خانه » هنر و ادبیات » رویای تبت/ مینا استرآبادی

رویای تبت/ مینا استرآبادی

“فریبا وفی” همواره در آثارش نگاهی ریزبینانه و ژرف به زن دارد. او با وسواسی کم نظیر به دنبال جستن زنانگی های فراموش شده و خود ویرانگریهای زنانه است و در پی همین کند و کاو است که تضادهای ذهنی و کشمکشهای درونی زنان مخلوقش نمایان می شوند. او گذشته و حتی کودکی قهرمانش را نبش قبرمی‌کند و تصویر خواسته های سرکوب شده ی زنانه اش را از تاریکی ناخودآگاهش بیرون کشیده و در مقابل چشمانش می نهد.

” رویای تبت” هم از این قاعده مستثنا نیست، کتاب که برای بار دوم – پس از رمان “پرنده ی من” – جایزه ی ادبی بنیاد گلشیری را به خود اختصاص داده است، رمانی است که خواندنش جمله ی معروف داستان “حتی وقتی می‌خندیم. باید برقصم و نمی‌رقصم” را در ذهن خواننده تداعی می کند:
“می‌توانستم جلوی آیینه بایستم و دور چشم‌هایم مداد قهوه‌ای بکشم، به رنگ چشم‌هایم، ولی نکشیدم. انگشتهایم را مثل شانه لای موهایم فرو ببرم و نبُردم. می‌توانستم به انگشتهای پایم و پاشنهٔ ترک خورده‌اش نگاه کنم، با همان دقتی که به دست‌هایم می‌کنم و نکردم”
رویای تبت به روایت داستان عشق سه زن به موازات هم می پردازد، داستانهایی که گرچه در ظاهر مستقل از هم پیش می روند، اما وجه اشتراکی غریب آنها را به هم پیوند داده و چون حلقه های زنجیر آنان را در هم می تند واین شباهت، عدم دستیابی این زنان به عشق مطلوبشان است؛ مساله ای که در جامعه ی زن ستیز ایران، منجربه دورافتادن از هویت، سرکوب خواسته ها و سردرگمی برای زنان می شود. “شعله”، “شیوا” و “فروغ” سه زن دورمانده از عشق این داستان هستند، شعله دختر جوانی است که عاشق پسری به نام “مهرداد ” بوده، اما او، با ترجیح دادن مناسبات سنتی شعله را ترک کرده تا با دختری که مادرش برای او انتخاب کرده است؛ ازدواج کند . شعله از این هجران رنج می برد، از این بی عشقی زجر می کشد، از این پس زدگی در عذاب و تلاطم است، و این آشفتگی او را تا مرز جنون کشانده است، تا جایی که به آتش زدن عروس مهرداد هم می اندیشد؛ تصمیمی که عملی نمی شود و بعد از آن است که در اوج درماندگی و در جستجوی گریز گاهی امن، به “مرد آرام” پناه می برد، مردی که بیش از آنکه بگوید، می شنود، ساکت است و ظاهرا با تجربه. در سوی دیگر ماجرا، “شیوا” خواهر شعله است زنی به ظاهر استوار، دور اندیش و عاقل. شیوا، از طریق شرکت در تشکلها و فعالیتهای سیاسی با “جاوید” آشنا شده و با او ازدواج کرده است، ازدواجی که گویی بیشتر پیوندی سیاسی بوده تا عاطفی. شیوا و جاوید، دو فرزند به نامهای نیما و یلدا دارند و زندگی به ظاهر آرامی را می گذرانند، ولی در شب جشن خداحافظی” صادق” ،- دوست قدیمی شیوا و جاوید – شرب شراب سینه ی شیوا را گرم می کند و او در مستی به عشقش نسبت به “صادق”، که در همه ی این سالها در دلش محبوس بوده، اعتراف می کند. داستان عاشقانه ی دیگری که لابه لای این دو داستان تنیده شده، داستان “فروغ” ، نامادری جاوید، است؛ زنی که عاشق “محمدعلی”- همسر اولش- بوده ولی به دلیل نازایی، ناچار به طلاق و ازدواج با “بقال محل” ،( پدر جاوید) شده است.
