خانه » هنر و ادبیات » گفت و گو با ابراهیم نبوی یک مصاحبه ی خارجی… /محمد سفریان

گفت و گو با ابراهیم نبوی یک مصاحبه ی خارجی… /محمد سفریان

پیش تر از مقدمه: این گفت و گو به هشت سال قبل بر می گردد. زمانی که دور اول ریاست جمهوری احمدی نژاد روزهای آخرش را می گذراند. گفت و گویی به بهانه ی عید و در شرایطی که به قول او یک عید انتخاباتی داشتیم و امیدوار بودیم که دست به دست هم از سالهایسخت احمدی نژادی عبور کنیم. از آنجا که این گفت و گو دیگر در صفحات اینترنت موجود نیست و من آنرا از میان پوشه های شخصی ام بیرون کشیدم؛ چاپ دوباره ی مطلب را خالی از لطف مطبوعاتی ندیدم چرا که هم حال و هوای نوروز به جاست و هم عید انتخاباتی و هم بسیاری چیزهای دیگر که یک عمر است منتظریم آخر بگیرد و نمی گیرد. با این دانسته برویم به سراغ اشاره و شرح گفت و گو که بی هیچ تغییری برای خوانندگان بخش فرهنگی خلیج فارس تجدید چاپ می شود. امید که با مرور این نوشته ها لبخندی به شادی به لبانتان بنشیند…

Untitled-6

وقتی تماس گرفتم تا برای مصاحبه وقتی تعیین کنیم و برای ارتباط راهی بجوییم، دیدیم با توجه به دوری راه و ‏نزدیکی عید و ناگفته ی زیاد و زمان کم، بهترین راه اینه که هردو پای کامپیوتر بنشینیم و همزمان با هم گپ بزنیم ‏پس قرار شد چت کنیم. همون تلفن نوشتاری، همون وسیله ای که ادبیات آدم رو میان گفتار و نوشتار معلق نگه می ‏داره و آدم هی از خودش می پرسه : ‏
‏” بالاخره دارم حرف می زنم یا دارم می نویسم؟” گفت و گو مون خیلی زود تر از اونی که فکر می کردم تحت ‏تاثیر صمیمیت ” گفتار ” قرار گرفت و با گذشت زمان هم بیشتر و بیشتر از تکلف “نوشتار” دور شد. ‏
کار مصاحبه که تمام شد، دیدم خیلی حیفه که توی این نوشته ها دست ببرم، فکر کردم اون ادیت نهایی امکان داره ‏میزان صمیمیت نوشته رو کم کنه و یا به طبیعتش صدمه بزنه، همین شد که عیناً مطلب رو “کپی – پیست” کردم ‏اینجا تا شما هم درست در همون حال و هوا قرار بگیرید. اگر میان این نوشته ها، کلی آدمک یاهو رو هم اضافه ‏کنید، آنچه می خونید دیگه هیچ فرقی با نوشته ی چت ما نداره… آدمکهای خندانی که بر خلاف آدمهای واقعی، هیچ ‏وقت خندیدنشون آخر و انجامی نداره، حتی اگر بعد از اون موضوع خنده دار، راجع به هزار موضوع محزون و ‏غمین صحبت کرده باشی، حتی اگر از پس سین ” سوتی ” که به خنده ات انداخته، یاد سین “سفره ی نفتی” بیفتی و ‏ساده دلی کودکانه ات حسابی تحریک بشه و غم عالم تالاپی بریزه توی دلت… هیچ دلیلی نمی تونه اون آدمک ها ‏رو از خندیدن پشیمون کنه و این خنده ها تا زمان بی پایان باقیه. شادی همچنان به جاست گیرم که حتی حکایت به ‏آخرش رسیده باشه و دفتر به پایان آماده باشه.‏
‎‎

