خانه » هنر و ادبیات » این واحه محراب آخرین خانه ی توست…/ لیلا سامانی

این واحه محراب آخرین خانه ی توست…/ لیلا سامانی

به تماشای دنیای فرهنگ و هنر

اشاره:

باز هم چهر‌ه‌نما و باز هم دنیایی از خاطرات گذشته و آوردن کلامی کوتاه در ستایش هنر و هنرمند. در نوزدهمین شماره ی تماشا، از فارسی کننده ی فیلم های جاودان گفته ایم؛ از علی کسمایی و هنر بی مثالش در هویت فارسی بخشیدن به آثاری تماما غربی؛ دیگر از سینما و دوربین و پرده ی جادو، به روسیه رفته ایم و سردی هوای آن دیار را با گرمای زنانه ی اشعار آنا آخماتووا، مرهم گذاشته ایم… یادواره هایی از دو پوینده ی راه جنون و جنگ جوی صراط آزادی هم دیگر از گزیده نویسی های این صفحه هستند؛ مروی بر آثار و احوال صمد بهرنگی و ابراهیم منصفی را هم در ادامه‌ی ششمین شماره‌ی چهره‌نما از پی بگیرید…

خلق هویت فارسی برای قصه ی غربی

روزهای نخستین تابستان امسال، یادآور پنج ساله شدن خاموشی غریبانه ی “علی کسمایی”، “پدر دوبله” ایران است؛ وکیل – خبرنگاری که آثار درخشانش در حیطه ی دوبلاژ، سبب ساز اشتهار او شده اند. آثاری چون “اشک ها و لبخندها” و “بانوی زیبای من” که هریک شاهکاری در هنر دوبله ی ایران به شمار می روند.
فیلم “بانوی زیبای من” ساخته ی “جورج کیوکر” و درو کننده ی جوایز اسکار سال ۱۹۶۴، روایت سینمایی نمایشنامه ای از “جورج برناردشاو” است. در این فیلم “آدری هپبورن” در نقش “الیزا دولیتل”، دختر زیبای گل فروش جنوب شهری ظاهر شده است، دختری با تکلم لات مابانه و رفتار و منشی عامی. در این میان پروفسور”هنری هیگینز” (رکس هریسون) استاد زبان شناسی با دوست خود ” پیکرینگ” (ویلفرد هاید وایت) شرط می‌بندد که می تواند در عرض چند ماه از این دختر گل‌فروش یک بانوی متشخص بسازد به گونه ای در میهمانیهای اشرافی بدرخشد.
علی کسمایی با برگزیدن صدای “مهین کسمایی” به جای صدای آدری هپبورن، این شاهکار سینمایی را برای مخاطب فارسی زبان، جلوه ی دگرگونه ای داده است. ادبیات، لحن و صدای مهین کسمایی به خوبی نمایانگر روحیه ی پرخاشگر، آتشین و بی تعلق الیزای جنوب شهری ست:” اسم ما هرچی باشه هیچ مربوطیتی!! به شوما نداررره!” واژگانی که بیننده را از دل کوچه پس کوچه های لندن می گذراند و به حال و هوای حرفهای عامیانه و خیابانی ایران می کشاند. سوی دیگر درخشش این اثر در پرداخت لحن و صدای الیزا قبل و بعد از یادگیری زبان فاخر است، آنجا که تن صدای “مهین کسمایی” با وسواس و مدیریت کم نظیر “علی کسمایی” به تدریج از حالت بم و گرفته به صدایی ظریف و زنانه بدل می شود.
انتخاب دقیق صداهای دیگر شخصیتها، ترجمه و دوبله ی تمامی اشعار به صورت شعر روان فارسی و بهره گیری از صدای “فرهاد مهراد” در این فیلم از دیگر نکاتی هستند که این درام موزیکال و آرام را برای همیشه در یاد مخاطبان فارسی زبان زنده نگه داشته است.

