خانه » هنر و ادبیات » پیامبر/رضا اغنمی

پیامبر/رضا اغنمی

5062

نویسنده: قادر عبدالله
ترجمه : سهیلا
نشرباران. سوئد
طرح جلد: مهدیس میدانی
چاپ اول:۲۰۱۲ (۱۳۹۱ )

در پشت جلد ضمن معرفی نویسنده، از فعالیت های ادبی قادرعبدالله ساکن هلند با سابقه ممتد یاد شده ، همچنین ازجوایزی که برنده شده است: «به خاطرمجموعه داستان «عقاب ها» جایزه شارلوت کولر، به خاطر رمان دختران وپارتیزان ها، جایزه بهترین مقاله نویس ازسوی انجمن روزنامه نگاران هلند ۱۹۹۷دریافت مدال ملکه به پاس تلاش به زبان هلندی مدال شوالیه لژیون دونور فرانسه، دکترای افتخاری دانشگاه گرونیگن وجایزه بهترین کتاب خارجی سال ۲۰۰۹ درایتالیا به خاطر رمان «خانه مسجد».
نخستین برگ کتاب با عنوان «زید منشی محمد» شروع می شود. در سراسر کتاب زید راوی اول شخص است. زید، دربچگی همراه مادرش به شهرطائف می رود در ازدحام مردم در بازار گم می شود. مادر نگران و پریشان به هر دکه و سوراخ سرمی زند فرزند پنج ساله خود را پیدا نمی کند. زید دزدیده می شود. خاطره مادر و بازار ازخاطره ش زدوده می شود. پس از: « دوسال تمام در آخورها و انبارهای برده داران مانند سگ زندگی می کردم» بنگرید به ص۴۲. درهفت سالگی برده فروشی او را به خدیجه می فروشد. درخانه اشرافی و مجلل خدیجه لباس نو و ترو تمیز می پوشد. با ورود شوهرش می گوید «ببین برات یک هدیه آوردم. شوهرش محمد ابن عبدالله نام داشت. او بعدها پیغمبرخدا شد».

ازآن روز فرزند پیامبر می شود. اما پیامبر در جستجوی والدین حقیقی زید است. پیدا می کند. آن ها ازدیدن او درلباس پاکیزه وتمیز ناباورانه نگاهش می کنند. هفته ای را درخانه با پدر ومادرش می گذراند. روز جمعه پدرش اورا به خانه خدیجه برمی گرداند «می گوید خوشبختی او دراین خانه با شماست». خدیجه، آموزش خواندن و نوشتن زید را بر عهده می گیرد. زید می گوید: « اما من نگاهم به محمد بود».
ازتغییر حالت پیامبر در زمان وحی می گوید:«می لرزید. به زمین می افتاد. و زانو می زد، سرش را مانند اسبی به زمین فشار می داد وچیزی نامفهوم زمزمه می کرد . . . . می ترسیدم و نمی دانستم چه باید بکنم. هراسان پیش خدیجه می دویدم او را خبر می کردم . . . اما بعدها فهمیدم این وظیفه من است که کنار محمد بمانم. به این کارعادت کردم». زید بالاسر پیامبر آن قدر می ایستاد تا پیامش را بگیرد و بخوابد. تا رحلت رسول خدا، در خدمت شان بوده : «من مردی شده بودم موهایم سیاه بوده و نیمی از سبیل هایم سفید شده بود».