سر سفره “نفت چین” سوتی نده….‏‎‎‏

‎‎

خب برای اینکه مصاحبه روال بهتری بگیره، موافقی اول از تعریف طنز شروع کنیم.‏‎ ‎

 چه عالی، واقعا این نوآوری خیلی مهمه، تقریبا نود و هفت درصد مصاحبه هایی که با من می شه با همین سووال ‏شروع می شه، خب، تعریف کنم، یا شما تعریف می کنی؟
‎‎

من که نگفتم قصد نوآوری دارم، فقط فکر کردم شاید این طوری گفت و گو مون روال بهتری بگیره، ‏همین. حالا هم اگه زحمتی نیست لطفاً یک باره دیگه طنز رو تعریف کن…‏‎ ‎
‎ ‎‎

طنز یک شیوه واکنش انسانی است در قبال واقعیت، در ادبیات به یک شیوه نوشتن یا سرودن گفته می شه که طنز ‏نویس یا طنزسرا سعی می کنه پشت پرده چیزی را که می بینیم بگه، و معمولا ما رو به خنده می بره و به فکر ‏وادار می کنه، می شه از روی واکنش شناختش، اول پقی می زنی زیر خنده، بعد می گی اه، راست می گه ها!‏
‎‎

ممنون، و بعد از این تعریف، بریم سراغ نوروز که قراره مبنای سخن مان باشه، اما نه! اول بذار از ‏همین روزهای آخر اسفند شروع کنیم، اصلاً حال و هوای عید داری؟‎ ‎

 تقریبا آره، خیلی نه، عید باز نیستم اصولا، البته گذشتن زمان رو دوست دارم و نوروز از اون زمان هایی است که ‏خیلی به گذشتن زمان فکر می کنم و ایرانی بودنم رو دوست دارم. این که فصل های ما دقیقا منطبق با طبیعت ‏هست. البته این روزها به انتخابات بیشتر فکر می کنم، ولی حالا که گفتی تصمیم گرفتم برم سبزه بذارم، سبزه ‏گذاشتن خیلی خوبه، بقول حسنی کشاورزی می کنیم، ولی عیدها از همه ماهی های دنیا خجالت می کشم.‏
‎‎پشت پرده ی این روزها، چیزی می بینی که ما رو پقی به خنده بندازه؟‎ ‎

همه اش خنده است، تصور آقای بادامچیان که داره مرغاش رو توی آسانسور جا می کنه، و داره زیر مبل های ‏خونه دنبال تخم مرغ می گرده تا رنگش کنه و این که محافظان رئیس جمهور که دو سال اول ایشون مواظب بودن ‏که کفش شو درست پاش کنه، باید مواظبت کنند که مردم بهش کفش نزنن، یا خیلی چیزهای دیگه که می خندیم، ‏واقعا می خندیم و مطمئنم در آینده از اینکه این روزها رو گذروندیم حس خوبی خواهیم داشت، اصولا این روزها ‏برای گذشتن و رفتن خیلی جالب به نظر می رسند.‏
‎‎

دقیقا اما می دونی، فکر کردن به گذشته، معمولاً با خنده همراهه، به نظر تو اینطور نیست.‏‎‎

 آره، بخصوص خاطرات ما که همه اش پر از چیزهای جالب و زیباست مثل کودتا، انقلابی که همه همدیگه رو ‏توش زدن، گیر کردن توی کوچه بن بست، یا فرار کردن از کشور، یا زمانی که اصلاحات بود و هفته ای یک بار ‏می گرفتن مون، یا زمانی که با دوستان مون می رفتیم دانشگاه و همه با هم اختلاف داشتیم….. البته معمولا این ‏چیزها رو در گذشته نمی بینیم….. می دونی، مثل دختران جوان ایرانی که می شینن پیش هم یکی شون می گه، ‏مهشید یادته….. بعد دوتایی از خنده ولو می شن، یا اون یکی می گه نرگس جوکار، بعد دو تایی به یاد نرگس ‏جوکار می افتن که موهاش رو شبیه سیندی لوپر درست می کرد و می زنن زیر خنده.‏
‎‎