یادی از شاعر حس زنانه…

 

 

روزهای پایانی ژوئن مصادف است با تولد ” آنا اخماتووا” شاعر و نویسنده ی روس و یکی از بنیان گذاران مکتب شعری “آکمه ئیسم”. مکتبی که در تقابل با پیچیدگی های مستور عرفان سمبولیسم قد علم کرد و اثر هنری را شگفت انگیز تر و والاتر از آن دانست که به دنیای ماورا و بلندپروازیهای عارفان مربوط باشد، پیروان این مکتب تجسم شعر و هنر را با تمامی مولفه های لطیف و احساسی اش تنها متعلق به عالم محسوسات می دانستند و بر این باور بودند که : “گل سرخ را بستائیم که زیباست، نه آن‌که رمز پاکی است”
آخاماتووا را بزرگ ترین شاعر زن روسیه هم نامیده اند، او متعلق به نسلی از شاعران روس است که در گذر از سالهای بعد از جنگ جهانی اول و دوره ی اختناق سیاه استالین و پس از آن دشواری های جنگ جهانی دوم بالیدند و به کمال رسیدند. غزل اخماتووا ناب و سلیس است. شعری غنایی و مرکب از واژگان کهن و ادبیات ساده ی روزمره. بن مایه های اشعار او با عشق، انتظار، دلخستگی، پریشانی و جنون عجین شده اند؛ شعر “خاطره ای در درونم است” ( با ترجمه ی احمد پوری) نمونه ای ست از دردهای احساسی زنانه، خاطره هایی که لمس حسشان هم دردآور است:
خاطره ای در درونم است
چون سنگی سپید درون چاهی
سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز:
برایم شادی است و اندوه.

در چشمانم خیره شود اگر کسی
آن را خواهد دید.
غمگین تر از آنی خواهد شد
که داستانی اندوه زا شنیده است.

می دانم خدایان انسان را
بدل به شیئی می کنند، بی آنکه روح را از او برگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی

آقای معلم …

 

دوم تیرماه یاد آور تولد “صمد بهرنگی” نویسنده، شاعرو مترجم ایرانی و”بهرنگ”ِ ،داستان‌نویسی کودک و نوجوان است.
بهرنگی را می توان “هانس کریستین اندرسن” ایران خواند، چرا که او با آثارش از “اولدوز و کلاغ ها” و “ماهی سیاه کوچولو” گرفته تا ” یک هلو و هزار هلو” و “بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری” سر منشا تحولی عظیم در حیطه ی ادبیات داستانی کودک و نوجوان شد و راهگشای نویسندگان بزرگ دیگری چون “علی اشرف درویشیان” و “منصور یاقوتی” گردید.
بهرنگی در”کچل کفترباز”، “افسانه ی محبت” و “سرگذشت دومرول دیوانه” با الهام از افسانه های کهن و داستانهای محلی و بومی، داستانهایی نوشت که به افسانه هایی مدرن می مانند، افسانه هایی که با اندیشه های کهن زینت و با حس واقع گرایی تقویت شده اند.
آنچه صمد بهرنگی در کتاب “بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری” ارائه داده، نمایشی بدیع است از داستان نویسی واقع گرایانه برای نوجوانان. او در این کتاب با تنیدن طنزی آرام و عمیق، خوانندگان کم سن و سال خود را به تفکر می خواند: ” خواننده ی عزیز، قصه ی “خواب و بیداری” را به خاطر این ننوشته ام که برای تو سرمشقی باشد. قصدم این است که بچه های هموطن خود را بهتر بشناسی و فکر کنی که چاره ی درد آنها چیست؟” او سپس دست “بچه ی هموطن” خود را می گیرد و یک روز عادی نوجوانی دستفروش را به تصویر می کشد. نوجوانی که در خواب شبانه اش به دنیای رویایی اش سفر می کند و همه ی ناممکن ها را ممکن می بیند در این سفر بیست و چهار ساعته مرز تخیل و واقعیت به خوبی مشهود است و خواننده ی خردسال به خوبی از عهده ی تمیز این دو بر می آید هر چند ناخودآگاه با عقاید چپ گرایانه ی بهرنگی هم آشنا می شود :
” جلو مغازه یی سه تا بچه کیف به دست ایستاده بودند چیزهای پشت شیشه را تماشا می کردند. من هم ایستادم پشت سرشان. عطر خوشایندی از موهای شانه زده شان می آمد. بی اختیار پشت گردن یکیشان را بو کردم. بچه ها به عقب نگاه کردند و من را برانداز کردند و با اخم و نفرت ازم فاصله گرفتند و رفتند. از دور شنیدم که یکیشان می گفت: چه بوی بدی ازش می آمد!
فقط فرصت کردم که عکس خودم را توی شیشه ی مغازه ببینم. موهای سرم چنان بلند و پریشان بودند که گوش هایم را زیرگرفته بودند. انگار کلاه پر مویی به سرم گذاشته ام. پیراهن کرباسی ام رنگ چرک و تیره یی گرفته بود و از یقه ی دریده اش بدن سوخته ام دیده می شد. پاهام برهنه و چرک و پاشنه هام ترک خورده بودند. دلم می خواست مغز هر سه اعیان زاده را داغون کنم.”