داستان که از منظر “شعله” ( راویِ اول شخص ) خطاب به “شیوا” بیان می شود، با آغازی گنگ و مبهم و در عین حال سوال بر انگیز خواننده را به سوی خود جذب می کند:
“شیوا! بلند شو که گند زدی. همیشه من گند می‌زنم، این‌دفعه نوبت توست. کی باور می‌کرد شیوای متین و معقول این کار را بکند. یک لحظه انگار همه زیر فلاش دوربین خشکمان زد…”(صفحه ی ۱)
این شروع گرچه توضیحی در پی ندارد ولی ظرافت قلم نویسنده، خواننده را به وقوع حادثه ی عشق، آگاه می کند :
“در صورتت یک جور شادی ِ رها شده نشست یک جور نشاط آرام و بی نقص. پوست صورتت برق می زد…. این حالت را خوب می‌شناسم. حالتی است که زن عاشق دارد، وقتی که به رختخواب مرد مورد علاقه‌اش می‌رود، حالتِ کرختی نرم و هوشیار بدن ، همان جا فکر کردم همه زن ها ذاتا این حالت را می شناسند حتی اگر آن را سال های سال پنهان کنند و یا شانس این را نداشته باشند که اجرایش کنند، بعضی ها برای تمام عمر و تو به مدت شانزده سال.”( صفحه ی ۲)
و سپس داستان با مرور خاطرات شعله که تا صبح در کنار بستر خواهر خفته و سرمستش می نشیند، پی گرفته می شود. داستان این سه عشق چنان در هم تاب می خورند که تشخیص عاشقانه ی محوری، گاه دشوار می نماید.
داستان، با نگرشی زنانه و به دور از کلیشه های مردانه نوشته شده و با این نگرش فمینیستی پیش می رود که زنان برای آن که به شناخت از خود برسند باید هر گونه احساس گناه و قضاوت بر رفتارهای زنان را که از یک ذهنیت از پیش ساخته شده بر آمده به دور بریزند، از همین روست که داستان بدون هیچ قضاوتی به واکاوی روح زنانی می پردازد که گرچه سنت با زندگی آنها عجین شده ولی در ضمیر باطن و مستور خویش، تمامی این سنتها را به سخره می گیرند. سرکوب زنانگی و حذر از بیان عشق، در نحوه ی روایت داستان هم هویداست، چرا که در بررسی خاطرات شعله، تنها با دقت در ظرایف و اشاراتی محو، می توان به وجود علاقه میان “صادق” و”شیوا” پی برد.
تو گفتی: “صادق از آدم هایی است که بار اول دیده نمی شوند. ذره ذره کشف می شوند.”
