خانه » هنر و ادبیات » دل سگ/رضا اغنمی

دل سگ/رضا اغنمی

نویسنده: میخائیل بولگانف
مترجم: مهدی غبرائی
ناشر: کتابسرای تندیس – تهران
چاپ نهم ۱۳۹۲

دیباچه ی کتاب به قلم مایکل گلنی Glenny Michael، انگیزه نگارش و گوهر این اثر را با اطلاعات جالب درباره نویسنده و آثارش توضیح داده. همچنین سرگذشت نشر کتاب فوق را. در کنار آثار دیگر نویسنده درمقام پزشک روستا یادی از «مرشد و مارگریتا» و روش و سبک و سیاق نویسنده و داستان های بلندش یادآور می شود:

 

« اغلب این داستان ها ازسرشت غیرعادی آزار دهنده ای برخوردار بودند که اشاره هایی از دخالت نیروهای خبیث فوق طبیعی درامور أشفته انسان امروز را در برداشتند».
نویسنده، همان گیرائی و طراوت مرشد ومارگریتا با سبک نگارش «رئالیسم خیالپردازانه» را دردل سگ نیز به کار گرفته، قدرت تخیل شگفتاور خود را در این دو رمان ماندنی نشان داده است.

داستان با عوعوی سگ شروع می شود. اما تنها عوعو و سر وصدای سگانه اش نیست که خواننده را پای داستان نشانده، آنچه بیشتر خواننده را جذب و جلب می کند حرف زدن سگ با کلمات ترحم انگیز اما گزنده وهوشمندانه است؛ که مخاطب را درمقابل رفتارهای این حیوان با وفا شگفت زده می کند. سخنانش شنیدن دارد:
«آن بی پدری که کلاه سفید چرکی به سرداشت، اب جوش ریخته وپهلوی چپم را سوزانده. آشپز ناهارخوری ادارۀ شورای اقتصاد ملی را می گویم. خوک کثیف! مثلا بهش می گویند پرولتر! خدایا، چقدر درد می کند! آب جوش تنم را تا مغز استخوان سوزانده. می شود تا ابد زوزه کشید، اما چه فایده؟».
این سگ سخنگو، گذشته از درد وملال خود از اطرافیان وهرآنچه را که در دوروبر خود دیده به دقت تعریف می کند. دربارۀ خلق وخوی و رفتار وکردارهای آدمیان نظر می دهد. اظهار نظرش درتبیین شناخت قابل تأمل است:
«سپورها ازهمۀ پرولترها پست ترند. کثیف تر ازانسان چیزی پیدا نمی شود. البته آشپزها فرق می کنند – مثلا توی محله پره چیستنکا ولاس نامی بود که حالا مرده . .. ».
به نیکی ازآشپز یاد می کند که جان خیلی از سگ ها را نجات داده وهمیشه به سگ های مریض می رسیده با استخوانی که طرف آنها پرت می کرد: «همیشه قدری گوشت هم به آن چسبیده بود». اضافه می کند که ولاس آشپز اعیان ها بوده «برای خانواده تولستوی کار کرده بود».
سگ ولگرد آفریده ی بولگاکف، این احساس را به خواننده القا می کند که گویا از تبار انسان های شرور و پلید است.

به سراغ یک دختر ماشین نویس پایه نه، با درآمد ماهی شصت روبل می رود که : «فاسقش برایش جوراب ابریشمی می خرد». به بهانه عشقبازی به طرز فرانسوی، اندکی فرانسوی ها را دست می اندازد:
«آگر ازمن بپرسید این فرانسوی ها خیلی حرامزاده اند گرچه خوب می دانند چطورخوراکیهای خوشمزه بلنبانند و به هربهانه ی شراب قرمزبالا بیندازند».
همدل با گرفتاری و بدبختی های دختر که بچگی هایش را با گرسنگی گذرانده، می گوید:
«دلم به حال این موجود بینوا می سوزد اما دلم برای خودم بیشتر می سوزد این حرف را از روی خودخواهی نمی زنم. . . . دختره لااقل جای گرمی دارد که درآن پناه بگیرد، اما من چه؟ کجا دارم که بروم؟ عو . . . عو !»

