خانه » هنر و ادبیات » زندان کابوسی ابدی خاطرات زندان به چهار روایت/رضا اغنمی

زندان کابوسی ابدی خاطرات زندان به چهار روایت/رضا اغنمی

4897

نویسنده: محمد متین
دیگرروایتگران:
محمد متین. زهره صالحی.
مزدک و مازیار متین
به کوشش اسد سیف
چاپ اول: تابستان ۲۰۱۶ (۱۳۹۵)
انتشارات فروغ . کلن

در نخستین برگ های دفتر به دنبال فهرست، نویسنده چرایی این خاطرات را توضیح می دهد: «آنچه می خوانید یادمانده های من است از زندان ارومیه وتبریز درفاصله سال های ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۸. …» و سپس اسد سیف، در«چند نکته» با یادآوری از «هولوکاست» و فاجعه ی وحشتناک «کوره های آدم سوزی و اسارتگاه های نظام نازیسم»، نکاتی چند از جور وستم حکومت ها، زندان ها و اثرات روانی «کابوس ابدی» بر روح و روان زندانی، انگیزه اصلی خود و کلنجار رفتن با نویسنده که به تدوین این خاطرات منجر شده را شرح می دهد.
«محمد متین دوست دوران دانشجویی من است. دردانشکده ادبیات دانشگاه تبریز. جغرافیای انسانی و اقتصادی تحصیل می کردیم. . . . . . . تشویق محمد برای نوشتن خاطرات زندان گذشته از مستند کردن جنایات جمهوری اسلامی برای من علتی دیگر نیز داشت وآن اینکه تا کنون هیچ کتاب خاطرات زندان از توده ای ها منتشر نشده است . . . . . . شاید علت این باشد که حزب توده حامی بزرگ رژیمی بود جنایتکار . . . . . . پیشنهاد آخرمن به محمد این بود حال که نمی نویسی بیا بنشین باهم از دوران زندان حرف بزنیم و صحبت ها را ضبط کنیم». سرانجام اسد آنقدر پافشاری وسماجت به خرج می دهد که محمد عاجز و درمانده لنگ می اندازد و تن به صحبت می دهد. اسد پس از ضبط روایت های محمد، به سراغ همسر او خانم زهره صالحی می رود پای صحبت ایشان هم می نشیند: «استقبال کرد با او نیز چند جلسه به صحبت نشستم» درتماس با مزدک ومازیار فرزندان محمد : « دیدم که آن ها نیز خاطراتی تلخ ازآن روزها دارند به نظرم خاطرات ان ها می توانست مکمل خاطرات محمد و زهره باشند».
اسد، پایان جند نکته را با گفتن این که :«صحبت هایم با این دوستان به زبان ترکی بوده است. در واقع من هم کار ترجمه ی آن ها را به فارسی و هم ویرایش وآماده سازی کتاب را برای چاپ برعهده داشته ام» به پایان می رساند.
گفتن دارد که نویسنده، پس ازفارغ التحصیلی دوره دانشگاه تبریز، دریکی ازمدارس ارومیه درمقام معلم به تدریس پرداخته و پس از گرفتاری و زندانی شدن با شکنجه های زیاد روبه رو می شود.
خاطرات زندان را با «روایت نخست محمد متین» وسوتیتر «شاه رفت» شروع می کند. از روزهای پرتنش که به انقلاب انجامید سخن می گوید و جایگاه آقای خمینی درآذربایجان: «درسراسر ایران اگر عکس خمینی را درتظاهرات حمل می کردند، درآذربایجان این کار ممکن نبود، مگر این که خمینی درکنار عکس شریعتمداری حمل می شد». با روایت یادمانده های تلخ و حسرتبار خود، خواننده را با ظلم وستم رایج حکومتگران سرکوبگر و خون آشام دینی ببشتر آشنا می کند:
« سه سال پس از مرگ پدر، روزی درحیاط زندان یکی از زندانیان از من پرسید که توفرزند فلانی هستی؟ گفتم آری گفت: آن مرحوم آدم خوبی بود تو چرا اینجوری شدی؟ گفتم: چرا مرحوم؟ مگر پدرم مرده؟ گفت : مگر خبر نداری؟ و چنین شد که من از مرگ پدرم باخبرشدم».