رمان “رویای تبت” همچنین نقدی است بر فضای روشنفکری حاکم بر ایران، که راه اعتدال را بر روشنفکران مسدود کرده و آشکارا به افراط و تفریط کشیده شده است، از سویی “جاوید” با غروری کسالت آور، در نحوه ی نگرش ایده آلیستی خود اصرار می ورزد و خود را در همه ی امور دانای کل می پندارد، حال آنکه گاه دانسته هایش بوی پوسیدگی و خاک گرفتگی می دهند. این انتقاد روشن را شعله هنگامی که به کتابخانه ی جاوید در” زیر زمین” می رود بیان می کند:
بوی نا بینی ام را پر کرد. فکر کردم این جا توی زیرزمین برای چشم بستن و مردن خوب است نه برای چشم باز کردن و خواندن. (صفحه ی ۵۰)
ویا در جایی دیگر:
جاوید اهل شوخی نبود. تاب شوخی های دیگران را هم نداشت. به جای خندیدن به لطیفه، آن را کالبدشکافی می کرد و انگیزه های پشت پرده سیاسی در آنرا پیدا می کرد. لطیفه ای هم اگر تعریف می کرد بیانیه از آب در می آمد.(صفحه ی ۴۳)
جاوید هیچ وقت از گذشته حرف نمی زد. می گفت دلبستگی به گذشته، قدرت هماهنگی با دنیای مدرن را از آدم می گیرد. با خاله و دایی هایش رفت و آمد نمی کرد. رابطه فکری از نظرش مهمتر از رابطه خونی بود. (صفحه ی ۹۴)
ولی در سوی دیگر ماجرا، “صادق” است، که پس از آزادی از زندان گویی در آرمان گرایی شکست خورده و از ایدئولوژی و دشواری سیاست خسته است؛ او اعتراف می کند:
“دیگر نمی‌خواهم به خاطر ایده و فکر خاصی زندگی بکنم.”( صفحه ی ۸۱)
و در جستجوی پناهی برای سرگشتگی خود، رویای سفر به “تبت” را در سر می پرورد، رویایی که حاکی از افول آرمانهای گذشته ی اوست و جاوید در مقابل آن موضعی سرسختانه دارد:
کلمه ای که از دهان صادق بیرون آمد، تبت بود. بعدها گفتی که میل رفتن به تبت در آن روزها که همه آرزوی رفتن به شوروی و چین و کوبا را داشتند، یک جور کفر بود. گفتی که تو تنها همدست کفرگویی هایش بودی و جاوید همیشه از این بابت دلخور بود و یک روز خیلی جدی گفت: «آویزان شدن از عرفان نخ نمایی که صادق پیشنهاد می کند افتخار نیست شیوا. تبت در نقشه دنیای جدید جایی ندارد و آوردن آن به نقشه زندگی مان فقط ناراحتم نمی کند، مشکوکم می کند.»
«مشکوک به چی؟»
«به سلامتی عقلانی و اخلاقی شریک زندگی ام.» (صفحه ی ۳۶ و ۳۷)
تاثیر فضای روشنفکری و سیاست در محدود شدن بیان آمال زنانه، نیز در این داستان به خوبی مشهود است، چنان که زنان این داستان به فراخور فاصله از این فضا، شهامت وجسارت بیشتری در جست و جوی عشق می یابند، تا آنجا که شعله، دختری که نسبت به شیوا بسیار معمولی تر جلوه می کند، خود را در گنجایش جمعیت روشنفکری نمی بیند و با انتقاد از نگرش آنان، به دنبال جستجوی عشق حقیقی زندگی خود است:
از شخصی شدن ِ هرچیز واهمه داشتید. هر مشکلی داشتید به نوع بشر، به آدم مربوط می‌شد نه شخص ِ تنهای شما.” (صفحه ی ۸۲)
هر چند کشف و دستیابی به کنه وجودی، از دسترس یک زن معمولی بعید به نظر می رسد، ولی ظرافت ماجرا آنجاست که واقع گرایی شعله او را به دور از شعار زدگی و ژستهای متفکر مآبانه به سوی لذت از زنانگی؛ و در نهایت انسانیت، سوق می دهد، هر چند که در این مسیر، با واپس زدگی و سرخوردگی مواجه می شود:
ناله کردم که مرده شور عقلتان را ببرد.عقل کذایی تان به چه کار من می آید؟ اصلاً به چه کار خودتان می آید؟ فقط حفظ تان کرده است. آن هم ظاهرتان را. مثل قانون حفاظت از محیط زیست کاری کرده است تا در یک جای امن بمانید. خیلی ساده و آسان دست هم را گرفته اید و بی هیچ مانعی تصمیم گرفته اید در زیر یک سقف زندگی کنید. از این خوشبختی قراردادی حالم به هم می خورد. در طول این شانزده سال آرام آرام به یک آگهی تبلیغاتی خانوادگی تبدیل شده بودید؛ همیشه راضی، همیشه عاقل. ولی امشب همه آن حفاظ ها کنار رفت. راستش دلم خنک شد. هیچوقت گول ظاهرتان را نخورده بودم. شما وفادارو درستکار، شرافتمند و هزار چیز دیگر بودید ولی خوشبخت نبودید. (صفحه ی ۱۱)

شعله حتی در برخورد با “مرد آرام ” هم واقع بینانه وارد عمل می شود. با این که به نظر می رسد این عشق “نیمه عرفانی” بیش از آنکه عشق باشد، مفری است برای پر کردن خلا زندگی شعله، ولی او را از پرداختن به حقیقت زندگی جدا نمی کند:
گفت: چرا همه اش دنبال معنای دیگری هستی. این یک دوستی ساده است……]گفتم[ دوستی یک زن و مرد هیچ وقت ساده نیست (صفحه ی ۸۷)
وقتی آدم به چیزی که می خواهد نمی رسد، زیاد دور نمی رود. همان حوالی پرسه می زند و به آشناترین چیز نزدیک به او، شبیه او چنگ می زند. (صفحه ی ۱۷۰)…..