با فوت پیامبر، «عمر مهم ترین رهبر اسلام بوده . . . او مردی زیرک ورهبر و سرداری بی رحم بود» زید را فرا خوانده تا سوره ها و گفته های محمد را جمع اوری کند: «ما هیچ سوره ای از او نداریم گفته ها و سوره هایش را جمع آوری کن. دراین کار عجله است».
زید با فرمان عمربن خطاب، جمع آوری آیه ها وگفته های پیامبر را برعهده می گیرد. نخستین کارش ملاقات با زنان پیامبر بوده: «آن ها کاغذهایی را به من دادند که جمله ها و آیه هایی از محمد روی آن ها نوشته بود و همچنین آیه هایی که روی لباس ها ملیله دوزی یا روی زیور آلات شان حکاکی شده بود».
سالی طول می کشد تا زید، تمام آیه ها و گفته های پیامبررا از همان منابع که قبلا گفته شد، جمع آوری کرده و شتابان نزد عمر می رود: « جلوی او زانو زدم و گفتم: قرآن». اما کار به این سادگی ها نبود. شش گروه دیگر دست اندرکار بودند : «هر کدام به نوعی قرآن را جمع آوری کرده بودند» به زید اعتراض می کردند که قرآن را خودش نوشته و ربطی به محمد ندارد. سیاست عمر کارساز می افتد. ازانتشار قرآن زید جلوگیری می کند و می گوید تنها به : «به عنوان مرجع استفاده شود». سرو صداها را می خواباند. بعد ازکشته شدن عمر و جانشینی عثمان، بار دیگر مسئله ی نشر قرآن مطرح می شود. روزی عثمان همان شش گروه را با بار شترها : «که پراز دست نوشته های قرآن بود درخانه پذیرفت. بعد آن ها را بیرون فرستاد که دررا قفل کنند . . . عثمان مرا صدا زد و گفت “زید همه را بخوان برای آن وقت بگذار، آنچه را که احتیاج است به نوشته هایت اضافه کن و بقیه را گنار بگذار». با خاتمه کار روزی زید عثمان را خبر می کند. به دستور عثمان خانه خلوت می شود. اومی ماند و صاحب خانه. زید می گوید:« من پشت میزتحریر نشستم قرآن را باز کردم وفهرستی از نکته هایی که درآنها تردید داشتم به عثمان نشان دادم». با صلاح دید عثمان مطالب دیگری اضافه و وارد قرآن می شود.«آن ها را به صد وچهارده فصل تقسیم کردم. “قرآن درصد و چهارده سوره برای هر فصل یک عنوان انتخاب کنم . مثل میز، زنبور، چهارپایان، زنان، مریم و غیره». عثمان قبول کرده می گوید: «همین بس است تمامش می کنیم! بقیه را ازبین ببر . . . همه را بسوزان». به کمک هفت مرد اسب سوار درحالی که قرآن را درلای پارچه ای سبزرنگ گذاشته بودند به مسجد برده در جایگاه ویژه ای می گذارند. «عثمان شمشیرش را برآورد و به روی کتاب گذاشت گفت : «این قرآن محمد است. هیچکس جرئت حرف زدن نداشت. همه از جا برخاستند که قرآن را ببینند».