ازآشنائی خود با «مرد جنتلمن» می گوید که دنبال او راه افتاده و هرکجا که رفته پا به پا مرد جنتلمن را تعقیب کرده تا با دادن تکه ای سوسیس مارکدار به سگ :
«بگذارید دوباره دستتان را بلیسم. چکمه هایتان را می بوسم شما زندگی دوباره به من داده اید».
مردجنتلمن وقتی مطمئن می شود که سگ قلاده ندارد خوشحال می شود. بشکنی زده می گوید دنبالم بیا وسگ را به
خانه اش می برد. پشت سر مرد وارد ساختمان می شود. نگهیان شب به خیر می گوید:
«شب بخیر، فیلیپ فلیپوویچ»
«شب بخیر، فیودور»

سگ تیزهوش در زندگی تازه با مرد جنتلمن، همه جوانب را زیرنظر دارد. ازاینکه دربان هنگام ورود او به ساختمان مانع وارد شدن ش نشده حیرت زده ازخود می پرسد:
«وای، چه شخصیتی! به خدا بخت به من روکرده این مرد کیست که می تواند حتی سگ های ولگرد را ازخیابان بیاورد ودر برابر چشم دربان به ساختمان ببرد؟».
سگ، با نگاهی نفرت آور به دربان، عقده های دلش را از آزار واذیت ها که از دربان ها دیده بیرون می ریزد. در وسط پله ها ارباب می ایستد و از دربان می پرسد:
«تازه برایم نامه نرسبده فیودور؟».
و دربان از حضور مستأجرهای تازه خبر می دهد و دیوارکشی بین آپارتمان ها. واضافه می کند:
«غیراز آپارتمان شما دارند توی همه آپارتمان ها مستأجراضافی می آورند. . . . یک کمیته خانگی را جدیدا انتخاب و کمیته قدیمی را عزل کرده اند».
مرد جنتلمن ازشنیدن خبر اوقاتش تلخ می شود و می گوید:
«بعد چه می شود؟ آه، خدایا! . . . بیا، سگه، بیا».

دربخش دوم، پس ازگفتاری درباره آموزش سگ ها درمسکو، جنتلمن سگ را به دست زینا می سپارد با این سفارش : « که فورا ببرش به اتاق معاینه و برایم روپوش سفید بیار».
سگ با شنیدن این دستور، به شک و تردید افتاده دنبال زینا می رود.
دراتاق تاریک و بعدا پرنور، سگ با دیدن قفسه های پراز وسایل و ابزار، دور خود می چرخد و اندکی خرابکاری می کند درخیال فرار است اما راه فرار نیست. قفسه ها و شیشه ها را به هم می ریزد. جنتلمن با شنیدن سروصدای سراسیمه وارد شده و سگ را می گیرند با آمدن مرد دیگری با روپوش سفید:
«حیوان را به پشت برگرداند وسگ با شور و اشتیاق پایش را درست بالای یند کفش گزید. مرد غرید، اما سرش را همچنان نگهداشت مایع تهوع آوری درکار تنفس سگ اخلال کرد وسرش به دوران افتاد».

پس ازعمل بیدار می شود. سرش درد می کند وحالت تهوع دارد:
«چشم راست خمارش را باز کرد واز گوشه اش دید که سراسر پهلو وشکمش را تنگ نوار پیچ کرده اند. لَخت و کرخت فکرکرد: پس این مادرقحبه ها عملم کرده اند».
با دیدن مردی تکیه زده به چهارپایه او را می شناسد :
«پاچه شلوار وجورابش تا شده بود روی زانوی لخت و زردش لکه های خون خشکیده ویُد دیده می شد» از نظرش گذشت همان دکتر است که دراتاق عمل گازش گرفته.
با دیدن عکس گربه در زیرجامه ابریشمی بیماری، پارس می کند، از اخطار دکتر:
«ساکت باش، والا کتکت می زنم! … – رو به بیمار– نگران نشوید گاز نمی گیرد»
سگ شگفت زده ازخود می پرسد:
«گاز نمی گیرم؟»
مراجعه کنندگان ازهمه نوع و بیشتربیماران جنسی هستند. مردی با موهای سبز، زنی بالای سن پنجاه عاشق جوانی به نام مورتیز:
«آه، پروفسور! تمام مسکو می دانند که او قمارباز قهاری است . . . و جوان خوشمزه . . . خانم ضمن صحبت یک گلولۀ توری مچاله را از زیر دامن خشدارش بیرون کشید».
پرفسور پس ازمعاینه خانم می گوید:
«می خواهم تخمدان میمونی را برایتان کار بگذارم، مادام»
خانم از رفتن به بیمارستان خودداری کرده می گوید همین جا عمل کنید دکتر در مقابل پانصد روبل می پذیرد. و سگ ازدیدن وشنیدن این حادثه ها:
«مهی دربرابرچشمان سگ ظاهرشد و سرش به دوار افتاد . . . مرده شورتان ببرد» با دستپاچگی به خواب می رود.