خنیاگر خاموش…

 

اولین روز تابستان، یادآور انتحار سوزان “ابراهیم منصفی” شاعر، بازیگر و خنیاگر پرآوازه ی هرمزگانی ست. هنرمندی مجروح از مصائب روزگار که خود، مجال عیان شدن چیره دستی اش در شعر، ترانه، موسیقی و سینما را از خود ستاند.
شعر منصفی اگرچه متاثر از زبان شعری و سلوک شاعرانه ی “شاملو” ست، اما او این تاثیر پذیری را با خصائل فرهنگی و اقلیمی خود آمیخته و لحن تغزلی ویژه ی خود را خلق کرده است. لحنی با بن مایه های قومی و اساطیری جنوب و متکی بر مطالعات و تجربیات وی. شعرهای منصفی ستایشگر عشق، زیبایی و آزادی اند و روایت گر درد ها، سرخوردگی ها و پریشانی های شخصی و اجتماعی آدمی.
شعرهای منصفی زندگی و مرگ را چنان در هم بافته است، که نه می توان او را شاعری نومید و مرگ اندیش نامید و نه امیدوار و طالب زندگی.
منصفی علاوه برشاعری در عرصه ی بازیگری هم موفقیتهای قابل توجهی داشت و در همین حال به ترانه سرای و خنیاگری هم مشغول بود.
زندگی او در معبود هندوها و شیفتگی اش نسبت به ستونهای منقش به خطوط سانسکریت، سبب ساز پیوندش با موسیقی و نغمه های هندی شد. او با تاثیر از این نغمه ها و همچنین موسیقی فلامینگوی اسپانیا، ترانه هایی پرشور به گویشهای معمول جنوب (بندری، گوده ای، بستکی و مینابی) سرود و آنها را با صدای گرم و محزون خود و به همراهی نواختن آکوردهایی ساده و بی تکلف از گیتار اجرا کرد. ترانه هایی دلنشین که گویی رنجها و غمهای مردم دردکشیده و مظلوم خطه ی جنوب را فریاد می کند.
به واحه ی زرد ذهن که رسیدی
سراب را بپذیر
صمیمانه بپذیر
که تشنگی منشور خلقت توست
و حنجره ات را
از تصویرهای خانه و آب بتکان
که آدمهای دنیای من
دیراست تا از مذهب خویش بازآیند.
دیراست دیگر،
تا فرسنگهای رجعت
رنگین کمان خاطره ها باشد .
این واحه محراب آخرین خانه ی توست
و شبستان ،
بوی تربت دستهای تو را می دهد
تا میلاد مرگم را
چراغانی کنی .