درعنوان «مکه» ازبافت شهر مکه و بت های سنگی وچوبی که «حدود سیصد و شصت و پنج بت . . . به آنها طلا و زینت آلات آویزان بود» سخن رفته سپس اشاره ای دارد به همسایه ها شرق وغرب عربستان. «ایران پارسیان از هزاران سال پیش یک رژیم پادشاهی، یک دین، یک خدا، داشتند که “اهورا مزدا” نام داشت. غرب روم صغیر انها هم یک خدا یک پیامبر داشتند که اسمش عیسی بود و کتابشان هم انجیل بود ».
درعنوان «باهیرا کشیش مقدس» آمده است که روزی کشیس باهیرا درصومعه با دیدن پسربچه ای باموهای مشکی فرفری، حلو اورا گرفته اسمش را می پرسد و همچنین اسم پدر وقبیله اش را. او می گوید محمد.
«کشیش باهیرا لحظه ای می ایستد و بعد جلو می رود خم می شود و . . . می گوید تو یک انسان برگزیده هستی». عرب ها در کتاب ها نوشته اند که کشیش با زیر و رو کردن کتاب های قدیمی در حضور ابوطالب عموی پیامبر، از علائم ماه دربدن او می گوید: «کشیش و طالب با دستانی لرزان لباس محمد را بالا می زنند و با تعجب نشانه ی ماه را در میان شانه های او مشاهده می کنند». همین برای عرب ها نشانه ای بود که «محمد جانشین عیسی است».
عنوان «درجستجوی ورقد» ازمسافرت های محمد با کاروان ها به شهرهای دور و نزدیک خبر می دهد: «محمد هنوز بیست سال نداشت که به زندگی در زمینه کار تجارت آغاز به کار کرد . . . رشوه خوار نبود ودرستکار بود . . . در کاروانسراها با تاجران دیگری که ازپادشاهی بزرگ پارس، مصر و اتیوپی و روم صغیر می آمدند برخورد می کرد واینگونه بود که او با زرتشت پیغمبر فارس ها وعیسی و موسی و فرعون های مصر آشنا شد».
درعنوان ابراهیم سرمشق محمد، ازعلاقه ی محمد به ابراهیم سخن رفته : «ابراهیم که از نژاد عرب ها بوده کسی که درست نقطه مقابل موسی و عیسی بود . . . . . . ابراهیم ضد بتهای مردم قبیله اش بود می خواست که آنها را ازبین ببرد. حتی روزی با یک تبر آن ها را شکست. ابراهیم را گرفتند ودرآتش انداختند».
عنوان «خدیجه اولین زن محمد»، ورقد که بازرگان معتبری بوده وسیله آشنائی محمد با خدیجه را فراهم می سازد. از شخصیت خدیجه و احترام شخصی زید به او: «او نه تنها بانوی من بلکه برای من بیش از این ها ارزش داشت. او مادر من نبود ولی می توانست مادرم باشد . . . . . . پانزده سال بزرگتر از محمد بود و چهار فرزند داشت. خدیجه به او سه هزار شتر داد و صدها آدم دراختیارش گذاشت. محمد بی سواد بود. خدیجه به او خواندن و نوشتن یاد داد».
در«خدیجه، برای محمد انجیل می خواند». زید ازخاطره های گذشته می گوید و از خانه خدیحه زمانی که خدیجه برای محمد کتاب انجیل می خواند: «تا آن موقع هنوز ندیده بودم که یک زن کتاب بخواند یا مردی سرش را روی پاهای زنی بگذارد».
قصه ی کودکی موسی را که خدیجه ازانجیل برای محمد، خوانده درذهن کودکانه زید لانه بسته، در بزرگ سالی آن را بازخوانی می کند: «اشک در چشم هایم جمع می شد. قصه ی کودکی موسی بود. فرعون به مردمش فرمان داد” پسران نوزاد را به رودخانه بیاندازند، اما دختران می توانند زنده بمانند». شرح روایت در انجیل، آب انداختن موسی طفل سه ماهه، توسط مادرش: «درسبدی حصیری گذاشت و درآن را با گل پوشاند و سبد را دررودخانه به دست آب داد» شنیدن این گونه قصه ها زمینه فراهم آورده: « تا محمد در قرآن ازصد بار بیشتر به این مسئله اشاره کرده است». از بد خطی محمد شکوه می کند، می نویسد که :« او مرد سخن گفتن بود». ازسکوت وآرامش محمد واین که بیشتر اوقات با خود و دراندیشه با خود بود، بارها سخن گفته است.

درعنوان: «غار حرا» که دربیرون شهر مکه قراردارد و بخشی از زندگی محمد شده :«مدت پنج سال تمام، یعنی از سی و پنج سالگی تا چهل سالگی بارها ازاین کوه بالا رفته است» راز و نیاز درخلوت خود و خدایش برکسی معلوم نشده. با مشورت خدیجه، روزی زید، محمد را تا کوه دنبال می کند. درغار کسی نبود «چند کتاب و قلم و چند دست نویس . . . چند تکه پوست که روی آن ها نوشته شده بود . . . مثل خط میخی بود. کتاب ها را ورق زدم انجیل و تورات و تاریخ مردمان قدیم وکتاب پیامبر پارسیان میان آنها بودند. و یادداشت هایی درمورد ستارگان و کهکشان. آیا این کتاب ها متعلق به محمد بودند؟». محمد را درستیغ کوه می بیند نشسته روی سنگ در سکوتی مطلق. به شنیدن صدایی که سال ها در انتظارش بود.

