خانه » هنر و ادبیات » چشمان تو چای تازه دم بود… /محمد سفریان

چشمان تو چای تازه دم بود… /محمد سفریان

Untitled-4

از دیروزها و امروزها با دل گفته های هادی خرسندی

اشاره: هادی خرسندی، نامی که از روزگار روزنامه خواندن والدینمان به یادمان مانده و زمانی که خودمان روزنامه خوان شدیم صدایش را از دور می شنیدیم… تا که عاقبت این غربت های گاه به جبر و گاه به اختیار لااقل در این یک مورد خاص فاصله ها را از میان برداشت و من وهادی خرسندی شدیم همشری. تا در شهری فرسنگها دورتر از مرزهای جغرافیی ایران و زبان فارسی روزها و شب ها بنشینیم و شعر بخوانیم و از زبان و فرهنگ ایرانی بگوییم. گه گاه به معانی برخی لغات دقیق شویم و بعضی وقت ها هم از رسم و رسومات دیروز و امروز قصه کنیم. او از ایران روزهای دور و من از ایران دوره ی جمهوری اسلامی که او هیچ گاه تجربه نکرده. در حال و هوای نوروز و نو شدن سال؛ یک بار دیگر نشستیم و به قول معروف از سیر تا پیاز روزهای رفته را دوره کردیم. حاصل گفت و گویی شد بسیار بلندتر از آنچه پیش روی شماست. این بخش که شوخ چشمی و نمک بیشتری داشت را برای عیدانه ی شما خوانندگان نازنین خلیج فارس مرتب کردم تا فرصت نوروز و دل های خوش از دست مان نرود. باقی اش بماند برای بعد و در فرصت های بهتر… در ادامه بخش نوروزی شده ی این گفت و گو را از پی بگیرید. گپ و گفتی که با سن وسال شروع شد و با جوانی و عیش مدام ادامه پیدا کرد و تا به ناکجاها رفت…

– هادی جان سن و سال را چگونه می بینی؟

– منظورتان پیری است! ممنونم. سن و سال را در رابطه ی مستقیم با ندامت هایم می بینم.

– ندامت؟ پشیمانی از گذشتن سن و سال؟

– خیر، پشیمانی از خوب نگذراندن سن و سال!

– مهمترین شاخصه ی این پشیمانی؟

– تخته گاز رفتن.

– در بیراهه!

– نه اتفاقاً. تخته گاز رفتن در راه درست و سالم. یعنی در راهی که عرف جامعه درست میداند. اما امروز میفهمم که تخته گاز رفتن در راه درست هم اشتباه است. اصولاً تخته گاز رفتن در اتوبان های آلمان هم اشتباه است. منظورم سیاه و سفید دیدن و خاکستری را ندیدن و دو طرف جاده را نگاه نکردن است.

– مثال؟

– مثال اینکه مثلاً وقتی با نژادپرستی مخالفی، اگر به یک آدم نژادپرست برخوردی، خیال نکنی باید اعدامش کرد. این البته فقط یک مثال است. باید بفهمیم که آن آدم الزاماً آدم بدی نیست، بلکه درکش از دنیا و از نژاد آدم ها اینست که یک نژادی از نژاد دیگر برتر است. حالا میشود با او وارد گفت و گو شد و روشنش کرد و قانعش کرد. اگر هم قانع نشد، نباید بیش از این پاپی اش شد و باهاش کتک کاری کرد.

– باز خوب است که از اعدام به کتک کاری رسیدی.

– مثال زدم. مچ نگیر. یک مثال خاص و تند زدم که موضوع را برسانم. خوب است به جای کتک کاری، فقط مواظب باشیم آن آدم نژادپرست قدرت دستش نیفتد یا اکثریت پیدا نکند. اما چه بسا پیانیست خوبی باشد. پشیمانی های من بیشتر برمیگردد به یکسویه نگاه کردن به جریان ها، به آدم ها. اینکه چرا فکر میکردم همه ی مردم باید یکجور باشند، آنهم مثل من!

– اگر همه ی مردم دنیا یکجور بودند، با سلایق و خواست های مشترک، دنیا جای کسالت آوری میشد.