درست می گی. من که واقعاً زدم زیر خنده، اما کمی بیشتر از پقی، اصلاً شاید باید ممنون روزگار ‏باشیم که در این دوره ی تاریخی دنیا اومدیم و در کشور و زبان و فرهنگی که پر از چیزهای خنده ‏داره…‏‎‎
‎ ‎‎

ببینید، درسته، حرف همینه، البته یک نکته مهم اینه که خیلی از ایرانی ها وقتی ده سال از ایران می آن بیرون، ‏مثلا می رن سوئد یا نروژ یا بلژیک یا آلمان، بعد از مدتی احساس می کنن دیگه خنده شون نمی گیره. تعجب می ‏کنن که پسرخاله یا دخترخاله شون که توی تهرانه چرا اینقدر جوک می گه و همه اش داره غش و ریسه می ره، ‏تعجب می کنن که چرا اینها اینقدر بلند بلند می خندن، آدم حرص می خوره، واسه چی می خندی؟ این همه بدبختی ‏داری واسه چی می خندی؟ برای همینه که از بیرون مردم داخل الکی خوش به نظر می آن و از داخل بیرونی ها ‏یه هوا عقب مونده و دپرس و گیج. البته وقتی می ری تهران می بینی مردم توی خیابون همین جوری اخمالودن، ‏ولی مهمونی که می ریم، همه می ترکیم از خنده، انگار نه انگار اون آدم همین آدمه، به همین دلیله که عبید زاکانی ‏هم دقیقا در همون قرنی مهم ترین طنز فارسی رو نوشته که تلخ ترین و سیاه ترین روزگار ما بوده یه جورایی ‏خنده و شوخی و گریه و غم قاطی یه، البته گاهی از حد می گذره. همین امروز داشتم یک چیزی می نوشتم خودم ‏خنده ام گرفت، جالبه خیلی اوقات من طنز می نویسم، خواننده برام می نویسه فلانی مطلب تو خوندم کلی گریه ‏کردم، بعد احمدی نژاد یک سخنرانی جدی می کنه درباره جنگ و اقتصاد و محو اسرائیل همه می خندن. راستی ‏سووال ت چی بود؟
‎‎

همونی که به بهترین شکل جوابش رو دادی، اما حالا که این حرف ها پیش اومد، بد نیست کمی از ‏نوروز فاصله بگیریم و اول همین موضوع رو کمی بیشتر وارسی کنیم، چیزی که مطرح کردی دغدغه ی خیلی ‏هاس، اما حالا ها گاهی شوخی های ایرانی آدم رو نمی خندونه و کاریش هم نمی شه کرد. فکر نمی کنی، ” سنس ‏آو هیومر ” مردم تحت زبان و جغرافیاشون عوض می شه؟‎ ‎

 دقیقا همینه، حس طنز ایرانی کاملا به جغرافیا مربوطه، زمانی بود که من از ایران می اومدم به فرنگ و برای ‏آدمهای اینجا استندآپ کمدی می گذاشتم، اتفاقا خیلی هم جالب بود، شلوغ هم می شد، اولهاش فکر می کردم حرف ‏هام جالبه و به همین دلیل همه می خندند، اما بعدا فهمیدم خیلی از شوخی های منو نمی گیرن و بیشتر از اینکه من ‏چیزهای جدید و عجیبی می گم می خندن، وقتی خرسندی رو دیدم متوجه شدم دو جور حس طنز توی فضای من و ‏ایشون هست. خرسندی برای ایرانی اروپا یعنی حس طنز واقعی و روشن، می خوام بگم اینجوری نیست که ما ‏ایرانی ها که توی ایران هستیم و اونهایی که بیرون هستند یک حس طنز داشته باشند، می دونی خیلی از ایرونی ها ‏به چیزهایی می خندند که برای ایرانی ساکن اروپا خندیدن بهش غیرقانونی یا غیر اخلاقی یه. مثلا لهجه یا مثلا ‏جوک های قزوینی یا مثلا شوخی با زنان. یه جورایی نشانه شناسی و بار عاطفی طنز داخل و خارج فرق می کنه، ‏طنز کاملا به محیط مربوطه. کاملاً.‏
‎‎