گفت: تو دختر قشنگی هستی. با شعوری…. ابن جور مقدمه را خوب می شناسم. خوبی ها را به تو می گفتند تا خوب ترها را از تو دریغ کنند. (صفحه ی ۱۷۰)
در مقایسه ی زنان داستان، فروغ جسورترین و شجاع ترین زن داستان است، او به رغم سنتی که بیش از دو زن دیگر داستان گریبانش را گرفته، در جستجوی عشق است، او و “محمدعلی” که به اجبار از یکدیگر جدا شده اند، تاب دوری یکدیگر را نمی آورند و مخفیانه به ملاقات هم می روند؛ جاوید که از فروغ دل خوشی ندارد و از آرایش کردن او بیزار است، آنها را تعقیب و پدرش را با خبر می کند و بعد، پدر ِ جاوید (شوهر فروغ) با قمه به سراغشان می‌رود، گرچه آسیبی به آنان نمی رسد ولی در این صحنه است که می توان به فضای خشن مردسالارانه پی برد و جسارت و سنت شکنی فروغ را در پایبندی به عشقش شناخت، عشقی که فروغ هنوز هم پس از گذشت سالیان، با خاطره ی آن روزگار می گذراند :
از تولد بچه ی محمدعلی که باخبر شدم پایم را توی یک کفش کردم که برویم مشهد . پدر جاوید مغازه را سپرد دست شاگردش و رفتیم مشهد . می ترسیدم اگر نرویم توبه را بشکنم و بروم در خانه شان . رفتم توی حرم . گوشه ای نشستم . چادرم را روی سرم کشیدم و گریه کردم . گفتم خدایا محبتش را از دلم بیرون کن ( صفحه ی ۱۵۲)
ولی در این مثلث زنانه، این شیواست که با استیصال با عشقش رو به رو می شود و به سپردن آن به نهانگاه دلش قناعت می کند، در حالی که از این ماسک تظاهر بیزار است، از اینکه بر اساس معیارها و باید و نباید های جامعه بی نقص شمرده می شود، در عذاب است :
بعضی وقت ها، نقص آدم ها را قشنگ تر می کند. ( صفحه ی ۱۴۵)
زندگی کردن را به ما یاد نداده اند. در مورد کائنات می توانیم ساعت ها حرف بزنیم ولی از پس ساده ترین مشکلات زندگی مان بر نمی آییم. بزرگ شده ایم ولی تربیت نشده ایم. (ص ۱۰۶)
اما در پایان داستان، گرمای شراب عشق، کوه یخ هراس شیوا را ذوب می کند و او تسلیم قدرت عشق می شود:
گفتی: ” دوست دارم بروم تبت” با گفتن تبت اشک از هر دو چشمت ریخت توی صورتت که هنوز رد لبخند را داشت. همه جا خوردیم. ندیده بودیم پیش کسی گریه کنی. صورتت را نپوشاندی یا حتی نخواستی اشکهایت را پاک کنی. آسودگی محکومی را داشتی که قبل از مرگ حرفش را زده است.