درعنوان «جبرئیل، پیام می آورد» از تردید سخن رفته : « محمد رااز درون می خورد. چهره اش زرد و لاغر شده بود. میل به خوردن را از دست داده بود . . . . . مردی بی سواد، . . . همه ی سرمایه ی همسرش را به باد داده بود . . . آخرین دعوای محمد و خدیجه را خوب به یاد دارم. خدیجه می گفت این که زندگی نیست نه برای تو . نه برای من؟ تاکی می خواهی در غار زندگی کنی؟» محمد، در پاسخ خدیجه هیچ نمی گوید.«عبایش را برمی داشت ازدر بیرون می رفت و دوباره به غار پناه می برد» تا روز موعود که «هفدهم عود بود شب دوشنبه». جبرئیل نازل می شود و محمد را صدا می زند: «دستی ازمیان نوربیرون آمد ونوشته ای را دربرابر محمد گرفت و گفت: اقراء محمد! بخوان محمد!» نمی تواند بخواند پس از اصرار جبرئیل می خواند: «اقراء بسم ربک الذی خلق. بخوان به نام پروردگارت» جبرئیل پس از خواندن حکم خدا ناپدید می شود.
عنوان «فرشته در اتاق»، دیدارهای تکراری را یادآورشده و محمد بارها جبرئیل را درخلوت خود ملاقات می کند. تا جائی که می گوید:
«فکر می کنم که دیوانه شده ام. صداهائی می شنوم صدای فرشته را می شنوم».
زید درعنوان: «علی پسرعموی محمد» ازملاقات خود درمسجد با مولا علی سخن می گوید. «او می دانست که من درباره زندگی محمد می نویسم». از روزی می پرسد که محمد پس از دیدار با جبرئیل، با حالتی نزار و پریشان با ابوبکر و عمر و عثمان برخورد کرده و علی تنها کسی ست که ازمذاکرات آن چهارنفر خبر داشته است. به روایت علی: «محمد با حرف های تازه اش آنها را دچارحیرت می کند : «اقراء بسم ربک الذی» عمر می گوید: « محمد، تو مأموریت را آغاز کرده ای» آن دو دیگرنیز با راهنمائی ها یی او را تإیید می کنند. «عمر شانه راست محمد را بوسید. عثمان شانه ی چپ محمد را بوسید و ابوبکر پیشانی محمدرا».

زید، تلاش های دائم محمد وتوهین و تحقیر و آزار و اذیت های مردم کوچه بازار مکه را به ایشان، جا به جا شرح می دهد. مردی که کارش خرید و فروش اسب بوده روزی درحین سخنرانی محمد دربازار اسب فروش ها به او می گوید: «تو که نه سواد خواندن و نه سواد نوشتن داری؟» محمد درپاسخ می گوید: «من هم می دانم. خدا می داند. او به همه چیز آگاه است» پرسش هایی ازطرف اشخاص گوناگون با مسخره وپرخاش پیش می آید و« درحالی که زیر لب غرولند که هیچ نمی داند و هیچکاری هم بلد نیست» محل را ترک می کردند. مردم درانتظار معجزه از او بودند واین گره مشکل درعنوان «آشا، شاعر مکه» با دست شاعر گشوده می شود: «یک شب مستخدمم را نزد او فرستادم و به او گفتم که این پیام را درگوش محمد زمزمه کند” محمد سوره های تو معجزه های تو هستند” من، زید، زمانی که آشا این را گفت چشمانم پرازاشک شد». پس از آن درمقابل هر پرسشگر: معجزه ات کو؟ «محمد این بار با صراحتی بیشتر جواب داد سوره هایم! کتاب من! قرآن معجزه من است». آشا درمقام شاعر بزرگ مکه با اشاره به نبوغ محمد: «هرچه او می گفت ازتفکرات خداوند بود. با این حرف او یک فدرت الهی به سخنانش می داد. . . . شیوه ی بیان او تازه بود ونثرش تکان دهنده بود، اما او تقلب می کرد. او داستان های قدیمی طایفه های دیگررا بر می داشت و دریک قالب زیبای عربی جاسازی می کرد و به شیوه ی خودش به بازار می داد».