حالا، توی این سالها که از ایران دوری، با طنز غربی هم آشنا شدی؟ منظورم البته طنز خیابونیه، نه ‏اونی که توی کتابهاست و همه در همه جا بهش دسترسی دارند…‏‎ ‎

نه خیلی، کم، تا حدی می دونم، ولی من توی فضای غیر ایران زندگی نمی کنم.‏
‎‎

چرا؟‎ ‎

 من تقریبا روزی چهارده ساعت در اینترنت فارسی زندگی می کنم و از نوشتن به زبان فارسی پول در می آرم و ‏فقط برای رفتن به سینما یا خرید یا رستوران یا سفر می رم از خونه بیرون
البته ایران هم که بودم دوست نداشتم از خونه برم بیرون.‏
‎‎

چه جالب! به نظرت این از خانه بیرون نرفتن، جوری به کارت لطمه نمی زنه؟ ندیدن مردم یا بهتر ‏بگم: ” کمتر دیدن مردم “، باعث نمی شه که منابع الهامت کم بشن؟‎ ‎

 نه، این یک توهمه به نظرم. دنیای الان دنیایی نیست که توش آدمها بیرون زندگی کنند. دنیای حقیقی خیلی کوچک ‏تر از دنیای مجازی یه این موضوع خیلی مهمه.‏
می دونی! این توهمه که تو فکر کنی چون رفتی خیابون بنا براین می دونی در بروکسل چه خبره، برای اینکه ‏بفهمی در بروکسل چه خبره نباید از پای کامپیوتر جم بخوری، می فهمی، چشم ها و گوش های ما در دسترس ‏رسانه هاست، ما فقط از خیابان عبور می کنیم. خیلی اوقات خواهرم از تهران به من زنگ می زنه و می پرسه که ‏شیراز چه خبره…‏
‎‎

منظورت رو متوجه می شم، اما…، اما اگر جای طنز روزانه ی فارسی خیال قصه نوشتن داشته باشی ‏چی؟ باز هم ترجیح می دی در دنیای مجازی تنها بمونی؟‎ ‎

 من در دنیای مجازی تنها نیستم، همه آدمهای گمشده اونجا هستند، همه فامیل هامون جمع شدن توی فیس بوک، ‏دقیقاً مثل چهل سال قبل در آستارا. همه هستند. پنجره رو وا می کنی از حیاط بغلی پسرعموت رو می بینی. دهکده ‏جهانی واقعا اتفاق افتاده، البته با سرعتی دیوانه وار. من اصلا برخلاف خیلی آدمها از این از بین رفتن دنیای قبلی ‏ناراحت نیستم.‏
‎‎

صحبت از دهکده ی جهانی کردی و دنیای مجازی، به نظر ت این دنیای مجازی، فاصله ی همیشگی ‏میان رویا و واقعیت رو بیشتر نکرده؟‎ ‎

 به نظرم این فاصله کمتر شده چون دسترسی به دنیای مجازی ساده تر است و دنیای مجازی برآورنده سریع ‏رویاهای شماست. شما بسرعت در دنیای مجازی می توانید از واقعیت به رویا پناه ببرید همین زندگی را در این ‏دوران قشنگ تر کرده است. البته خیلی ها معتقدند دنیای مزخرفی شده است، ولی آنها بیشتر این حرف ها را برای ‏عمه شان می زنند، نه برای عمه ما، راستی عید چی شد؟
‎‎

همین! یک سوال دیگر و بعد برگردیم به نوروز، می دانی همینکه قرار بود راجع به عید صحبت کنیم ‏و سر از اینجا در آوردیم… به نظرت این ماجرا نمی تونه دلیل این باشه، که الان این مسائل فضای بیشتری از ‏ناخودآگاه و ذهن ما رو اشغال کردن؟‎‎