سگ هشیار همه چیزرا زیرنظردارد. با دگرگونیهای پس از انقلاب اکتبر شوروی آشنا شده است.
سرشب چهار نفر که معلوم نیست زن هستند یا مرد. با معرفی خودشان که :
«کمیته مدیریت خانگی جدید این ساختمانیم».
برای افزایش سکنه ساختمان آمده اند. درپرسش .پاسخ ها معلوم می شود که فیلیپ فیلیپوویچ هشت اتاق در اختیاردارد که شامل محل کار و زندگی و کتاخانه اوست.
«جوان موطلائی بی کلاه گفت: «هشت تا! آها، ها، ثروت یعنی این!
جوانی که معلوم شده بود زن است، به صدای بلند گفت: غیرقابل وصف است!».
گفتکوها ادامه دارد. می خواهند تعداد اتاق ها به پنج اتاق تقلیل داده شود. فیلیپ فیلیپوویچ می پرسد:
«کجا باید غذا بخورم؟»
«هر چهارنفر باهم جواب دادند: «دراتاق خواب»
اعضای کمیته دربرابرمقاومت او می گویند:
«دراین صورت پروفسور، باتوجه به سرپیچی سرسختانه شما، ما به مقامات عالی شکایت خواهیم کرد».
فیلیپ فیلیپوویچ، درمقابل آنها به بیمارانش تلفن کرده همه برنامه های عملش شان را لغو می کند.
آن چهارتن با تهدید پروفسور به بازداشت، با دلخوری ساختمان را ترک می کنند.
پروفسور علت را می پرسد.
زن باغرور پاسخ می دهد:
«شما از پرولتاریا بدتان می آید».
سگ که شاهد همه بگومگوها ست:
«روی پا بلند شد و نسبت به فیلیپ فیلیپوویچ ادای اطاعت و انقیاد کرد».

بخش ۳
سگ دراثر پیوند قلب، به تدریج با رفتار و کردار انسان ها آشنا می شود. و رفتار وگفتار آن هارا پیش می گیرد. حرف می زند.
همو، در زندگی شبانه روری با آدم ها، شاهد بگومگوهای تغییر نظام حکومتی در روسیه که آن روزها بیشتر جریان داشت آشنا می شود. فیلیپ فیلیپوویچ که مخالف دگرگونی های سیاسی وبرآمدن شوری است، درمقابل بورمنتال، که می گوید:
«شما همه چیز را تیره و تار می بینید، حالا همه چیز دارد بهتر ازپیش می شود» پاسخ می دهد:
«دوست عزیز، شما که مرا می شناسید، نه؟ من مرد واقعیّاتم، مردی که متکی به مشاهده است. دشمن فرضیه های بدون پشتوانه ام. نه تنها در روسیه، بلکه دراروپا هم مرا به این صفت می شناسند. اگر چیزی بگویم، به این معناست که برپایه واقعیاتی قرار دارد که نتیجه ام را ازآن گرفته ام».
سگ با شنیدن سخنان او به فکر فرو رفته وبا خود می گوید :
«این مرد آدم بزرگی است».
فیلیپ فیلیپوویچ درادامه صحبت های می گوید:
«من از۱۹۰۳ دارم توی این خانه زندگی می کنم ازآن وقت تا مارس ۱۹۱۷ یک مورد نبوده . . . که یک جفت گالوش ازقفسه ناپدید شود، حتی وقتی که در بازبوده . . . دریک روز زیبای مارس ۱۹۱۷تمام گالوش ها به اضافه دوجفت گالوش من، سه عصا، یک بالاپوش و سماور دربان ناپدید شد».
درادامه گفتگوی طولانی، درحالی که دکترازخرابی می گوید، فیلیپ فیلیپوویچ برافروخته وعصبانی پاسخ می دهد:
«آنچه درکلۀ آدم ها است همه چیز را خراب می کند. این است که وقتی این دلقک ها فریاد می کشند:
«جلو خرابی ها را بگیرید من می خندم! . . . هرکدام باید به پس کلۀ خودشان بکوبند وبعد ازاینکه توهمات را ازآنجا بیرون راندند. . . همۀ این خرابه ها خود به خود ناپدید خواهدشد».