در عنوان چگونه سیاسی شدم: ازتارخ محل تولد خود می گوید که سال ۱۳۲۸ و شهرسلماس است : «درارومیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم». درشانزده هفده سالگی توسط دوست دانشجوئی با فصلنامه سبز و آثار صمد بهرنگی آشنا می شود. پدرش افسر شهربانی ست ولی به رادیو پیک ایران گوش می داد. درهمین ایام است که مادر ماکسیم گورکی را می خواند. با کمک هم کلاسان کتابخوان و هم اندیشانش در دبیرستان فردوسی که درس می خوانده یک روزنامه دیواری راه می اندازند. از فقدان زمینه های اندیشه ی آزاد و نبود احزاب و گسترش فاصله طبقاتی به شدت ناراضی ست و درمانده ازحل این معضل: «مذهب تنها چیزی بود که درپناه آن به آرامش دست می یافتم». با چنین گرایش ها به خدمت نظام وظیفه می رود. با داشتن تمایلات مذهبی: «با سازمان چریک های فدائی خلق و هم چنین مجاهدین خلق به صرف مخالفت آنان با شاه احساس نزدیکی داشتم». پس ازخاتمه خدمت سربازی دوسالی به تدریس ومعلمی سرگرم می شود ودگربار احساس می کند که باید به تحصیل دانشگاهی بپردازد: «ازسال ۱۳۵۲ وارد دانشگاه تبریز شدم . . . باکسانی از هم کلاسی هایم که رابطه برقرار کرده دوست شدم. توده ای بودند من نیز به همین راه کشیده شدم». تا حضور در تهران ومشارکت درانقلاب:
«من درسقوط پادگان های مهمی چون “دپوی شهریار” که بیشترین امکانات نیروی زمینی ایران درآن جا متمرکز بود و هم چنین پادگان جی که متعلق به نیروی زمینی بود و درمهرآباد قرار داشت شرکت داشتم. غارت این پادگان را شاهد بودم. تخریب وغارت بسیاری ازبانک ها، موسسات دولتی، و فروشگاه ها را به چشم خویش دیدم درحمله دپوی شهریار در شمار نخستین کسانی بودم که به پادگان راه یافتند. سالن هایی دیدم سراسر مملو از امکانات جنگی، غذایی و تدارکاتی و تسلیحاتی که به آنی غارت شدند».
نقش اتحاد شوروی درتأیید ازحزب از وابستگی خود به حزب توده می گوید تا حد شیفتگی و قهرمان پرستی: « من نیز چون بسیاری از توده ای ها تحت تأثیر اتحاد شوروی ازیک سو وقهرمانان توده ای درتاریخ این حزب، هم چون روزبه و سیامک بودم. تمامی کشته شدگان حزب پس از کودتای ۲۸ مرداد برایم الگو بودند». تا جائی که به موازات تشکیل خانواده به قصد اضافه کردن عضوی به اعضای حزب توده ازدواج می کند: «درسال ۱۳۵۹ به این نتیجه رسیدم که با ازدواج خویش دوهدف را دنبال خواهم کرد وبا ازدواج هم به زندگی اجتماغی خویش ادامه خواهم داد و هم این که نفری دیگر را جذب این بینش خواهم کرد و بدین وسیله به راه آرمان های حزب، زندگی مشترک خود را پیش خواهم برد با دختری ازخانواده زحمتکش ازدواج کردم».
درارومیه مسئولیت تشکیلات مخفی را برعهده می گیرد. دربگیرو ببندهای مخالفان درسال۱۳۶۲که دستگیری ها شدت پیدا کرده بود اورا هم درحوالی منزلش بازداشت می کنند. در بازدید ازخانه :«وقتی خانه را جستجو کردند وامکانات مخفی وسایل انتشارات را درآن جا دیدند همان جا کتک وآزار شروع شد و مرا بازداشت کردند».