 دقیقا همین طور است. مثل دوستانی هستند که هر روز می بینی و خانواده ای که بیست سال است ندیدی، خانواده ‏تو دوستانت می شوند، مثل همان رابطه ای که در سریال آمریکایی دوستان می بینیم. جویی و فیبی دو روز ‏همدیگر را نمی بینند دل شان تنگ می شود. واقعیت این است که تحولات رسانه ای همه چیز را تغییر داده است.‏
‎‎

والبته پیشرفت زیادی سریع تکنولوژی، بگذریم. برسیم به عید و هفت سین، اگر می خواستی با توجه به ‏حوادث سال هفت سینت را بچینی، از چه ” سین ” هایی استفاده می کردی؟‎ ‎

سوتی، سماق، سیخ، سوسک، سفره ی نفتی، اصلاً اسمش را باید بگذاریم : ” سفره ی نفت چین “، چند تا سین شد ‏راستی؟
‎‎

پنج تا.‏‎ ‎

پس از همون قدیمی ها هم سه تارو خودت بگذار.‏
‎‎

باشه، یک جا برای “سبزه” هم بذار، همونی که اول حرفات گفتی که میری و کشاورزی ش می ‏کنی…‏‎‎

سبزه رو هم می خوامش. باشه. قبوله.‏
‎‎

و، اینکه گفتی بیش از عید حال و هوای انتخابات داری، دقت کردی که ما ایرانی ها توی سالهای ‏کبیسه، همیشه یک عید انتخاباتی داریم…‏‎ ‎
خب، طبیعتا سال کبیسه همون سالی یه که انتخابات داریم، نه؟
‎‎

نه! انتخابات چند ماه بعدشه…‏‎ ‎

آخه می دونی معمولا از اسفند شروع می شه انتخابات و تا خرداد ادامه داره. شهریور هم دهن مردمی که برخلاف ‏نظر دولت رای دادن صاف می شه.‏
‎‎

و بعد که هیجان ها تموم شد، سه سال سر سفره ی نفت چین سوتی می دیم و سماق می مکیم، تا سال ‏کبیسه ی بعدی، درسته؟‎ ‎

دور از جون همینه! متاسفانه همینه که می گی. البته من به همون اندازه که به اومدن سال جدید و فصل بهار اعتقاد ‏و ایمان دارم، به تغییر وضع ایران هم اعتقاد دارم. ببین این جواد بازی نیست.‏

واقعا می تونم از حرفام دفاع کنم.‏
‎‎

دفاعیه ات رو هم بگو، تا برسیم به سوال آخر…‏‎ ‎

 من فکر می کنم کسانی که عقل دارند بخاطر شعورشون از احمدی نژاد حمایت نمی کنند و کسانی که عقل ندارند، ‏بخاطر اینکه شکم دارند بهش رای نمی دن. به نظر من همه چیز برای انتخاب نشدن ایشون فراهمه. امیدوارم این ‏اتفاق بیفته. دلیل هم بیارم، یا همین شعارها کافیه؟
‎‎

به درستی نمی دونم، فکر می کنی واقعاً دلیل هم لازمه؟‎ ‎

نه، اگر شعار بدیم مردم بهتر قبول می کنن. فکر می کنم اگر دلیل بیاریم، ممکنه شک کنن.‏
‎‎

بی گفت و گو همینه! پس بذار هر کی خودش قضاوت کنه و جوابگوی عقل و شکم ش باشه، خب از ‏ایران و توران گفتیم و یاد نوروز نیفتادیم، لااقل یک خاطره ی نوروزی برامون تعریف کن، شاید هوای بهار ‏کردیم.‏‎ ‎