– دقیقاً. خصوصاً اگر مثل من میبودند! اگر همه یکجور بودند اصلاً دیگر شما لازم نمیدیدید با من مصاحبه کنید. می نشستید با خودتان مصاحبه میکردید، همین میشد. اگر قرار بود همه ِ مردم دنیا فقط صدای قمر را گوش بدهند و ماکارونی بخورند و سریال فراری تماشا کنند، در صد خودکشی خیلی بالا میرفت در حالیکه قمر یکی از بزرگترین خوانندگان دنیاست، ماکارونی هم خوشمزه است. خصوصاً وقتی ما ایرانی ها میپزیم و دم میکنیم و آن چاشنی و سوس و ته دیگ سیب زمینی. به نظر من ایتالیایی ها بیایند ماکارونی و پیتزا را از ما یاد بگیرند. هندی ها بیایند چای دم کردن را از ما یاد بگیرند. ذوقی که ما در آبکش کردن و دم کردن برنج داریم آنقدر جالب است که میتواند مصاحبه ی ما را از مسیر خودش خارج کند.

– نه اتفاقاً، میدانم که شما دستی هم در آشپزی دارید و راه مرا به پرسشی که شاید میداشتم نزدیک کرد.

– پس اجازه بدهید همینجا ربطش بدهم و وصلش کنم به دنباله ی مصاحبه. یکی از پشیمانی های من اینست که چرا از تکمیل آشپزی غافل بودم. آشپزی همانطور که خانم رزا منتظمی زنده یاد گفت، یک هنر است. گمانم دغدغه ی آشپزی برگردد به وقتی که انسان آتش را به وجود آورد. (نگفتم کشف کرد یا اختراع کرد، که دعوا نشود!) در واقع آتش خودش به وجود آمد. بحث نداریم، قدمت آشپزی شاید به قبل از اختراع آتش هم برسد، اگرچه فعل «پختن» دارد اما امروزه تهیه سالاد و ماست و خیار هم به اصطلاح زیرمجموعه ِی آشپزی است.
بهرحال آتش که میآید کم کم هنر آشپزی هم پیدا میشود. حالا من سن و سالم به آن اوایل نمیرسد اما همین ششصد هفتصد سال پیش، عبید زاکانی حکایتی دارد در مقوله ی خالی بندی که من از آن برداشت دیگری هم کردم. میگوید یکی از یکی پرسید کلنگ را چگونه میپزند. (که میدانیم پرنده ایست بلند پرواز و دست نیافتنی) طرف گفت تو اول بگیر! خوب این کافی نیست که دریابیم پختن یا کباب کردن پرنده های مختلف در زمان عبید، راه و رسم گوناگون داشته؟
یک جایی میخواندم که چه گوارا و فیدل کاسترو سر پختن کباب با همدیگر رقابت داشتند و برای هم کرکری میخواندند. آشپزی هنری است که من متاسفانه نرفتم دنبالش. حالا سوال شما چی بود؟

– یک سوال راجع به آشپزی داشتم فراموشم شد. پس یک پشیمانی شما هنرمند آشپز نشدن است و کل پشیمانی شما از اینست که چرا خودتان را الگوی آدمیت میدانستید.

– نه به این شدت البته. نسبی حرف میزنیم و کلی و فقط راجع به خودم نمیگویم. از خودم شروع کردم که به کسی برنخورد. مطلق دیدن، مطلق گرایی و در نظر نگرفتن حق آدمیت دیگران.

– داری نوعی خودزنی میکنی تا حرفت را بزنی.

– البته حق با شماست.

– به جز این با سن و سال چطوری؟

– خوبم. احساس جوانی میکنم. هایده میخواند در بهار زندگی احساس پیری میکنم، من برعکسم، در خزان زندگی احساس سیکل اول میکنم. من خیلی جوان شروع کردم. هجده ساله بودم و عضو هیِإت تحریریه روزنامه ی توفیق در کنار ابوالقاسم حالت و پرویز شاپور و خسرو شاهانی. یادم میآید اوایل دهه ی چهل سندیکای نویسندگان و خبرنگاران ایران جوانترین و سالمندترین عضو سندیکا را در بولتن ماهانه معرفی کرد. اگر گفتید جوانترین عضو سندیکا چه کسی بود؟

– بیشتر مایلم بدانم مسن ترین عضو چه کسی بود!

– شما انگار یک قدم جلوتر از من حرکت میکنید.