درشرح شکنجه و آزارهای وحشیانه نکته جالبی اورده که قابل تأمل است وبسی تکان دهنده. در شکنجه گاه وقتی که دست وپای بسته بر تخت و پتوئی سرش کشیده اند که شکنجه گران را نبیند: «دراین میان یک دم پتو از سرم افتاد. دو نفرجوان را دیدم که هریک کابلی بردست داشت و به نوبت می زدند، یکی از آن ها احمد غفاری بود. من او را می شناختم دانش آموزمدرسه ای بود که من درآن تدریس می کردم. جوانی بود حدود بیست ساله. هردو به شدت عرق کرده بودند این آخرین تصویری است ازشکنجه آن روز». ازآثار فلج کننده ی شکنجه و زمینگیرشدنش در دستشوئی می گوید: «موفق به دفع ادرار نشدم، بعد خون بود که جای ادرارجاری می شد . . . لباس هایم در دستشوئی کثیف شده بودند کوشیدم به پا خیزم ولی افتادم. سلول اتاقی بود یک متر دریک متر و بیست سانت . . . . . . روز بعد هنوز از درد و رنج شکنجه ی روز پیش به خود نیامده بودم که دوباره مرا مستقیم به شکنجه گاه بردند با اولین شلاق، پاهایم شکافت و خون فواره زد». ازدرد شکنجه ی خودی ها می گوید. وقتی که در رودررویی با هم اندیشان حزبی، بازجو ازآنها می خواهد که ضربه ای سیلی به گوشش بزنند: «سیلی دربرابر شلاق که چیزی نیست. ولی سیلی از یک دوست چنان ذهنم را خراشید که آرزوی مرگ کردم».
درهمان روزها، زندانبان وسیله تلفن با خانواده نویسنده تماس می گیرد: «یکی ازآنها شماره تلفن خانه ام را ازمن گرفت. زنگ زد [روبه من] گفت حالا گوش کن. صدای تلفن را بلند کرد و من فقط صدای پدرم را شنیدم که به بازجو گفت: «زنش پسری به د نیا آورده است». دوران بازجوئی که مدت ۹ ماه و به روایتی ۱۱ ماه طول کشیده، با ازسرگذراندن یک خودکشی ناموفق درسلول انفرادی ظاهرا به پایان می رسد.
ازتوهین وتحقیر زندانبان های پست وحقیر دل خونی دارد. درهرگرفتاری با نیشی زهرآگین رنج و اندوه زندانی را چند برابر می کردند. در هم سلولی با کریم جهانگیری مشهور به «کریم رشاش» با هیکل درشت وسابقه مبارزه که مدتی نیز از پیشمرگه های کرد در اردوی ملامصطفی بارزانی خدمت کرده، سخن می گوید: انسان ساده ای بود ازدهات مهاباد که دردرگیری با نیروهای سپاه دستگیر و در زندان به شدت شکنجه شده بود. به جراحاتش می رسد و پاهای ورم کرده اش را ماساژ می دهد : « در همان روزها زهره برایم اندکی غذا فرستاده بود میوه وعسل و پنیر. به او دادم تا بخورد و به خودآید چند روزبود که چیزی نخورده بود. اندکی خورد و به خود آمد وکمی جان گرفت. پس ازآن به درد دل نشست از زندگی خود گفت.« می گفت اصلا درس نخوانده و سواد ندارد». نویسنده آموزش هم سلولی را بر عهده می کیرد. «بسیار با استعداد بود. بیست روز طول نکشید که الفبارا آموخت و توانست متن های کتاب را بخواند . . . . . . رشاش گویا به عربی یا کردی به مسلسل می گویند. کریم چون مسلسل چی ماهری بود این لقب را به او داده بودند».
ازشکستن حکم اعدام وتبدیل به زندان ابد وسپس به پنج سال و دیدار با نماینده منتظری مطالبی روایت شده، که دربحران سیاست های خشن حکومت ورفتارهای وحشیانه زندانبانان، دخالت های انسانی آقای منتظری را درآیینه زمان برجسته می کند. ازملاقات با حجت الاسلام بهاری درزندان تبریز می گوید: «مرا که دید بلندشد بامن دست داد وگفت بهاری هستم از دفترآیت الله منتظری آمده ام» درد دل زندانی را گوش می کند و پس ازگفتگوبین ان دو زندانی به سلول برمی گردد اما بادآورشده:«نشان می داد که از حرف هایم متأثر شده است».