درعنوان «الله. قرآن . اسلام»، آشا، روان محمد پیامبر را می کاود: « محمد مردی بود که رویای بزرگ درسر داشت . . . او دروغ می گفت . . . او درواقع دروغ می ساخت و خودش به این ساخته ها اعتقاد داشت . . . او می گفت گفتارهای قرآن به او نازل شده، اما او همه را از خودش در می آورد . . . و من ازاین همه قدرت تخیل او، لذت می بردم». از زیبائی سوره ها و قسم هایی که در قرآن آمده به تحسین یاد می کند. زید، با شنیدن این همه روایت های تازه از زبان آشا، یکی از سروده های آشا را برایش می خواند. زید از مخالفت های ابولهب که عموی پیامبر بود می گوید. همچنین ازعلی و نظراتش درباره پیامبر « اوهمان محمد بود که غیرممکن را ممکن می کرد».
عنوان: «دستورالعملی تازه یا فرمانی جدید» محمد برای شکست قدرت حاکم در مکه، قانون های تازه را بین مردم پخش می کرد وطرفدارانش روزبه روز بیشتر می شد. در اثر زد و خورد بین طرفداران پیامبر وحکومت: «شورای مکه تصمیم گرفت به این نا آرامی پایان دهد» اخراج محمد و یارانش ازمکه، از تصمیمات مهم بود. همچنین ممنوعیت جای خواب و غذا به محمد و یارانش و . . . فرمان های شورای شهررا روی پارچه ای نوشته بالای دیوار کعبه آویزان می کنند. «پیرترین مردان شهر هم نمی توانستند به یاد بیاورند که تا به حال کسی به این شکل از شهر اخراج شده باشند». عمر وعثمان هردوپنهان می شودند. محمد نیزمدتی در خانه عمویش به صورت مخفی زندگی می کند. «درعنوان یاسر» بنا به روایت زید، آنها مدتی در دره شعیب زندگی می کنند:«زیر نظرعثمان مردان شروع به کشت وکار زمین کردند». پس از سه سه سال زندگی مخفی دردره شعیب، با تدبیرعمر با زید، آن دو درتاریکی شب به مکه می روند عمر می گوید: «پا بگذار روی شانه ام وبرو روی پشت بام . . . لوحه ی فرمان شورا که به دیوار آویزان شده طناب را ببُرولوحه را لوله کن وباخودت بیار». زید فرمان عمر را انجام داده به شعیب برمی گردند. مدتی بعد خدیجه از دنیا می رود.

درعنوان «موصب، قرآن را بهترازهرکسی می شناخت» با معرفی اوکه از طرفداران محمد بوده وحافظه خوبی هم داشته «سوره های محمد را بیان می کرد. آن ها را می نوشت و به صورتی آنها را تفسیر می کرد که محمدرا دچارتعجب می کرد». زید می گوید شبی که محمد مرا بالای کوه برده بود گفت : «ازطرف الله پیامی دریافت کرده ام تا دین اسلام را در یثرب ترویج کنم». روز دیگر درحالیکه «سوره های محمد را درجیب عبایم گذاشتم»، با شش تن عازم پثرب می شوند. حضور تنی چند از خانواده مادری محمد دریثرب، کمک بزرگی بود برای پیشبرد اهداف ایشان.

