خانه » هنر و ادبیات » دلنوشته/سروش سبز

دلنوشته/سروش سبز

 

 

اخترک B612 و بن بست اختر
شازده کوچولو از دور اخترک جدیدی را میدید.
این اخترک مثل اخترک B612 یا اخترکهای دیگر، شماره نداشت.
نزدیک تر شد
آنوقت اسم اخترک را توانست بخواند
بن بست اختر
اسمش یکجوری بود
یک جوری که نمیشد بگویی چه جوری.
مرد و زنی را میدید
مرد در حال نقاشی بود
زن داشت گلهای شمعدانی را با آبپاش آب میداد.
آهسته در حیاط منزلشان فرود آمد

 

نزدیک مرد شد و به بوم نقاشی خیره شد
تصویری بود از حجم متراکم سبز
و در افق، طلوع خورشید را میدیدی
از آن حجم سبز پرسید
از آن سبزی که گستره را تا خود افق سبزپوش کرده بود
مرد نگاهش کرد.
به گونه ای نگاهش کرد که اورا میشناخت
و این نگاه برای شازده کوچولو تازه بود
مدتها بود که این جنس نگاه را ندیده بود
آخرین بار، آخرین روزِ حضورش در اخترک B612،
نگاهش از جنس نگاه گلش بود
دلنشینی این نگاه را تنها در نگاه گلش تجربه کرده بود
ناگهان دلش برای گلش تنگ شد
دلش میخواست در همان لحظه پیش گلش می بود
در رویا داشت به گلش نزدیک میشد که صدایی او را از اعماق رویا بیرون کشید
گفت: دلتنگی شازده؟
دلت خیلی برایش تنگ شده؟
گلت را میگویم،
شازده کوچولو با سر جواب داد: آری
مرد با لبخندی گفت:
ما نیز دلتنگیم،
و با گفتن این ما، نگاهش با نگاه زن تلاقی پیدا کرد.
و زن با چه ولعی مینگریستش
آنگونه که هرنگاه ممکن بود نگاه آخرین باشد.
زن نیز شکسته شده بود.
اما شکستگی مرد، چیز دیگری بود.
و چقدر زیبا بود نگاه عاشقانه مرد.
نگاهی که بار همسفر بودن و همراهی را در نی نی نگاهش جاری میساخت،
جاری چون رود
و اما در نگاه هر دو ترسی بود از لحظه تلاقی با دریا، بدون همسفر، ………..
مرد در ادامه گفت:
اما دلتنگی ما اندکی با دلتنگی تو متفاوت است،
تو بهایِ دانستنِ ارزشِ (بهایِ) آن چیزی که داشتی را پرداخت میکنی
و ما در حال پرداختِ بهایِ آنچیزی هستیم، که دوست داریم مردم ما داشته باشند،
انتخاب خودمان بود، حتی حصر در بن بست اختر را،
شازده کوچولو جمله آخر را نفهمید
هنوزبه حجم سبز مینگریست
مرد پرسش نگاهش را دید
از مردمی گفت که در آن تصویر حجم سبز را تشکیل داده بودند
از مسیر رو به افق
از امید طلوعی در آینده ای نزدیک
سخنانش در اینجا به سخنان آدم بزرگها میمانست.
فقط آن هنگامی که مرد از تشابه آن حجم سبز با گل او گفت، سخنانش را درک کرد
پرداخت آن بهای سنگین را درک کرد
دلتنگیهایشان را
و….
و….
وچگونه تحمل کردن حصر در بن بست اختر را،
وقتش رو به پایان بود
باید میرفت
مرد شال سبزرنگش را بردوش شازده کوچولو انداخت،
دیگر سخنی نمیگفتند،
سکوت، بهتر از سخنی،
بیانگر ناگفته ها بود.
سالها پیش کسی گفته بود،
سکوت سرشار از ناگفته هاست
و…….
هرلحظه بن بست اختر در چشمانش کوچکتر و کوچکتر میشد
اما تصویر آن دو، همانگونه بزرگ و زیبا در پیش چشمانش مانده بود.
سخنان مرد را در ذهنش مرور میکرد،
و چیزی که از پی آن سخنان دریافته بود،
او بهایِ دانستنِ بهایِ گلش را میپرداخت،
و این پرداخت از دید هر عاشقی قابل درک بود،
اما،
پرداختِ بهایِ آن چیزی که برای مردمانشان میخواستند،
سخت بود.
شازده کوچولو راهش را ادامه میداد
و سوالی که منتظر بود از اولین کسی که میبیند بپرسد، ذهنش را مشغول ساخته بود
((مردم))
این مردم چه بود که ارزش پرداخت بهایش را برای مرد و زن داشت،
بهایی چنین سنگین و…………
و او راهش را به طرف اخترک بعد ادامه داد.