تابستان ۶۷ درزندان تبریز
با شکست عملیات فروغ جاویدان وکشتار گروهی و بی محاکمه ی مجاهدین در زندان های جمهوری اسلامی: «وضعیت عمومی درزندان ها بهترشد. رژِیم توانست به این بهانه بخش برزگی از مخالفین خود را درزندان ها بکشد» درادامه اعدام ها :«درتبریز از چپ ها تا آن جا که من خبر دارم، فقط یک نفرازاکثریتی ها به نام مجتبا مطلع سرابی را اعدام کردند. درارومیه و هم چنین تبریز اما عده اعدامی های مجاهد زیاد بود دقیق نمیدانم چندنفر، ولی حدس می زنم که بیش از چهل نفر باید بوده باشد. تمامی مجاهدینی که باما از زندان ارومیه به زندان تبریز منتقل شده بودند نیزاعدام شدند».
مقاومت هوشیارانه ی نویسنده ازمصاحبه تلویزیونی ازنکات جالبی ست که بارها ازپیامدهای آن یاد کرده است. همو، پس ازاشاره کوتاهی به سرگذشت دام افتاده ها در این وادی نیرنگ حکومت براین باور است که: « مصاحبه به نظرمن گام نخست به راه سقوط بود من با تمام وجود در برابر آن ماندم و با این که کسی را برای مصاحبه کردن محکوم نمی کنم، خوشحالم که به آن تن ندادم».
سرانجام روزی فرا می رسد که پس ازنزدیک هفت سال از زندان و شکنجه وآزارحکومت فقهای فاسد و ریاکار رها شده و به قول خودش: « با رهائی ازآن زندان، به زندان بزرگ تری انتقال یافته بودم که ایران نام داشت».
کابوس زندان چون زائده ای شوم برتن و روانش چسبیده. با احساس پوچی از رفتاردو فرزندش به شدت نگران است. از بیرنگی حس عاطفی پدر وفرزندی. می نویسد:«نه پدر خوبی برای بچه هایم بودم و نه شوهر خوبی برای همسرم. واین رنجم می داد . . . برای فرزندم پدری نکرده بودم». با اتومبیل قراضه ای که داشته به مسافرکشی می پردازد. تدبیرهمسر وفادار ومهربان او را با مشغله های خانوادگی بیشتر سرگرم می کند. با همین دریچه کم نور اندکی از کابوس ها کاسته می شود.
درعنوان خواهرم مهین. خبر زندانی شدن خواهرش را از زندانبان می شنود. زمانی که خود درزندان بوده است. مهین که عضو ساده ای درحزب توده بوده، بدون هیچگونه فعالیت سیاسی بازداشت ومورد شکنجه وآزاد قرار می گیرد. نویسنده، به پیشنهاد زندانبان که نمیخواهی خواهرت را ببینی؟ به هوشمندی پرهیز می کند. مهین باداشتن شوهر ودوبچه که به جرم عضویت در حزب توده گرفتارشده پس از ماه ها از زندان آزاد واز کشور خارج شده به سوئد پناهنده می شود. درملاقات با برادرش در خارج می گوید: «باور نمی کردند که کاره ای نیست».
تحصیل درزندان. از میزان تحصیل کرده ها و علاقه ی زندانیان به درس خوانی مطالبی روایت کرده و آماری به دست داده که، خواننده ازاحساس پاک و صمیمانه ی نویسنده به کسب دانش عمومی، از هدر رفتن تلاش های دبیری دلسوز، غرق اندوه می شود. آن عده از زندانیان که برای امتحانات متفرقه نام نویسی کرده بودند وخانواده ها لوازم وکتاب های مورد نیاز درسی را برای آنها تدارک دیده بودند، « یورش به بند آغاز می شد زندانبانان کتاب های آنان را غارت می کردند و می بردند. غارتگران فهم تشخیص نداشتند. . . . بارها شاهد بودم که درآستانه امتحانات دانش آموز زندانی را برای بازجویی به سپاه منتقل می کردند و این انتقال نمی توانست درشرایط روحی او بی تآثیربماند ».
با توبه وتواب بخش نخست روایت ها از زبان نویسنده به پایان می رسد.
روایت دوم از قول خانم زهره صالحی همسرنویسنده با عنوان:«هفت سال زندگی در هراس» آغازمی شود. روایتهای صادقانه از دلاشوبه ها و بیم وهراس زنی جوان ومسئول با دو فرزند کوچک، درتبیین اوضاع اجتماعی، سندی تاریخی ازخفقان سازمان یافته ی سلطنت فقهاست.
با «روایت سوم و چهارم از زندان مزدک و مازیار» روایت خاطره ها تمام می شود. حکم اخراج نویسنده باچند تصویر دیدنی کتاب به پایان می رسد.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*