 شب بود. خواب بودم. صدا اومد. بیدار شدم. دائی ام اومده بود به ده مون و یک ساک چهارخونه بزرگ همراهش ‏بود که توش هفت تا اسباب بازی بود برای ماها، برای ما هفت تا خواهر و برادر، مال من یک دوچرخه پلاستیکی ‏بود. تا صبح نشد بخوابم. فکر کنم دو یا سه سال داشتم، شاید چهار سال. یادم نیست. اون سال پدرم بخشدار بود و ما ‏در روستای نمین زندگی می کردیم.‏
‎‎

و اون دوچرخه ی پلاستیکی که هنوز یادت مونده، این جور چیزها رو هم می شه تو فیس بوک پیدا ‏کرد؟‎ ‎

مدرنش هست، پیکان مدل ۴۷۷ زردقناری ناناز با بوق ده یازده. بغل دست راننده بشینی. خوش بحالت تکه سنگ که ‏نداری دل تنگ گوش کنی… با پشت موی بلند. اصولا جوادسالاری موضوع مهمی است. فیس بوک خیلی مهمه، ‏بالاترین هم.‏
‎‎

باشد. قبول کردم. اما با این تصویری که ارائه دادی، دلم برای تاکسی های ایران تنگ شد… تو، دلت ‏هوای حرف های توی تاکسی رو نمی کنه؟‎ ‎

 هوای حرف های توی تاکسی، هوای حال و هوای تاکسی، هوای اون دیالوگ های ابسورد انتزاعی آدمها رو که ‏بدون هیچ مخاطب یا بازتابی جریان داشت… دلم تنگ شده ولی به شکل نوستالژیک، دوست دارم یک بار دیگه ‏توش بشینم، ولی دوست ندارم جزو زندگی ام باشه. می دونی، من دلم برای ایران تنگ می شه، ولی ” ذغال اخته ‏‏” ای نیستم. ذغال اخته ای ها گروهی از ایرانی ها هستند که وقتی ایران بودند ذغال اخته که می خوردن نوک ‏دندون شون سر می شد و دوستش نداشتن، حالا توی فرانکفورت عاشقش شدن، یا مثلا توی اردبیل ته لهجه ‏آمریکایی داشتن، توی پاریس با لهجه غلیظ ترکی حرف می زنن، بخاطر حفظ هویت، از برگه هویت دیگران ‏استفاده می کنن…‏
‎‎

خوداین موضوع هم کلی خنده داره، خب انگار این قصه ی دلتنگی ما قرار نیست آخری داشته باشه، ‏بیا موضع دموکرات بگیریم و به حوصله ی مخاطب هم فکر کنیم، پس اگر حرف و حدیث خاصی برای نوروز ‏داری بگو و شاد باش و دیگر همین.‏‎ ‎

باشه. قبوله. کوچولو سووال کن. سووالای مشخص. نظر کلی نپرس…‏
‎‎

آخهاولش حرف از ” نوآوری ” زدی، منم تصمیم گرفتم آداب و ترتیب نجویم…، شاید جایی که خود ‏کلام ما رو می بره، یک جای ” نو” باشه، اما با تمام این حرف ها فکر نمی کنم مصاحبه ی بدی از آب در اومده ‏باشه…‏‎ ‎

 نه خوب بود. خوشم اومد. خارجی بود. سال نو رو به همه تبریک می گم و به تو هم جداگانه تبریک می گم. ‏امیدوارم سال آینده احمدی نژاد مشغول ساختن جاده در استان یاسوج باشه بالاخره استاندار یاسوج هم باید کار ‏عمرانی بکنه… سال نو مبارک.‏
‎‎من هم به نمایندگی از خوانندگان روز، سال نو رو بهت شاباش می گم و امیدوارم همه همین طور به ‏کارهای خنده دارشون ادامه بدن و تو پشت پرده اش رو برامون بگی و ما پقی بزنیم زیر خنده. درست مثل ‏همیشه.‏‎‎

ممنون. بقول همدانی ها فصل بهارتان مبارک.