– شما پاس میدهی من هم میزنم توی گل. البته میدانم زنده یاد ذبیح الله منصوری بود.

– بله. من جوانترین عضو سندیکا بودم و با عجله رفتم یک دسته گل گرفتم بردم برای اقای منصوری.

– چقدر اختلاف سن داشتید؟

– نمیدانم. فقط میدانم آنوقت ها خیال میکردم چهل ساله پیر است و پنجاه ساله اضافی زنده است. اما حالا می بینم هفتاد ساله هم میشه ….

– میشه ترور نشده زنده بود! راستی چی بود آن حکایت. ظاهراً آقای خمینی حکم ترورت را امضا کرده بود.

– ترور که نه. لابد ایشون نوشته بود معدوم. نمیدانم چرا؟ چون من هیچ مشکل شخصی با ایشان نداشتم. حتماً سؤتفاهمی شده بوده، وگرنه ایشون که نشریه ی اصعرآقا و اشعار مرا که نخوانده بوده. شاهدش هم اینکه وقتی حکم کشتن سلمان رشدی را داد هم کتاب او را نخوانده بود.

– البته آیه های شیطانی به انگلیسی بود.

– امام خمینی فارسی و انگلیسی برایش فرقی نمیکرد!

– آن ترور نافرجام چه تأثیری در زندگیت گذاشت؟

– مهم ترین تأثیرش این که هنوز زنده ام! ضمناً چون قضیه مربوط به سی چهل سال پیش است الان بیشتر کاریش ندارم مگر اینکه یک روز یک مصاحبه ی جدا در این مورد و ابعادش و پیامدهایش داشته باشیم.

– حتماً. پس قولش را دادی.

چ- البته در این روزگار قاتل ها به قولشان عمل نمیکنند چه رسد به مقتول ها.

– اما برگردیم به دنبالهی صحبت. نگفتی معیارت برای جوان بودنت چیست؟

– نگفتم؟ من بعد از هفتاد سال تازه میگویم:
<<چشمان تو چای تازه دم بود با قند لبت کنار هم بود من عاشق چای قندپهلو اما متاسفانه کم بود>>
این را وقتی مینویسم احساس جوانی میکنم. می بینم آن هادی جوانی که باید پنجاه سال پیش این را میگفت، تازه دارد در من حلول میکند! بعد از آنهمه سال چای خوردن نوشیدن با قند.
این را بگویم که آن جوانی شاعران و نویسندگان، آن پرنده ی شیرین جوانی، آن مرغ طرب که خیام میگوید، آن جوانی که شهریار دنبالش میگردد، یک احساس زمانی بوده است. شاعر در همان شهر جوانی هایش پیر شده، اما ما مهاجران، زمان و مکان جدایی، هر دو را با هم از دست داده ایم. من نه تنها از روزگار جوانی دور افتاده ام بلکه به کوچه و خیابان جوانی هم راه ندارم.

– جوانی را چطور تعریف میکنی؟ جوانی چیست؟

– جوانی عشق است و شور، ذوق است و شوق، احساس اینکه خیلی کارها هست که میخواهی بکنی. خیلی چای های قند پهلو هست که میخواهی بسرایی، نوشیدن پیشکشت، خیلی قله ها هست که میخواهی فتح کنی.

– یعنی الان شما کدام قله را میخواهی فتح کنی؟

– اورست!

– دماوند فتح شد؟

– پایین ترش صرف نمیکند به جان شما. آخر الان دسترسی به دماوند برایم سخت تر از اورست است وگرنه آرزوی من است که از دماوند بالا بروم و خسته که شدم روی تخت جمشید دراز بکشم و پاهایم را توی آب های خلیج فارس تکان بدهم.

