خانه » هنر و ادبیات » باد بادک بازمرام باز و قصه باز بی مرام‏‎‎ /محمد سفریان

باد بادک بازمرام باز و قصه باز بی مرام‏‎‎ /محمد سفریان

کتاب بادبادک باز؛ ده سالی می شود که به بازار کتاب آمده و با شرح آداب و رسوم و زندگی مردم افغانستان؛ جایی در میان رمان های پر خواننده ی دنیا پیدا کرده‌است. به بهانه روزهای پر سر و صدای کابل و مرگ غمگنانه‌ی ده ها همزبان نجیبمان؛ نگاهی دوباره انداخته ایم به این رمان؛ که داستانش؛ کم و بیش واقعیت کوچه های کابل اند…

 

یقیناً علاقه و تشنگی جامعه جهانی برای آگاهی از لایه های زیرین زندگی افغانی و شرایط ‏زندگی نویسنده[ که نیمی از عمرش را در افغانستان زیسته است ونیمی در امریکا] در به میوه ‏نشستن رمان، نقش غیر قابل انکاری داشته اند. چه بادبادک باز اولین رمان افغان است که به ‏انگلیسی نوشته شده است هر چند که مطالعه کتاب، خواننده حرفه ای را مطمئن می کند که قصه ‏تنها با واژه های انگایسی به نگارش در آمده است و اندیشه نهفته در کلام، فارسی است.‏
قصه، زمانی در گذشته نزدیک شروع می شود و بعد با تکرار یک جمله که در حافظه ابدی ‏قهرمان قصه حک شده است[تو جون بخواه…] به گذشته دور بر میگردد. زمانی در کودکی ‏راوی که زبان قصه گوی زندگی نویسنده است. بعد از این عقبگرد، نویسنده بدون تغییر در ‏روند زمان شروع می کند به پر کردن این شکاف زمانی. یعنی اگر لحظه آغاز قصه را در ‏نمودار زمان، “صفر” فرض کنیم، آنگاه کتاب به دو قسمت اصلی تقسیم می شود از کودکی تا ‏صفر و بعد از صفر تا نقطه پایان که فاصله زمانی چندانی با نقطه شروع ندارد. اما هر کدام از ‏این دو تکه زمانی در درون خودشان شاهد یک نقطه عطف هستند.‏
نقطه عطف اول اشغال افغانستان است به دست نیروهای روس و مهاجرت و آوارگی و خانه ‏به دوشی ودر به دری مردم. و نقطه عطف دوم بازگشت دوباره راوی است به افغانستان که ‏همزمان شده است با دوره طالبان و خشونت دین حکومتی.‏
همزمانی تاریخی- اجتماعی رعایت شده با اتفاقات قصه اصلی، از نقات قوت و اتکای رمان ‏است. اما از زاویه هنر نویسندگی و آفرینش ایماژهای قابل مشاهده و ملموس، قصه، مخصوصاً ‏در قسمت دوم دچار مشکلات اساسی میشود تا جایی که گاه روند تاثیر گذار و مستحکم قسمت ‏اول در زیر بار اشتباهات قسمت دوم، به فراموشی سپرده می شود. ‏
نویسنده در شاخ و برگ دادن و پروراندن اتفاقات دوران کودکی اش، بسیار قهار عمل کرده تا ‏بدانجا که نگاه و حس خواننده سوار سطور قصه می شود و همراه آن به کوچه پس کوچه های ‏کابل و افغانستان دوران سلطنتی سفر می کند. ارسطو، در باب آثار هنری، کاری را جاوید و ‏قوی می شمارد، که خود را به خواننده بباوراند. ‏
‏”پذیرش” در قسمت اول قصه، آنقدر زیاد است که خواننده را به حال و هوای خاطره خوانی ‏می برد یعنی به راحتی میتوان حوادث قصه را با دنیای واقعی و اتفاقاتی که در کوچه و بازار ‏اتفاق می افتد مرتبط دانست. دیالوگ های قدرتمند که شصت خواننده را از سنت بیداد کننده ‏حاکم بر دنیای شرق خبر دار می کند، از دنیای ذهنی و روانی، راوی که از کودکی تفاوت بین ‏خود و دیگر مردان را حس می کرده است و از همان روزهای آغازین شکل گرفتن و خشک ‏شدن گل شخصیت اش، میل به نوشتن داشته است، از دنیای درونی یک نویسنده، تنهاییش، ‏بزدلی اش، نوع نگاه متفاوت به دنیای پیرامونش و از بتهای ذهنی و تابوی پدرکه بدرستی جزء ‏تابوهای نخستین شناخته شده است.(فروید، در اثر جاویدش، توتم و تابو، این مهم را لایه شکافی ‏کرده است.)‏
از جمله ایرادهایی که به قسمت اول وارد است، همانا بیان آمیخته با تعصب اختلافات قومی ‏است. آن طور که پیداست، نویسنده خود یک پشتون متعصب و اصیل است که در بیان اختلافات ‏قوم پشتون و هزاره، تنها به مساله قدمت و اصالت اکتفا میکند و حاضر نیست در گوشه ای از ‏قصه پای کلام مردم هزاره هم بنشیند. او بارها پشتون ها را مردمی اصیل معرفی میکند که ‏ننگ و ناموس را می فهمند و جملگی افرادی متشخص و محترم هستند. وی هرگز وارد دعوای ‏تشیع و تسنن نمی شود و حتی از کنار آن هم نمی گذرد، موضوعی که یکی از بنیادی ترین ‏اختلافات دو قوم پشتون و هزاره بوده و هست. و بعد که در قسمت دوم، به افغانستان دوره ‏طالبان برمیگردد، هرگز حاضر به اعتراف نمی شود که همان پشتونهای ناموس پرست، طالب ‏از آب در آمده اند و خانه و زندگی و ناموس مردم را به تاراج برده اند.‏