دربخش ۴ موضوع تجربه سگ نر به سن تفریبی ۲سال
وضع جسمانی سگ که ازمدتی پیش با اسم شاریک نامیده می شود، توضیح داده شده. مهمتر تغییرات ظاهری و حرف زدن های ش:
«ریزش ناگهانی موی پیشانی و بدن. . . تغییر واضح رنگ و طنین صدا قابل ملاحظه است. به جای صدای مصوت پارس «عو، عو» حالا بالحنی یادآور ناله حروف صدادار«آه – اوه» ازدهانش خارج می شود. . . . سگ درحضور من و زینا به پرفسورپره نو برازنسکی گفت: نامرد مادر قحبه . . . [یادگیری] همه فحش های معروف روسی. امروز پس از آن که دم سگ از تنش جدا شده، او با وضوح کامل کلمه «مشروب» را ادا کرد . . . . . برای اولین بار امروز در آپارتمان گشتی زد. به نظر می رسد مرد قد کوتاه و بی ریختی است. . . . موجود کذائی لباس پوشید با راحتی کامل. ازپوشیدن زیرشلواری خودداری کرد وبا فریادی خشن اعتراض کرد: بروید توی صف، مادر قحبه ها، سرانجام به او لباس پوشاندیم. . . وقتی پرفسور گفت خرده های غذا را روی کف زمین نریز» جواب داد به تخمم! فیلیپ فیلیپوویچ دستپاچه شد، اما خودداری کرد گفت اگردفعه دیگربه من یا دکتر فحش بدهی به دردسر می افتی . . . . . . چهره اش درهم رفت ونگاه عبوسی کرد، اما چیزی نگفت. هورا، اومی فهمد».

دربخش های بعدی بهره گیری شاریکوف ازمزایای انسانی و اشتغال او با حکم رسمی از«بخش فرعی سازمان بهداشت شهرمسکومنصوب ومسئول نابودی چهارپایان ولگرد «نظیرگربه وغیره». جالب اینکه وقتی ازاو می پرسند با گربه ها چه می کنی؟ پاسخ می دهد می برندشان به یک آزمایشگاه، برای کارگران پروتئین می سازند. ازدواجش با دختری ازخانواده «باسنتسووا»، ودرگیری ش با دختر وفاش شدن دروغ گوئیها، (شاریکوف که خود را سربازجنگ دیده و آشفتگیهای بدنی را به زخم های موهوم درجبهه جنگ براوعارض شده، معرفی کرده)، و شکایت های او به کمیته ازدست فیلیپ فیلیپوویچ واطرافیان، پرفسورمجبور می شود اورا از ساختمان بیرون کند.

سرانجام پشیمانی فیلیپ فیلیپوویچ، – کسی که با عمل پیوند سگ را به انسان تبدیل کرد – با مسائل تازه وخلاف باور های اولیه، مجبور می شود این موجود نوپا را به حالت اولیه برگرداند.

در بخش «خاتمه»، با دخالت پلیس جنائی به دلیل آن که شاریکوف ده روز است درسرکارش حاضر نشده است به ساختمان محل زندگی فیلیپ فیلیپوویچ مراجعه می کند و درگفتگو با او وتوضیحاتش درباره عمل سگ، شاریکوف را حاضر می کنند و پس از مشاهده و اطمینان از زنده بودن شاریکوف درسیمای اصلی سگ محل را ترک می کنند.
و کتاب به پایان می رسد.

گفتنی ست که به باورمایکل گلَنی این کتاب را: «می توان به شیوه های گوناگون خواند ولذت برد. ازیک جنبه داستان مضحکی است از بطالت محض؛ همچنین مشقات، کمبودها وناهنجاریهای زندگی مسکو دردهه بیست را دست می اندازد. اما معنایی ژرف تر ازاین دارد.» بلافاصله ازانقلاب روسیه می گوید و دگرگونی ها. می افزاید :
«سگ» این داستان همان مردم روسیه است . . . و جراح عجیب متخصص . . . شاید خود لنین است».