– حالا از قله هایی که قبلاً فتح کرده ای بگو. طنزنویسی را کی شروع کردی؟

– راستش طنزنویسی مرا شروع کرد. مثل آتش که خودش بروز کرد. من اصلاً حالیم نبود. یکهو دیدم یک چیزی روشن شد و داغ شد. وقتی که من در نه ده سالگی اوریون گرفتم و بستری شدم، خانمی از آشنایان کتاب شعر عباس یمینی شریف را برایم آورد. برای بچه ها شعر میگفت: <<آهای اهای ای بچه جان، توی کوچه سنگ نپران. سنگ بزنی، سر میشکنه، خدا نکرده ناگهان …>>. من سنگ نپراندن را بلد بودم اما با خواندن آن کتاب شعر گفتن را هم یاد گرفتم. یعنی یاد نگرفتم، احساس کردم که بلدم. این هم مثل همان آتشی بود که من نمیدانستم هست و به همین دلیل دنبالش هم نبودم. میگفت <<جوجه جوجه طلایی، نوکش سرخ و حنایی، من جوجه را گرفتم، او را بوسیده گفتم. تخم خود را شکستی، چگونه بیرون جستی؟، گفتا جایم تنگ بود، دیوارش از سنگ بود. به خود دادم یک تکان، مثل رستم پهلوان. تخم خود را شکستم، یکباره بیرون جستم ..>> که من با خواندن این شعر، هم خودم را شناختم هم رستم را که مثل جوجه بوده!

– چه قله ای را فتح کردی؟

– قٌدم به قله ها نرسید، به کشف تپه ها برآمدم. طنزنویسی را در هجده سالگی در هفته نامه ی فکاهی توفیق آغاز کردم. بعد از دهه پنجاه در روزنامه ی اطلاعات ستون طنز آغاز کردم. در واقع طنز روزانه در روزنامه ی های ایران را من شروع کردم. هر شب مینوشتم.

– قله است و قله ی کوتاهی نیست. قبلاً فتح نشده بود؟

– در روزنامه و بطور روزانه خیر. البته استاد دهخدا چرند و پرند را ، روزانه و در روزنامه نمی نوشت، اما قابل مقایسه نیست. قله هایی که او فتح کرد، هنوز ما داریم در دامنه اش می پلکیم.

– از کتاب شعرت «شعرانه» بگو.

– کتاب شعرم شعرانه است.

– همین؟

– دیگر چه بگویم؟ مردم مثل ورق زر بردند بطوریکه ناشرش ورشکست شد!

– تواضع میکنی؟

– نه، فروتنی است.

– خبر دارم که انتشارات باران خیلی راضی است.

– البته من هم ناراضی نیستم. فقط آقای دکتر اسماعیل خویی ناراضی است!

– از کتاب؟

– از اسم کتاب. میگوید چرا کوتاه آمده ای و «شعرانه» اسمش را گذاشته ای؟ اینها عین شعر است و خود شعر است و تواضع بیخود کرده ای. البته نظر من هم به نظر آقای خویی نزدیکتر است تا به نظر آقای احمدی نژاد و رفسنجانی!

– ولی کلمه ی خوبی ساخته ای برای نشاندار کردن کارهای خودت. شعرانه یعنی سروده ای از هادی خرسندی. من البته لای یک پرانتز و محض دانستان علاقه مندان به شعر شما بگویم که این کتاب از طریق سایت انتشارات باران و بازارچه مجازی آمازون قابل دسترسی ست… برگردیم به حرف هایمان…

– خب صحبت آقای خویی شد، تا یادم نرفته یک چیز بامزه ای بگم از همشهری دیگرمان آقای ابراهیم گلستان.

– همشهری مهاجرتی البته.

– خیال میکنی از کدام شعرانه ی من بیشتر خوشش آمده؟ اگر به حدس خودم میگذاشتند میگفتم …. نمیدانم چه میگفتم اما مسلماً حدسم غلط میشد.

– بچه ها این نقشه ی جغرافیاست؟

– نه، این رباعی:

گنجشک به روی شاخه جیک جیک جیک جیک
ساعت به سر طاقچه تیک تیک تیک تیک
من شاعرم و سکوت نتوانم کرد
خودکار مرا بیار بیک بیک بیک بیک

– خودکار بیک انگار جایی در کارهایت باز کرده. یکی دیگر هم داری:

– نه عیسایم؛، نه موسا، نه محمد
نه زرتشتم که با کردار نیک است
من آن پیغمبر بی ادعایم
که اعجازم به این خودکار بیک است.

– عجب پیغمبر بی ادعایی! کدام شعرت را بیشتر دوست میداری؟

– بگم؟ بگم؟ یا بگذارم برای انتخابات بعدی؟

– نه، میگذاریم برای مصاحبه ی بعدی اگر حالش را نداری.
——