اما از نگاهی دیگر و با نزدیک شدن به لایه های درونی شخصیت های خلق شده، در همان ‏خطوط ابتدایی قصه به شخصیتی تاثیر گذار میرسیم به نام “حسن”. وی سمبل گذشت است و ‏رشادت و نمونه کامل یک دوست که خوبیهایش هیچگاه از حافظه رخت بر نمی بندد.‏
نویسنده در خلق این شخصیت، بسیار چیره دست، عمل کرده است. شخصیتی که روند زندگی ‏اش با زندگی راوی دو خط موازی میسازد. دو خطی که از یک نقطه شروع می شوند و همیشه ‏با یک فاصله مشخص امتداد می یابند و تنها زمانی همدیگر را قطع میکنند که بیشتر به ‏نوشداروی بعد از مرگ سهراب می ماند تا یک معجزه برای برداشته شدن آن فاصله.‏

حسن، فرزند نوکر ارباب است و راوی ارباب زاده. این دو در یک زمان و مکان و دوره ‏حکومتی به دنیا می آیند، با هم بزرگ میشوند و زیستن روزگار را با هم تجربه می کنند. حسن ‏هزاره ای است و راوی(امیر) پشتون. حسن مرام باز است و در رفاقت حاضر است، جان ‏شیرین ببخشد. قصه به خوبی هر دو را در موقعیت خطرقرار میدهد. یک بار امیر را و بار ‏دیگر حسن را. در بار اول، حسن، امیر را نجات می دهد اما آنگاه که تاس زندگی برای امیر به ‏روی جبران می نشیند وی حاضر نمی شود شماره تاس اش را بخواند و آن را بازی کند و از ‏بازی جا میزند. نکته بسیار مهم در شکل گیری این حادثه، جنس اتفاقی است که برای حسن می ‏افتد و چگونگی واکنش او به این مهم.‏

حسن در بازی انتقام جویانه عده ای از هم سالانش، مور د تجاوز جنسی قرار میگیرد و آنگاه ‏که راه فراری برای گریز از مهلکه نمی یابد، تسلیم روزگار می شود…( غیرتسلیم و رضا کو ‏چاره ای؟؟) فرایند تسلیم به خوبی به کلمه ریخته شده است و بهتر از آن به تصویر نشسته است. ‏سکوت و دفاع نکردن با چشمانی که به قول نویسنده به گوسفند قربانی می ماند و نگاهی که رو ‏به روی سرنوشت وا داده است.‏

امیر شاهد تمامی ماجرا است و حاضر نیست خطر کند، همین است که تا روزی که دست ‏روزگار، خط زندگی اش را به خط زندگی حسن می چسباند، عذاب وجدان رهایش نمی کند.‏

در ادامه، ژانر قصه به ادبیات مهاجر نزدیک میشود. ارتش روس به افغانستان حمله میکند و ‏برای مردم در به دری و بی خانمانی به ارمغان می آورد. باقی قصه به زندگی امیر و پدرش ‏در دیار غربت می پردازد و خواننده شاهد افول شدید قصه می شود. جالب است که در یک ‏فاصله زمانی تقریبا طولانی، غیر از ثریا زن امیر و خانواده اش، هیچ شخصیت تاثیر گذاری ‏به قصه اضافه نمی شود. در واقع سیر قصه باید زاینده ادم های نو باشد. نو و تاثیر گذار. ‏رمانی که مدت زمانی طولانی از یک زندگی را پوشش می دهد، باید بیشتر و بیشتر به حوادث ‏روزمره زندگی نزدیک باشد. آیا زندگی تنها زیستن ‏