درعنوان «یثرب، بهشت شهرها» ازطراوت شهر وباغ های آباد با درختان میوه و زنان زیبا « یثرب به خاطرخوب بودن آب وهوا زنانی زیبا پوست بودند که با چشمانشان تورا می خوردند» آمنه، مادر پیامبر نیزاهل یثرب بود. در دیدارهای دوستانه ی خود با سران عرب، آن ها را علیه یهودیان متحد کرد. گفتن دارد که به علت تحقیرعرب ها ازسوی یهودی ها دریثرب، تبلیغ دین تازه عربی زمینه های بجا و مساعدی داشت تا پیامبر با خاطری آسوده، اما بی سروصدا به جمع آوری طرفداران دین عرب سرگرم شود وموفق هم می شود. «او به آنها گفت “ما به شما یک کتاب مقدس عرب زبان خواهیم داد و یک رهبر». پیامبر از مکه به یثرب هجرت می کند. « درواقع دنیای اسلام ازاین تاریخ شروع می شود».
درعنوان«سلمان پارسی، سردارایرانی» زمانی که پیامبر درمدینه بود و سلمان با معرفی عمر به یاران محمد پیوسته، شبی که «محمد و سلمان تنها درمسجد نشسته بودند»، تدارک حمله به کاروان تجارتی آماده شده و برکاروان می تازند:«ما با ۳۰ اسب و ۱۵۰ شتر با بارهای مواد خوراکی وکالا وارد شهرخوشبخت مدینه شدیم». حالا که «مزه ی خوش این سرقت را چشیدند دومین غارت راحت تر انجام دادند». مکه دروحشت راهزنان فرو می رود. درحمله دیگر به کاروانی بزرگ غنائم زیادی نصیب طرفداران اسلام می شود. «۷۲۳ شتر با باری از ابزار جنگی، شمشیر ودیگرلوازم آهنی ۹۳ رأس اسب تعلیم دیده ی میدان جنگ و مقادیر زیاد که شامل چندین بار شتر، نوشیدنی وخوراکی های متنوع و لباس و کفش و اسرای جنگی و ۴۷ نفر زنانی که با کارواینان بودند». شکست لشکریان مکه، به محمد و نبوغ وحقانیت اوکمک می کند.
در عنوان«یهودیان» ازضرورت حمله شدید لشکر مکه به مدینه وعقب نشینی ابوسفیان سخن رفته است. با این که قبلا به یاران محمد ضربه ای سخت وارد کرذه وشایعه زخم مهلک و کشته شدن محمد برسرزبان ها بود. با یادآوری اختلاف با یهودیان، وکشف توطئه : «قوم بن نظیر توطئه کرده بودند تا او را بکشند محمد به موقع متوجه شد وتوانست فرار کند» نزول وحی پاره کردن قرارداد با یهودیان، «اوتمام نخلستان هایشان را به آتش کشید. این کار محمد کمر یهودیان را شکست». یهودیان با دست خود خانه هایشان را ویران و با خاک یکسان کردند و محل زندگی خود را ترک کردند. «پول و طلا را باید تحویل می دادند». شهرمدینه خروج یهودیان را جشن گرفته وشادی کردند. «مدینه یکپارچه پشت محمد ایستاد». با قدرت گرفتن محمد، بزرگان مکه باردیگر به جنب و جوش افتاده و دراندیشه ی مقابله با پیامبر بودند.
زید، به سراغ یکی از خاخام های یهود رفته تا خاطره های اورا نیزیادداشت کند. خاخام پیر پس ازمعرفی خود می گوید: «تمام عمرم را در کنیسه ها زندگی کرده ام و کتاب های قدیمی را خوانده ام. ولی هیچ پیامبری به اندازه ی محمد این همه خشونت به کارنبرده است . . . ما دیگر جاره ای نداشتیم که قبول کنیم او یک پیامبر است و الله یک خدای تازه و قرآن یک کتاب مقدس است. . . نصف بیشتر کتابش را یعنی بیش از دوسوم آن را از روی کتاب ما تورات برداشته است. . . . او پیغمیر دزدان بود». عنوان خندق جنگ خندق و شکست لشکرمکه و این که «محمد جنگ را بدون ریخته شدن خون برده بود» قابل توجه است. درعنوان«مصالحه» برای نخستین بار ،« محمد و ابوسفیان باهم دست دادند» اما، شگرد حیرت آورپیامبر، نزدیک شدن او به حبیبه است. حبیبه دختر ابوسفیان، زمانی که بیوه و با سه فرزندش درحبشه زندگی می کرد، با دریافت نامه و هدایایی ازطرف محمد، وسیله ی زید، از او دعوت می کند که به مدینه برود. حبیبه با فرزندانش به مدینه رفته با محمد ازدواج می کند. «خبر درشهر پخش شد. به گوش ابوسفیان رسید . . . . . . محمد یک عضوقبیله ی ابوسفیان شد. هیچکس درمکه بدون اجازه ی ابوسفیان حق کشتن محمد را نداشت».

با عنوان «کعبه»، مکه فتح می شود. با شکستن بت ها «درطول شب ده ها نفر از خانه هایشان بیرون کشیدند وکشتند» محمد بعداز پانزده روز به مدینه برگشت. در عنوان «قران و شمشیر» ازنامه های پیامبر به پادشاه پارسیان، پاره کردن آن، پس ازهفت سال حمله به سرزمین «پارس به فرمان عمرسربازان خانه ها را غارت کردند و عمر خودش قصرپادشاه را به آتش کشید».
«سفر شبانه»، روایت معراج پیامبر را توضیح می دهد.
عنوان «اوهمه چیزرا تدارک دید» ازمرگ پیامبر می گوید و با این جمله: «ابوبکر شمشیرمحمد را بست و رو به مکه به نماز ایستاد. همه فهمیدند که محمد رفته است».
«زید سخن می گوید» پیامی ست بسی قابل تأمل. نویسنده، درسیمای زید، از وادی خاموشان ابدی، به پیروان پس ازنسل خود پیام می فرستد. پنداری، زید درقبر به کمال رسیده، دل آزرده ازسکون و سکوت قرون پیروان. نیش می زند. نیش برای بیداری و تحول وشاید، گسست قلّاده ها! : «الان که شما این را می خوانید، من زید مدت هاست که مرده ام. زید خودش را درقبرش خوشبخت احساس می کند زمانی که وظیفه اش را خوب انجام داده باشد. محمد برای او انجام داد من اما برای محمد».
کتاب به پایان می رسد.