده تا آنجا که او تا نوزده سالگی مادر بیولوژیک اش را خواهر خودش می انگاشت. او همین بی مهری ها و انکار از سوی والدین را بعدها در بسیاری از اشعارش بازتاب داد.
آراگون در نوزده سالگی به دانشکده پزشکی رفت اما سه سال بعد به سربازی فراخوانده و عازم میدان جنگ شد.
در همین سالها بود که با آندره برتون و فیلیپ سوپو آشنا شد و این آشنایی مقدمه ای شد برای پایه‌گذاری نهضت سورئالیسم. او نام حرفه ای آراگون را برای خود برگزید ، تحصیل در رشته‌ی پزشکی را نیمه کاره رها کرد و چند سالی آنسوتر به کنگره‌ی نویسندگان انقلابی مسکو پیوست، جایی که سورئالیسم از سوی حکومت محکوم و منکوب اعلام شد.
اما دهه‌ی ۳۰ برای لویی آراگون مصادف بود با رقم خوردن نقطه‌ی عطف زندگی عاطفی و اجتماعی‌اش. او در این سال با «اِلسا تریوله» خواهر همسر مایاکوفسکی، آشنا شد و این آشنایی موجب دلباختگی عمیق این دو و ازدواجشان شد. آراگون از این زمان به بعد تمامی اشعارش را برای همسرش السا سرود. دیوان شعر مشهور او با نام «مجنون السا»، با الهام از افسانه شرقی «لیلی و مجنون» سروده شده است و دیباچه ی آن با ترجمه ی مصرعی از منظومه ی «سلامان و آبسال» جامی و چنین آغاز می شود: «عشق بازی می کنم با نام او».
آراگون تا مرگ همسرش السا، در کنار او ماند و اشعار زیادی برایش سرود. این اشعار را امروزه جزو زیباترین اشعار عاشقانۀ زبان فرانسۀ معاصر به حساب می آورند.بدینسان لویی آراگون، در بطن اشعار عاشقانه اش عقاید سیاسی و آرمانگرایانه اش را تنید و به فعالیتهای سیاسی و اجتماعی اش جلوه‌ای دگرگونه بخشید.

 

 

مردی که بخت یارش بود

هفدهم اکتبر مصادف است با زادروز آرتور میلر این نمایشنامه نویس برجسته ی آمریکایی.
او در پاییز سال ۱۹۱۵ در یک خانواده مهاجر لهستانی در نیویورک زاده شد. خانواده ی او که به خاطر مسلک یهودی شان از اروپا گریخته و به آمریکا کوچ کرده بودند، در سالهای رکود اقتصادی، روزگاری سخت و تهیدستانه را می گذراندند، آنقدر که آرتور میلر از همان نوجوانی ناچار بود برای گذران خرج خانواده اش کارگری کند. تجربیات همین روزهای سخت بود که بعدها منجر به خلق نمایشنامه”مرگ دستفروش” شد. این اثر که در سال ۱۹۴۹ جایزه پولیتزر را برای نویسنده ۳۳ ساله اش به ارمغان آورد. به باور منتقدان ادبی، روایتی ست از به انحراف کشیده شدن رویای آمریکایی و یکی از دستاوردهای ارزشمند تئاتر مدرن آمریکا محسوب می شود.
“مردی که بخت یارش بود” لقب آرتور میلر و همنام یکی از آثار نخستین اوست. او سبک رئالیستی یگانه ای داشت و در آثارش تصویری دقیق از جامعه معاصر آمریکا و ارزش های رو به زوال آن ارائه می داد. بیشتر شخصیت های مخلوق او، همانند ویلی لومَن در نمایشنامه ی «مرگ دستفروش»، قربانی بی عدالتی و بی رحمی نظام سرمایه داری بودند. آرتور میلر معتقد بود دنیایی از انسان ها در اطراف ما زندگی می کنند که در برابر همه آن ها مسئول هستیم. آثار او با تاکیدی که بر نقش خانواده، اخلاق و مسئولیت پذیری فردی داشتند، بازگوکننده فروپاشی روزافزون جامعه آمریکایی بودند.
میلر دانش آموخته ی رشته روزنامه نگاری از دانشگاه میشیگان بود و از سال ۱۹۳۸ همزمان با شبکه های رادیویی معروف و گروه های نمایشی برادوِی همکاری داشت. فعالیت ادبی او در دهه چهل میلادی آغاز شد و بسیاری از آثارش برنده جوایز معتبر ادبی شدند. از جمله این آثار، می توان به همه پسران من و جادوگران شهر سلیم اشاره کرد این داستان، قصه ی محاکمه دیوانه وار فردی بود که به جادوگری متهم شده بود و در حقیقت نقدی بود به فضای سرکوب سیاسی در دوران “مک کارتیسم” و دفاعیه ای شیوا در ستایش آزادی بیان. میلر در همین برهه از سوی هیاتی برآمده از مجلس آمریکا به اتهام عقاید کمونیستی بازجویی شد و نامش در لیست سیاه قرار گرفت.
آرتور میلر، در ۱۹۵۶ با مریلین مونرو، ستاره سینمای آن روزگار ازدواج کرد، وصلتی که عمرش تنها پنج سال به طول انجامید، میلر در مصاحبه ای با یک روزنامه فرانسوی در سال ۱۹۹۲، مریلین مونرو را شخصیتی به شدت “خودویرانگر” توصیف کرد و گفت در دوران این زندگی مشترک “تمامی توجه و توان من وقف تلاش برای کمک به او برای حل مشکلاتش شده بود. متاسفانه، در این زمینه توفیق چندانی نداشتم.”