آدمهایی است که در کودکی شناخته ایم؟ آیا موج دریای زندگی دوستان جدید بر سر راهمان ‏قرار نمی دهد؟ آیا خانواده مهاجر، هیچگاه با جامعه میزبان نمی آمیزد؟

قصه با همین سیر، فاصله بین گذشته تا زمان آغاز قصه را تعریف می کند و پس از آن امیر را ‏بعد از یک زمان طولانی به افغانستان باز میگرداند. افغانستانی به شر بدترین طالبان از گزند ‏بد روس رها شده است. کابلی که به قول نویسنده غیر از کباب های آبدارش هیچ نشانی از کابل ‏سالهای کودکی ندارد.‏
کابلی که شهر آغاز قصه گویی برای امیر بوده است، کابلی که شهر بادبادک بازی بوده است، ‏کابلی که آیینه دار زبونی و خاری امیر است، زمانی که به دوست در خطرش اعتنایی نشان ‏نداده است.‏
قصه زین پس کاملاً بر پایه تخیل است و به عیان از مشاهده بی بهره. قصه آن فاصله ‏همیشگی بین دو قهرمان را بر میدارد. آن هم با یک حیله ساده و تکراری. آنچه زندگی امیر را ‏از زندگی حسن متمایز می کرده، تنها سر درآوردن آن دو از دو نطفه متفاوت است که یکی را ‏غلام زاده کرده و دیگری را ارباب زاده. حال قصه پرده از واقعیتی بر میدارد که هم ‏برایشخصیت هاو هم برای خواننده نا معلوم بوده است. حسن در واقع محصول همخوابگی ‏ارباب با زن نوکرش است و این بدان معناست که امیر و حسن برادر اند. حسن به خشم و خصم ‏طالبان مرده است و امیر برای نجات فرزند او، به کابل آمده است. نویسنده هیچگاه دوره ‏حکومت طالبان را از نزدیک درک نکرده است و همچون یک شهروند بیگانه اخبار کشورش ‏را تنها از رسانه های عمومی دنبال کرده است و در خوش بینانه ترین حالت از زبان هم ‏وطنانی که اخبار داخل را گوش به گوش برای هم میهنان مقیم خارج نقل میکنند.‏
همین غیبت، به وضوح در کار عیان است. تصاویر ارائه شده از جنایات طالبان آن قدر سطحی ‏و کلی است که بیشتر به کار گزارش های رادیویی و تلوزیونی میآید تا برگه های رمانی که در ‏صفحات اولین آن قدر خوب نگاشته شده است که با خود حال و هوای کودکی و روزگار آن ‏روزهای کابل را همراه دارد.‏
اما جالب ترین و عجیب ترین بخش کتاب، چاره جویی امیر است برای نجات دادن برادر زاده ‏اش. وی برای رهایی از مشکلات پیاپی زندگی به ریسمان مذهب چنگ میزند. آن هم از نوع ‏اسلامی اش. وی به درگاه پروردگار روی می آورد و برای رهیدن از دام بلا نذر میکند. نذر ‏می کند، که نمازهای یومیه اش را به جای آورد، روزه بگیرد و ذکات دهد. و این در حالی است ‏که او به شدت از طالبان شاکی است. آنها که تنها فرق اعتقادی شان با او، تفاوت دریچه ‏نگاهشان به دین است.‏
این نگاه چندگانه به دین، واقعاً غریب و دنباله دار است. و جز فرهنگ تلفیقی ویران کننده، هیچ ‏سود وبهره ای برای مردم و جامعه ندارد. و جالب است که دامنه گسترده دام، پای روشنفکر و ‏نویسنده و هنرمند را نیز بدان گشوده است. تا جایی که نویسنده حاضر نیست این واقعیت واضح ‏را بپذیرد که سنگسار زنان خیانت کار و قطع کردن دست دزد گرسنه، طعامی دیگر از همان ‏ماعده آسمانی است که در آن نماز و روزه و ذکات نیز فراهم است.‏
اما در نگاه کلی و خارج از قضاوتها و ضروریت های اجتماعی، رمان بادبادک باز، قصه ای ‏است تاثیر گذار و قوی که خاطره زیستن با شخصیتها، تا مدتها بعد ار اتمام قصه، در روان ‏خواننده باقی می ماند. ‏